آسیانیوز ایران؛ سرویس سیاسی:
منصوره زارع - نویسنده و کارشناس ارشد علوم سیاسی - اولین بار که به رفتار «کنترل اخلاقیِ انسان توسط انسان دیگر» فکر کردم، نه در یک کلاس فلسفه سیاسی بود و نه در میان کتابهای قطور فلسفی . صحنهای ساده بود، روزمره و تکراری؛ زنی در خیابان، با لحنی آمرانه، به زن دیگری گفت: «حجابت را درست کن.» نه فریاد بود، نه خشونت آشکار؛ فقط یک «تذکر». اما همان لحظه، چیزی ذهنم را درگیر کرد . و این پرسش ساده اما عمیق مرا به فکر واداشت : چه کسی به ما این حق را داده که انسان های دیگر را کنترل کنیم؟
در ظاهر، این رفتار با مفهومی دینی توجیه میشود: «امر به معروف و نهی از منکر». مفهومی که قرار بوده یادآور خیر باشد، نه ابزار کنترل. اما در تجربه زیسته ما، اغلب به ابزاری تبدیل شده برای نظارت، قضاوت، کنترل و در نهایت، حذف آزادی فردی. آنچه در خیابان دیدم، نه دعوت به اخلاق بود و نه دلسوزی برای ایمان؛ بیشتر شبیه اجرای یک نقش اجتماعی بود، نقشی که فرد در آن خود را نماینده حق میدانست. همانجا بود که فهمیدم مسئله فقط حجاب یا پوشش نیست. مسئله، حق مداخله در زندگی فردی انسانهاست ! و این دقیقاً همان جایی است که سیاست، دین، و آزادی در هم تنیده می شود. جان لاک، قرن 17 میلادی، در جغرافیایی کاملاً متفاوت، با مسئلهای مشابه روبهرو بود. در کشور انگلیس که او در آن میزیست، اروپا درگیر جنگهای مذهبی بود؛ جایی که دولتها میخواستند با زور، مردم را به ایمان «راستین» دعوت کنند و کلیساها نقش مهمی در ایجاد مشروعیت سیاسی داشتند. آنها قدرت حاکمان را بهعنوان ارادهای الهی توجیه می کردندو این کار باعث میشد مردم فرمانروایان را مشروع و قابل اطاعت بدانند. لاک، برخلاف بسیاری از متفکران پیش از خود، پرسشی بنیادین مطرح کرد: آیا دولت اصلاً صلاحیت دخالت در ایمان انسان را دارد؟
پاسخ او، روشن بود:
او در کتاب «نامه ای در باب تساهل» بیان می دارد:
- اولا که مراقبت از ارواح انسان ها به هیچ حاکم مدنی واگذار نشده است چه رسد به این که به دیگران اعطا شده باشد؛
- دوما مراقبت از ارواح انسان ها ربطی به فرمانروای مدنی ندارد چرا که قدرت او ظاهری است. از نظر لاک، ایمان امری درونی است؛ امری که نه با اجبار شکل میگیرد و نه با ترس پایدار میماند. دولت میتواند نظم اجتماعی را حفظ کند، از جان و مال مردم محافظت کند، اما نمیتواند و نباید نجات روح را به عهده بگیرد. ایمان، اگر قرار است معنا داشته باشد، باید انتخاب شود، نه تحمیل.
لاک در «نامهای درباره تساهل» تأکید میکند که وظیفه دولت، حفظ حقوق طبیعی انسانهاست؛ نه هدایت اخلاقی آنها به سوی خیرِ مورد نظر حاکمان. او میان «قانون مدنی» و «وظیفه دینی» مرزی شفاف میکشد. عبور از این مرز، هم سیاست را فاسد میکند و هم دین را. اگر با این نگاه به صحنه ساده خیابان برگردیم، آن «تذکر» دیگر رفتاری بیاهمیت یا صرفاً اخلاقی به نظر نمیرسد. اینجا، فردی ـ با پشتوانه عرف، دین یا قدرت سیاسی خود را مجاز میداند که وارد حریم انتخاب دیگری شود. حتی اگر نیتش خیر باشد، نتیجه یکسان است: تضعیف آزادی فردی.
لاک مخالف دین نبود؛ بلکه عمیقاً به ایمان شخصی باور داشت. او اتفاقاً معتقد بود دین زمانی اصیل است که از قدرت سیاسی جدا بماند. دینی که به ابزار اجبار تبدیل شود، دیگر نه ایمان میسازد و نه اخلاق؛ فقط اطاعت تولید میکند. اطاعتی که با برداشته شدن ترس، فرو میریزد. در این چارچوب، «امر به معروف» اگر از سطح توصیه اخلاقی شخصی فراتر رود و به وظیفه اجتماعیِ الزامآور تبدیل شود، دیگر در حوزه ایمان نیست؛ وارد قلمرو قدرت میشود. و هر جا قدرت وارد ایمان شود، آزادی سیاسی نخستین قربانی است.
از دید لاک، آزادی سیاسی بدون آزادی فردی بیمعناست. انسانی که نتواند درباره بدن، باور، یا شیوه زیست خود تصمیم بگیرد، حتی اگر حق رأی داشته باشد، آزاد نیست. دولتِ دینی یا جامعهای که افراد در آن نقش دولت را بازی میکنند ـ بهتدریج انسانها را به مراقبان یکدیگر تبدیل میکند. نتیجه، جامعهای پر از ترس، تظاهر و سکوت است؛ نه جامعهای اخلاقی. شاید یکی از تلخترین پیامدهای این وضعیت، همین عادی شدن دخالت باشد. وقتی زنی به خود اجازه میدهد زن دیگری را کنترل کند، نه از سر شرارت، بلکه از سر «وظیفه»، نشان میدهد که قدرت چگونه درونی شده است. دیگر نیازی به اجبار رسمی نیست؛ جامعه خودش کار را انجام میدهد. این دقیقاً همان وضعیتی است که آزادی را تهدید می کند .جایی که مرز میان ایمان شخصی و فرمان سیاسی از بین میرود.