آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
علی زند اکبری | منتقد سینما و تئاتر- امروز که خورشید طلوع کرد یک عاشق ایران دیگر چشم باز نکرد، او که سرزمینش را به فرهنگ و هنر می شناخت در نبود مهد فرهنگ و هنرش غریبانه بار سفر بست. بهرام بیضائی روشنفکری را به غایت کلام دانست و درک کرد، او نه در حرف که در عمل و هر لحظه، روشنفکری را زندگی کرد. قالب تعهد نه در شرح گفتار که در بند بند هنر او تجلی بارزی داشت از اساطیری که به زبان خود آفرید تا طنز ژرفی که در بطن هنر نمایشی اش غیر قابل تقلید شد. او تنهایی خویش را با سینما به "رگبار" بست تا از کالبد آقای حکمتی، آموزگار ساده مدرسه جنوب شهر، شکسپیری بسازد برای تالار نمایش مدرسه که نه دست تقدیر که حکم ظالمانه او را مجبور به ترک صحنه نمایش کرد. او دگردیسی انسان را همچون"آیت" غریبه و مه از غبار پاکی آب به ساحل آرامش"رعنا" رساند تا تقاص تعهدش را به رنگ خون داس مخفی در قایق به دشمنانی که به یادشان نمی آورد گره بزند.
بیضائی گمگشتگی فرهنگی زمانه خویش را به زبان شخصیت "اصالت" به گمشدن دختر جوانی تبدیل می کند که در بازیافت آنچه به شخصیت مشوش او ربط دارد در کنکاش هویت اجتماعی خود به کلاغی تشبیه گرداند. شخصیت زنان در بایگانی اجتماعی ایران آن زمان به "چریکه تارا" رسید، نگاه او به تارا در تقابل با مردی که به ظاهر سرگشته اوست و میراث دار شمشیر خانوادگی به شخصیت "آشوب" ختم می شود که منشا جنون در زندگی زنانی است که بازیچه قواعد بی قانون مردان زمانه است. مرگ یزدگرد اما بی پروا به نقد جامعه ای می پردازد که در گیر و دار اختلافات درونی از تهدیدهای نادیدنی غافلند. در هنگامه غفلت از فرهنگ، بیضائی آینه سینمای ایران در قامت ادبیاتی نوین شد. او نه در راه فرار از زمانه خویش که غم و درد جنگ را در پیوند جنوب به شمال کشورش مرهمی شد به نام "باشو" که گرچه غریبه بود اما به قیمت رنجش بزرگ شد.
دوگانگی های فرهنگی دررفت و برگشت های کیان و ویدا در "شاید وقتی دیگر" دغدغه همیشگی بازیافت هویت در آثار بیضائیست؛ آنجا که دست تقدیر و جبر زندگی را برای کیان به دستاویزی برای رهایی تبدیل می کند. مهتاب و ماهرخ قرینه گی تابش و جذب هستند در تشدد زندگی "مسافران" آنچه که در تفکر بیضائی به نور آرامش در انتهای این فیلم می رسد، باور یا عدم باور به رستگاری در انتهای مسیری است که او بارها در مرجع باورهای فرهنگی و ملی اش، شاهنامه فردوسی با آن برخورد داشته است. چالش هائی در بزنگاه های تقابل مرگ و زندگی در میان ابر غلیظی از تفکرات و توهماتی که قضاوت انسان را همچون تقابل رستم و سهراب و یا سوگ سیاوش در هر لحظه به چالش می کشد.
دوگانگی فرهنگی، تقابل سنت و مدرنیته و رستگاری به عنوان مفاهیم همیشگی سینمای بیضائی در فیلم "گفتگو با باد" نیز ادامه پیدا کرد حضور زنی بومی با چهره ای جنوبی، جامه های محلی و با لهجه عادی فارسی صدای خاموش سنت بود در برابر جزیره ای که به سمت پیشرفت و توسعه در حال از دست دادن هویت محلی و کهنه خود است. ده سال به مطالعه، کاووش، تحقیق، نمایشنامه نویسی، تئاتر و... گذشت چه فیلم ها و آثاری که در این مدت ساخته نشد. اما "سگ کشی" فریاد او شد بر جامعه ای که در حال پوست اندازی بود، حضور نوکیسه گرایانی که در حال به دست گرفتن اقتصاد و تغییر فرهنگ اجتماع بودند.
زن و شخصیت آن در جامعه همچون اکثر آثار او محوریت داستان را بر عهده داشت و به عنوان ستون اصلی مردان قصه را به چالش کشید چه آنان که با هر وسیله ای به نیرنگ رو آوردند و چه آنان که صادقانه نان حلال درآوردند. آخرین فیلم بلند بیضائی بازهم درونمایه ای فلسفی دارد چکامه زخم خورده درپی التیام دردهایش به دنبال مرهمی است که تحول و تولدی دوباره را برایش به ارمغان می آورد تولدی از جنس بهرام بیضائی. ادیب سینما و استاد تئاتر با درد دوری و دلتنگی جلای وطن کرد تا بلکه آزادانه به فعالیت هایش ادامه دهد او جسم خود را برد و روح خود را در موطنش بجا گذاشت خبر بیماریش را دوست دارانش باور نداشتند و کودکانه به امید بهبودیش دلخوش کردند اما تولد دوباره اش در سالروز زمینی شدنش پیوند عمیق او با فلسفه را حتی به هنگام کوچ از این دنیا نیز به رخ کشید.