آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
امروز وقتی نام «زبان فارسی» برده میشود، ذهن بسیاری به سرعت به سوی ایران کنونی و شاید افغانستان و تاجیکستان متمایل میشود. اما این تصویر، تنها بخش کوچکی از یک نقشه عظیم و فراموششده فرهنگی است. تا حدود سه قرن پیش، مرزهای جغرافیایی زبان فارسی بسیار فراتر از محدودههای سیاسی امروز بود. این زبان، زبان رسمی دادگاهها، شعر، تاریخنگاری و دیپلماسی در سرزمینهایی پهناور از میان رودان و قفقاز تا فرارود، خراسان بزرگ و شبهقاره هند بود. عمران خان، نخستوزیر سابق پاکستان، در سفر به ایران به درستی اشاره کرد: «اگر بریتانیاییها حوالی سال ۱۸۰۰ به هند نمیآمدند الان مترجم نیاز نبود چون همه ما قبلاً فارسی صحبت میکردیم و زبان قضایی هند برای ۶۰۰ سال فارسی بود.» این گفته، گواهی تاریخی بر نفوذ عمیق این زبان است.
زبان فارسی هرگز زبان یک قوم یا یک جغرافیای محدود نبود. بلکه زبان یک تمدن کهن و پیوسته بود که برای قرنها حلقه اتصال مردمان گوناگون از کردستان و قفقاز تا سمرقند، بخارا، هرات و دهلی محسوب میشد. شاعران، عارفان و دانشمندانی از گنجه تا پنجاب، به این زبان آثاری جاودان خلق کردند. اما این گستره عظیم فرهنگی در دو قرن اخیر و تحت تأثیر دو نیروی ویرانگر دچار تغییر و تقلیل شد: استعمار غربی (به ویژه بریتانیا و روسیه) و ایدئولوژیهای قومگرایانه ساختگی مانند پانترکیسم. این نیروها با تغییر عمدی زبان و فرهنگ در مناطق تحت نفوذ خود، نقشه تمدنی منطقه را دگرگون ساختند.
در هند، بریتانیاییها با کنار گذاشتن فارسی و ترویج اردو و سپس انگلیسی، پیوند تاریخی شبهقاره با جهان ایرانی را قطع کردند. در قفقاز و آسیای مرکزی، روسیه تزاری و سپس شوروی، فارسیزبانان را به اجبار در پشت مرزهای جدید محصور کرده و زبان روسی و هویتهای قومی جداگانه را جایگزین کردند. در آناتولی، پروژه نوسازی عثمانی و سپس پیدایش ترکیه مدرن با تکیه بر پانترکیسم، زبان فارسی را که قرنها زبان ادب و دیوان در آنجا بود، به حاشیه راند. امروز نیز برخی جریانها با تحریک قبیلهگرایی و جعل مفهومی به نام «قوم فارس»، در تلاش برای تقلیل هویت فراگیر ایرانی به چند قومیت مجزا هستند. این گزارش، به بررسی این نقشه گمشده، تحلیل استراتژیهای استعماری برای تجزیه این فضای فرهنگی یکپارچه و بیان اهمیت مقاومت در برابر تلاشهای امروزی برای تضعیف زبان فارسی به عنوان ستون هویت تمدنی منطقه میپردازد.
تحلیل تاریخی گستره نفوذ زبان فارسی به عنوان زبان فراقومی تمدنی
زبان فارسی در اوج گسترش خود، یک پدیده کاملاً فراقومی و فرامنطقهای بود. این زبان نه از روی سلطه نظامی یک گروه خاص، بلکه به دلیل غنا، انعطاف و ظرفیت بالای ادبی و علمی خود، به عنوان زبان میانجی تمدنی پذیرفته شد. از دربار سلاطین عثمانی در آناتولی تا گورکانیان در هند و خانات آسیای مرکزی، فارسی زبان دیپلماسی، تاریخنگاری و شعر بود. این نفوذ عمیق، نتیجه گفتمان مشترک فرهنگی بود که حول مفاهیمی مانند عدالت، عرفان، حماسه و ادب شکل گرفته بود. شاهنامه فردوسی در بخارا و دهلی همان اندازه محترم بود که در شیراز. دیوان حافظ در استانبول و تبریز همان اندازه مطالعه میشد که در اصفهان. این اشتراک معنوی، فارغ از تفاوتهای قومی و جغرافیایی، باعث ماندگاری و گسترش زبان شد. استمرار ۶۰۰ ساله فارسی به عنوان زبان قضایی هند، نمونه بارز این نقش کارکردی و تمدنی است. هنگامی که یک زبان بتواند در کشوری با آن تنوع زبانی و فرهنگی، برای شش قرن نظام حقوقی آن را اداره کند، نشان میدهد که به یک ابزار دقیق، بیطرف و مورد اعتماد برای بیان مفاهیم پیچیده حقوقی و اداری تبدیل شده است. این امر، هرگونه ادعای انحصار قومی برای فارسی را رد میکند.
نقش استعمار بریتانیا در قطع پیوند شبهقاره با جهان فارسی
سیاست بریتانیا در شبهقاره هند، یک مهندسی فرهنگی حساب شده برای قطع ریشههای تاریخی منطقه و تسهیل حکومت بود. آنها دریافتند که زبان فارسی، نه تنها یک زبان، بلکه حامل هویت تمدنی مستقل و ریشهدار است که میتواند علیه سلطه خارجی بسیج شود. بنابراین، حذف آن در اولویت قرار گرفت. بریتانیاییها به جای فارسی، زبان اردو را که آمیزهای از دستور فارسی و لغات محلی بود، تقویت کردند. اما نکته حیاتی، خلع سلاح فرهنگی اردو بود. همانطور که شفیعی کدکنی اشاره میکند، انگلیسیها میدانستند فارسی دارای پشتوانههای عظیمی مانند شاهنامه و مثنوی است که میتواند در برابر فرهنگ انگلیسی مقاومت کند. اردو، به عنوان زبانی که هنوز آن غنای کهن را نداشت، آسانتر تحت سلطه فرهنگی قرار میگرفت. در مرحله بعد، با ترویج انگلیسی، حتی اردو نیز به حاشیه رانده شد. هدف نهایی، ایجاد یک الیت هندیزبان انگلیسی بود که از گذشته تمدنی خود بریده و مطیع باشد. این سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» با دقت اجرا شد: حذف زبان مشترک (فارسی)، تقویت گویشهای محلی به عنوان «زبانهای ملی» جدید، و در نهایت، تثبیت انگلیسی به عنوان زبان اداره و تحصیل. نتیجه، جدایی هندوستان از حلقه فرهنگی ایرانی و قرار گرفتن در مدار مستقیم نفوذ فرهنگی غرب بود.
تأثیر استعمار روسیه و ایدئولوژی پانترکیسم بر آسیای مرکزی و قفقاز
در جبهه شمالی، روسیه تزار و سپس اتحاد جماهیر شوروی، استراتژی مشابه اما با ابزارهای متفاوتی را پیش گرفت. در قفقاز و آسیای مرکزی، آنها با ترسیم مرزهای مصنوعی قومی (مثل جمهوریهای آذربایجان، ازبکستان، ترکمنستان) و تثبیت این مرزبندیها، جوامع فارسیزبان را از یکدیگر و از کانون اصلی جدا کردند. سیاست شوروی "ملتسازی" (Nation-Building) بود. در این فرآیند، برای هر جمهوری، یک زبان رسمی قومی جداگانه تعریف و استانداردسازی شد (مانند ازبکی، ترکمنی، قرقیزی). زبان فارسی (تاجیکی) نیز به شدت تحت تأثیر این سیاست قرار گرفت و سعی شد با جایگزینی خط سیریلیک به جای فارسی-عربی و حذف واژگان مشترک، آن را از فارسی ایران و افغانستان متمایز کنند. همزمان، زبان روسی به عنوان زبان فراگیر اتحاد و پیشرفت در تمام این جمهوریها تحمیل شد. پانترکیسم نیز به عنوان یک ابزار ایدئولوژیک در خدمت این تجزیه قرار گرفت. با بزرگنمایی اشتراکات زبانی ترکزبانان منطقه و نادیده گرفتن یا تحقیر میراث فارسی، سعی در ایجاد یک هویت جایگزین علیه هویت فارسی-اسلامی مشترک داشت. این ایدئولوژی در ترکیه عثمانی و سپس جمهوری ترکیه نیز دنبال شد و منجر به حذف تدریجی فارسی از نظام آموزشی و فرهنگی آناتولی گردید. نتیجه کلی، فروپاشی فضای فرهنگی یکپارچه فارسیزبان و جایگزینی آن با ملیگراییهای قومی رقیب و وابسته به مسکو یا آنکارا بود.
تحلیل مفهوم «فارسستیزی» امروزی به عنوان ادامه پروژه استعماری
امروزه شاهد گفتمانهایی هستیم که با برچسبزنی «قوم فارس» به عنوان یک گروه مسلط و ستمگر، سعی در تضعیف موقعیت زبان فارسی به عنوان زبان ملی و فراگیر ایران دارند. این گفتمانها، خواهان تقلیل ایران به یک افسانهای از چند قومیت مجزا هستند که فارسی تنها زبان یکی از آنهاست. این رویکرد، دقیقاً بازی در زمین استعمار قدیم است. استعمار برای حکومت بر جوامع پیچیده، همواره سعی در ایجاد یا تشدید شکافهای قومی و زبانی داشت تا از اتحاد آنها جلوگیری کند. امروز نیز برخی جریانهای داخلی و خارجی با تحریک قبیلهگرایی (Tribalism)، سعی در تخریب هویت ملی و تمدنی یکپارچه ایرانی دارند که زبان فارسی سنگ بنای آن است. هدف نهایی این است که تمدن بزرگ ایران به «اقوام ساکن در فلات ایران» تقلیل یابد تا مدیریت و کنترل آن آسانتر شود. وقتی هویت مشترک تضعیف شود، وفاداریهای محلی و قومی جای آن را میگیرد و این دقیقاً همان شرایطی است که قدرتهای خارجی در طول تاریخ برای سلطه بر مناطق مختلف جهان ایجاد کردهاند. بنابراین، دفاع از زبان فارسی به عنوان زبان مشترک و میراث تمدنی، تنها یک بحث فرهنگی نیست، بلکه یک ضرورت امنیت ملی و استقلال فرهنگی در برابر پروژههای جدید تجزیهطلبانه است.
راهکارهای احیا و تقویت موقعیت فارسی در جهان امروز
برای مقابله با این روند تاریخی تخریب و تقلیل، نیاز به یک استراتژی فعال و هوشمندانه داریم:
- اول، بازخوانی و ترویج تاریخ مشترک است. باید نشان داد که فارسی زبان انحصاری یک قوم نیست، بلکه زبانی است که کردها، ترکها، بلوچها، عربهای ایران و دیگران در غنای آن سهیم بودهاند و بزرگان بسیاری از این مناطق به این زبان نوشتهاند.
- دوم، تقویت پیوندهای فرهنگی با حوزه فارسیزبان خارج از ایران (افغانستان، تاجیکستان و اقلیتهای فارسیزبان در ازبکستان و دیگر کشورها) از طریق تبادلات دانشگاهی، رسانهای و انتشاراتی. احیای حس تعلق به یک تمدن زبانی مشترک میتواند در برابر فشارهای همگونساز جهانی مقاومت ایجاد کند.
- سوم، مدرنسازی و روزآمد کردن زبان فارسی برای پاسخگویی به نیازهای علمی، فناورانه و رسانهای جهان معاصر. زبانی که نتواند مفاهیم جدید را بیان کند، به حاشیه رانده میشود. چهارم، استفاده از ابزارهای دیپلماسی عمومی (Public Diplomacy) برای معرفی ظرفیتهای ادبی، عرفانی و فلسفی فارسی به جهانیان، به عنوان یک گفتمان جایگزین در برابر یکسانسازی فرهنگی غرب.
در نهایت، حفظ و تقویت زبان فارسی در داخل ایران به عنوان سمبل وحدت ملی، نیازمند هوشیاری دائمی در برابر گفتمانهای تجزیهطلبانه و قومگرایانه است. باید به وضوح نشان داد که تضعیف فارسی، به معنای تضعیف حلقه اتصال همه ایرانیان و بازی در زمینی است که دشمنان این تمدن کهن برایش طراحی کردهاند. آینده فارسی، در گرو شناخت دقیق تاریخ پرافتخار و نیز تهدیدهای پیچیده حال و آینده آن است.