این اثر که با عنوان فرعیِ «رسالهای برای انسانِ پس از انسان» عرضه شده، در قالب یک مقدمه و دوازده فصل نوشته شده است. ساختار کتاب ویژگی تازهای دارد: هر فصل با یک داستان کوتاه و نمادین آغاز میشود و سپس به تأمل فلسفی میرسد. شهری که زمینش سفت نمیشود، مردی که زخمهایش را به یاد نمیآورد، کتابخانهای که داستانها را میکشد؛ این روایتهای کوتاه، در عمل، دروازهی ورود به مفاهیم انتزاعیِ کتاب هستند.
نویسنده در سراسر اثر بر یک مفهوم محوری تکیه میکند: «بدنِ بیحافظه». به باور او، انسان خود را موجودی میداند که از حافظه و روایت ساخته شده، اما وقتی این دو فرو میپاشند، چیزی عریانتر باقی میماند که نه روح است و نه خاطره، بلکه تنها ماده و وزن. «لجن» در این کتاب نه یک استعارهی ساده از پلیدی، بلکه نام یک وضعیت بنیادی است؛ همان جایی که شکلها حل میشوند و معنا از پا میافتد.
قلیزاده آققلعه در این رساله از مرگ روایتها، اخلاق در جهانی ناپایدار، تنهایی ماده و سرانجام بازگشت به خاک سخن میگوید. او فلسفه را نه از اوج آگاهی، بلکه از پایین آغاز میکند؛ از نقطهای که اندیشه جرأت نگاه کردن به آن را ندارد. به نوشتهی او، «هیچ فلسفهای از اوج آغاز نمیشود.»
از نظر سبک، «میعاد در لجن» در سنت نویسندگانی چون امیل سیوران و موریس بلانشو جای میگیرد؛ نثری قطعهقطعه، تیره و موسیقایی که بیش از آنکه بخواهد اثبات کند، میخواهد تجربه را به خواننده منتقل کند. کتاب با این جمله به پایان میرسد: «و در انتها، هیچچیز از ما باقی نماند؛ جز زمین، که همیشه حق با او بود.»
«میعاد در لجن» نخستین اثر منتشرشدهی این نویسنده است و برای علاقهمندان به فلسفهی قارهای، ادبیات اندیشه و متنهای تأملی نوشته شده است./