آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
جواد لگزیان - راینهارد هایدریش از بالاترین مسئولان گردان حفاظتی آلمان نازی یعنی اس اس، رئیس دفتر امنیت اصلی رایش و فرماندار رایش در بوهم و موراویا یک موسیقیدان نیز بود که نقش محوری در ارتش ویرانگر هیتلر داشت.
ترور هایدریش داستان های هزار توی پشت یک ترور به ظاهر ساده است. برنامهریزیها، تلاشها، محاسبات نظامی و امنیتی و هزاران هزار جزئیات دیگر. این کتاب ورای مستند بودن و پرداختن به جزئیات این ماجرای واقعی با فضایی داستانگونه و روایی شما را پیش میبرد تا جایی که خود را در هزارتوی سرویسهای اطلاعاتی پیدا کنید و به غیر از آن بسیاری از زوایای پنهان مربوط به جنگ جهانی دوم و حزب نازی را کنکاش میکند.
راینهارد هایدریش نه فقط عالی رتبه ترین افسر امنیتی رایش سوم بلکه شاخصترین چهره اطلاعاتی آلمان نازی به حساب می آمد. تواناییهای فوقالعاده او موفقیت های فراوانی را برای آلمان و شکستهای پی در پی را برای انگلستان و هم پیمانانش به همراه داشت. از این رو در ساعت ۱۰ شب ۲۸ دسامبر ۱۹۴۱ یک فروند هواپیمای هالیفکس چهار موتوره نیروی هوایی سلطنتی انگلستان با هفت کماندوی ارتش دولت در تبعید چکسلواکی در یکی از فرودگاه های آن کشور به قصد …
کتاب ترور هایدریش نوشته حمید عشقی را در ۱۹۶ صفحه انتشارات آرمان رشد رهسپار بازار کتاب کرده است.
ارتباط با انتشارات آرمان رشد
- واحد فروش: 09214381773
- واحد نشر: 09214381774 (پاسخگویی سریع از طریق تمام پیامرسانهای ایرانی)
راینهارد هایدریش؛ موسیقیدان خونریز و معمار نسلکشی
یکی از نکات برجسته کتاب «ترور هایدریش»، پرداختن به شخصیت چندبعدی و متناقض خود هایدریش است. او نه یک افسر معمولی، بلکه یک استراتژیست خبره، یک رهبر کاریزماتیک و از نظر برخی منابع «خطرناکترین مرد در سایه هیتلر» بود. هایدریش در خانوادهای اهل هنر و موسیقی بزرگ شده بود و خود ویولننوازی چیرهدست به شمار میرفت. با این حال، همین ویولننواز بود که به عنوان رئیس «اداره اصلی امنیت رایش» (RSHA) سازماندهی «راه حل نهایی» (هولوکاست) را عملاً مدیریت کرد. این تضاد میان ظاهر روشنفکرانه و باطن خونریز، از تناقضهای عمیق شخصیتهای اصلی نازی است که نویسنده با ظرافت به آن اشاره کرده است.
نویسنده در کتاب نشان میدهد که هایدریش به دلیل تواناییهای بینظیرش در تحلیل اطلاعات و سازماندهی عملیاتهای امنیتی، برای متفقین تبدیل به یک «هدف اول» شد. فرماندهی او در چکسلواکی (بوهم و موراویا) با لقب «قصاب پراگ» همراه بود. او به سرعت مقاومت را در هم کوبید، هزاران نفر را اعدام کرد و سیاست «آلمانیسازی» را با شدت اجرا نمود. ترور او نه فقط یک انتقام، بلکه یک ضرورت نظامی-اطلاعاتی تلقی میشد. چرا که هایدریش داشت طرحی را پیاده میکرد که میتوانست توان تولید تسلیحات چکسلواکی را به نفع آلمان نازی چند برابر کند. متوقف کردن او یعنی متوقف کردن یک ماشین جنگی کارآمد. از منظر روانشناختی، هایدریش نماد «پرخاشگری مبتنی بر عقده حقارت» توصیف میشود. برخی منابع تاریخی میگویند که شایعه «اصالت یهودی» (از طرف پدربزرگش) در جوانی مایه طرد و تحقیر او در برخی محافل شده بود. شاید همین مسئله باعث شد که او برای اثبات نازی بودن خود، بیش از هر افسر دیگری به کشتار یهودیان بپردازد. کتاب حمید عشقی با بهرهگیری از این تحلیلهای روانشناختی، به خواننده کمک میکند که هایدریش را نه یک دیو افسانهای، بلکه یک انسان بیمار و پیچیده ببیند که در سایه ایدئولوژی فاشیستی به وحشتناکترین شکل ممکن تبدیل شده بود.
عملیات «انسانمانند»؛ جزییاتی که یک ترور را به یک افسانه تبدیل کرد
عملیات ترور هایدریش با اسم رمز «انسانمانند» (Operation Anthropoid) نه فقط در تاریخ نظامی، که در فرهنگ عامه چک و حتی سینما و ادبیات نیز جایگاه ویژهای دارد. کتاب «ترور هایدریش» همه جزئیات سختترین مرحله این عملیات را پوشش میدهد: مرحله پیدا کردن فرصت مناسب. بیش از چندین ماه، کماندوها در خفا زندگی میکردند، از خانههای امن به خانه دیگر میرفتند و الگوی تردد هایدریش را شناسایی میکردند. نکته جالب اینجاست که هایدریش برخلاف دیگر سران نازی، از محافظان ویژه استفاده نمیکرد و با خودروی باز (لیموزین) و بدون همراه، در شهر میگشت. این اعتماد به نفس زیادی که شاید ناشی از سرکوب کامل مقاومت بود، در نهایت به قیمت جانش تمام شد.
حمله اصلی در ۲۷ مه ۱۹۴۲ انجام شد. دو کماندو (یوزف گابچیک و یان کوبیش) در پیچ یک جاده در منطقه «کوبیلیس» پراگ کمین کرده بودند. گابچیک مسلسل خود را کشید اما خشاب گیر کرد. هایدریش به جای فرار، ایستاد و با تپانچه شلیک کرد. در همین لحظه، کوبیش یک نارنجک ضدنفر را به سمت لیموزین پرتاب کرد. ترکشهای نارنجک به هایدریش اصابت کرد. او مجروح شد اما ابتدا فکر میکرد زخم سطحی است. حتی به تنهایی از خودرو خارج شد و چند متری را دنبال مهاجمان دوید تا اینکه از هوش رفت. آنچه کتاب با جزئیات ترسیم میکند، «بعد از ترور» است. هایدریش یک هفته بعد بر اثر عفونت ناشی از ترکشهای کثیف (که احتمالاً حاوی موی صندلی یا پارچه لباس بوده) در بیمارستان مرد. نازیها در تلافی، روستای «لیدیتسه» را با خاک یکسان کردند، تمام مردان را کشتند، زنان را به اردوگاه فرستادند و کودکان را غرق گاز کردند. بیش از ۱۳۰۰ نفر نیز در پراگ اعدام شدند. اما مقاومت چک قیام کرد و این تا حد زیادی تصویر «فوق العاده بودن» آلمان نازی را خدشهدار کرد. کتاب عشقی به خوبی نشان میدهد که چگونه یک ترور، هم یک پیروزی اخلاقی بود و هم یک فاجعه انسانی.
سبک روایی و ساختار کتاب؛ روایتی مستند اما داستانگونه
حمید عشقی در «ترور هایدریش» از سبک «روایت لایه به لایه» استفاده کرده است. به این معنا که هر فصل به یک بازه زمانی کوتاه (بعضاً یک روز) اختصاص دارد و از زاویه دید یکی از شخصیتهای کلیدی روایت میشود: گاهی از زبان یک کماندو، گاهی از نگاه یک افسر اطلاعاتی آلمانی، گاهی از زبان یک شهروند عادی چک که مخفیانه به چتربازان غذا میدهد. این تکنیک باعث میشود که خواننده نه یک ناظر بیرونی، بلکه یک شرکتکننده در رویدادها احساس کند. نویسنده برای حفظ انسجام و جلوگیری از سردرگمی، از پانویسهای کوتاه و توضیحات داخل پرانتز استفاده کرده است که به درک بهتر اسامی و مکانها کمک میکند. یکی از نقاط قوت این کتاب، «توصیف صحنههای اکشن» است. مثلاً صحنه چتربازی در شب: باد، مه، ترس از گیر کردن چتر روی درخت، نزدیک بودن به پادگان آلمانی، و تعویض لباس در زیر باران سرد. یا صحنه مسلح شدن کماندوها پس از فرود: بیرون کشیدن رادیو از کیسه ضدآب، دفن بقیه تجهیزات برای استفاده بعدی، و حرکت پیاده به سمت پراگ در حالی که هر لحظه احتمال لو رفتن میرفت. نویسنده بدون اغراق و با تکیه بر گزارشهای تاریخی (که برخی از آنها سالها پس از جنگ توسط خود کماندوها منتشر شد)، این صحنهها را بازآفرینی کرده است. در مقابل، بخشهای مربوط به ساختار پیچیده اس اس و گشتاپو کمی فشرده و برای خواننده غیرتاریخی ممکن است گیج کننده باشد. مثلاً تفاوت میان «رایش سیشرهایت هاپت امت» با «گشتاپو» با «اس دی» (سرویس اطلاعاتی نازی) صرفاً در پانویس توضیح داده شده که کافی نیست. با این حال، نویسنده از این ساختارها عبور سریعی میکند و دوباره به روایت خطی و تعلیقی برمیگردد. به طور کلی، «ترور هایدریش» در مقایسه با بسیاری از آثار مشابه در بازار ایران، از تعادل خوبی میان مستند بودن و داستانی بودن برخوردار است.
نقش دولت در تبعید چکسلواکی و کماندوهای چک در عملیات
اغلب مردم گمان میکنند که این عملیات توسط بریتانیا طراحی و اجرا شد. در حالی که کتاب عشقی به خوبی روشن میکند که «دولت در تبعید چکسلواکی» (به ریاست ادوارد بنش) بود که اصرار اصلی بر ترور هایدریش را داشت. بنش میدانست که هایدریش به نماد ظلم آلمانی در چک تبدیل شده است و حذف او میتواند روحیه مقاومت را تقویت کند و همچنین مشروعیت دولت در تبعید را نزد متفقین و مردم چک افزایش دهد. بریتانیا در ابتدا مخالف بود (چون میترسید تلافی باعث کشتار غیرنظامیان شود)، اما با اصرار بنش موافقت کرد. نویسنده به تفصیل به «هفت کماندو» و فرآیند انتخاب آنها میپردازد. این افراد همگی از اعضای ارتش چکسلواکی در تبعید بودند که در انگلستان مستقر شده بودند. آنها ماهها آموزش دیدند: چتربازی، تخریب، مشت زنی، جاسوسی، رمزنگاری و... حتی ظاهر و گویش محلی شان را تغییر دادند تا در صورت دستگیری، به راحتی شناسایی نشوند. جالب اینجاست که دو نفر از کماندوها بعد از فرود اضطراری در نقطه اشتباه، ارتباط خود را با شبکه اصلی از دست دادند و مجبور شدند با پای پیاده و با زحمت زیاد به پراگ برسند. تراژدی پس از ترور، بخش دیگری از روایت است. کماندوها به کلیسایی در پراگ پناه بردند. نیروهای آلمانی کلیسا را محاصره کردند. کماندوها ساعاتی جنگیدند و در نهایت خودکشی کردند یا با دست خالی به سوی دشمن یورش بردند. کتاب «ترور هایدریش» این آخرین لحظات را با روحیهای قهرمانانه اما واقعگرا به تصویر میکشد: نه شعارهای توخالی، بلکه ترسی طبیعی بر چهره کماندوها، سرنوشت هولناک انتظار. عشقی با اشاره به خاطرات بازماندگان اندک (تنها تعداد کمی از هواداران مقاومت که به زندان افتادند و پس از جنگ آزاد شدند)، تصویری کامل از «بهای سنگین» این ترور ارائه میدهد. این کتاب ادای احترامی است به آن هفت جوان که برای آزادی سرزمینشان، از جان خود گذشتند.