آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
اگر اهل سینما باشید، نام پرویز شهبازی برایتان آشناست؛ کارگردانی که با فیلم «نفس عمیق» توانست عمق تنهایی آدمهای شهرستانی را به تصویر بکشد. حالا او بعد از چند سال با فیلم «عیار ۱۴» به پرده سینماها برگشته است؛ اثری که در نگاه اول، یادآور وسترنهای خلوت و برفیِ ساخته شده در شمال اروپاست. «عیار ۱۴» اما خیلی زود ما را با یک معمای روانشناختی روبرو میکند: اگر کسی را لو داده باشی که پنج سال زندانی شده، پس از آزادی چه بلایی سرت خواهد آورد؟ این سوالی است که شخصیت اصلی فیلم، فرید (با بازی محمدرضا فروتن) مدام با خود تکرار میکند و مخاطب را هم در این توهم سهیم میسازد.
نکته جالب اینجاست که فیلم «عیار ۱۴» برخلاف انتظار، آن قصهٔ سیاه و خشنِ مورد نظر را روایت نمیکند. در واقع، غافلگیری اصلی فیلم در این است که آن دزد خشمگین (منصور با بازی کامبیز دیرباز) اصلاً به فکر انتقام نیست و این توهمات، تماماً در ذهن فرید ساخته شده است. این ایده، هرچقدر هم هوشمندانه باشد، اما مشکل بزرگ فیلم «عیار ۱۴» را هم لو میدهد: قصهای که از یک فیلم بلند انتظار داریم، آنقدر کشش و حجم ندارد. فیلم با ریتمهای کند و مقدماتچینیهای تکراری، نمیتواند آن غافلگیری نهایی را به سرانجامی رضایتبخش برساند.
لوکیشنهای خلوت و برفی، طراحی صحنهٔ سرد و بیروح مغازه طلافروشی و بازیهای درونگرایانه بازیگران، همه دست به دست هم دادهاند تا فضایی وهمآور بسازند. اما این فضا، گاهی آنقدر کش میآید که تبدیل به کسالتبارترین بخش فیلم میشود. تماشاگر «عیار ۱۴» مدام منتظر یک برخورد فجیع و نفسگیر است؛ لحظهای که منصور بالاخره فرید را پیدا کند و حسابش را برسد. اما فیلمنامه، نه تنها این برخورد را آنچنان که باید مهیج نمیکند، بلکه در نهایت هم شوک دراماتیک خود را از دست میدهد. در میان بازیگران فیلم «عیار ۱۴»، محمدرضا فروتن به روزهای اوج خود نزدیک شده و یک طلافروش ترسو و دچار بحرانهای خانوادگی را به خوبی بازی کرده است. اما کامبیز دیرباز آنطور که باید فرصت عرض اندام پیدا نمیکند و نقشش محدود به چند نگاه و چند دیالوگ ساده میماند. در این مقاله قصد داریم با نگاهی فنی و عمیق، به این سوال پاسخ دهیم که چرا «عیار ۱۴» با وجود فضاسازی عالی و بازی خوب فروتن، نمیتواند یک فیلم به تمام معنا موفق باشد. با ما همراه باشید تا در پنج محور، تحلیل خود را از این فیلم قابل قبول اما نه بینقص پرویز شهبازی ارائه دهیم.
ساختار روایی؛ قصهای که نه آغاز میشود نه پایان مییابد
فیلمنامه «عیار ۱۴» از آن دست آثاری است که هم کم دارد و هم زیاد. کم دارد از حیث وقایع دراماتیک؛ تقریباً میتوان گفت حادثه اصلی فیلم در ذهن شخصیت اول رخ میدهد نه در دنیای بیرون. ما ساعتها منتظریم تا منصور بیاید و انتقام بگیرد، اما این اتفاق هیچگاه به شکل مورد انتظار رخ نمیدهد. این یک ایده بکر است: نشان دادن پارانویای یک خائن. اما مشکل اینجاست که فیلم بیش از حد به این توهم متکی است و نمیتواند آن را به یک داستان فیزیکی و عینی تبدیل کند. از طرف دیگر، فیلم زیاد هم دارد از حاشیههای بیربط. رابطه فرید با همسرش، دلدادگی او به دختر جوانی به نام مینا، ماجرای احسان (پوریا پورسرخ) که به مسافرخانه میآید؛ همه اینها در حالی به داستان اضافه شدهاند که تأثیر مستقیمی بر خط اصلی انتقام ندارند. گویی کارگردان میخواهد چند لایه موضوعی را به خورد یک قصه بسیار ساده بدهد، اما نهایتاً هیچکدام به سرانجام نمیرسند. در یک فیلم استاندارد، مقدمات باید سریع چیده شوند و میانه فیلم، اوج و بحران اصلی باشد. اما در «عیار ۱۴» ما تقریباً تا نیمه دوم فیلم در مقدماتچینی به سر میبریم. داستان اصلی دیر آغاز میشود و وقتی هم آغاز میشود، آنقدر زود تمام میگردد که مخاطب حس میکند یک شوک نیمبند به او تحمیل شده است. این عدم تعادل در ریتم، بزرگترین آفت فیلم است.
شخصیتپردازی؛ تنهاییهای به هم گره خورده روی برف
آدمهای فیلم «عیار ۱۴» همگی تنهایند؛ این ویژگی امضای همیشگی فیلمهای شهبازی است. فرید در مغازه طلافروشی اش حبس شده، همسرش در خانه تنهاست، مینا به دنبال کسی میگردد که به او توجه کند، منصور هم که تازه از زندان آزاد شده، در پی دختر گمشدهاش است. این تنایی جمعی، پتانسیل بالایی برای خلق یک درام گروهی دارد، اما فیلمنامه به جای پرداختن به روابط میان این آدمها، بیشتر روی زاویه دید فرید متمرکز میماند. نقطه قوت فیلم، ساختارشکنی در شخصیت منصور است. ما منتظر یک هیولای خشمگین هستیم، اما او یک آدم معمولی و حتی بیحوصله درباره انتقام است. از این نظر، شهبازی کلیشه نقش ضد قهرمان را شکسته است. اما همینجا فیلم دچار یک تناقض میشود: اگر منصور قرار نیست کاری کند، پس چه چیزی بحران اصلی فرید را حل میکند؟ پاسخ فیلم، هیچچیز است! بحران نه با یک رویارویی واقعی حل میشود، نه با یک تحول درونی. در عوض، فرید تا آخر در توهم خود باقی میماند و این یعنی سیر تحول شخصیت تقریباً صفر است. بازی محمدرضا فروتن اما این نقص را تا حدی میپوشاند. او با نگاههای مضطرب، لرزش دستهایش و لحن مرددی که دارد، این توهم را باورپذیر میکند. در مقابل، کامبیز دیرباز فقط «حضور» دارد نه «بازی». او بیشتر شبیه یک عنصر بصری است تا یک شخصیت زنده با خواستهای مشخص.
فضا و فرم؛ وسترن برفی ایرانی و فرصت از دست رفته
«عیار ۱۴» از نظر بصری، فیلم قابل قبولی است. برفی که همه جا را پوشانده، خیابانهای خلوت، نورپردازی سرد و کمرنگ، همگی تداعیکننده سینمای وسترنهای شمال اروپا هستند. این فضا به خوبی با درونمایه فیلم یعنی سردی روابط و تنهایی انسان معاصر همخوانی دارد. شهبازی به وضوح تلاش کرده از لوکیشنهای محدود (مغازه، مسافرخانه، خیابان) حداکثر بهره را ببرد و در این کار تا حدی موفق بوده است.اما مشکل بزرگ اینجاست که فرم و محتوا با هم هماهنگ نیستند. فضای وسترن فیلم (جایی که همه منتظر یک دوئل مرگبار هستند) نیاز به یک فیلمنامه پخته و دارای کشش دارد. شما نمیتوانید یک فضاهای نفسگیر وسترن بسازید اما درون آن یک داستان ساده و حتی کمحادثه روایت کنید. مخاطب مدام احساس میکند پوستر فیلم به او وعده یک تریلر نفسگیر داده، اما فیلمی که میبیند یک درام آرام و گاه کسالتبار روانشناختی است. تأخیرهای عمدی کارگردان در رویارویی شخصیتها، گاهی هوشمندانه و گاهی خستهکننده است. مثلاً صحنه آمدن فرید به مسافرخانه و آن سربالا رفتنهای مداوم، تعلیق خوبی ایجاد میکند. اما وقتی این تعلیق چندین بار تکرار میشود و هیچکدام به برخورد واقعی ختم نمیشوند، تماشاگر دیگر احساس سرخوردگی میکند. به عبارت دیگر، شهبازی قواعد «تعلیق و گرهگشایی» را خوب بلد است، اما در اجرا، قربانی جاهطلبی خود برای متفاوت بودن میشود.
دیالوگنویسی و کارگردانی بازیگران؛ سکوتهای معنادار یا پوچ؟
یکی از ویژگیهای فیلمهای پرویز شهبازی، کمگویی شخصیتهاست. در «عیار ۱۴» هم این قاعده برقرار است. دیالوگها کوتاه، بریده و اغلب سوالی هستند. این سبک میتواند به ایجاد فضای رازآلود کمک کند، اما در این فیلم گاهی به مرز پوچی میرسد. شخصیتها آنقدر سکوت میکنند که گاهی فراموش میکنیم آنها دقیقاً چه میخواهند. به عنوان مثال، هدف منصور از بازگشت به شهر هرگز به طور شفاف بیان نمیشود؛ آیا فقط دنبال دخترش میگردد؟ آیا نقشه دیگری دارد؟ این ابهام، از یک حدی فراتر میرود و تبدیل به ضعف فیلمنامه میشود. در کارگردانی بازیگران، شهبازی موفق تر عمل کرده است. محمدرضا فروتن در اکثر نماها حضور دارد و بار سنگین فیلم بر دوش اوست. فروتن توانسته طلافروشی را نشان دهد که هم طمع دارد (به دختر جوان) هم ترسو است (از انتقام) و هم ضعیف (در برابر همسرش). این چندلایگی در بازی او تحسینبرانگیز است. مهشید افشارزاده در نقش همسر فرید نیز در همان سکانسهای محدود، خوب ظاهر شده و نارضایتی زنانه را با کمترین دیالوگ منتقل میکند. اما پوریا پورسرخ در نقش احسان، یک فرصت سوخته است. شخصیت او فقط برای این ساخته شده که در مسافرخانه با منصور آشنا شود و یک ارتباط تصادفی ایجاد کند؛ همان ارتباطی که میتواند منجر به لو رفتن فرید شود. اما این گره هم آنطور که باید باز نمیشود و پورسرخ عملاً نقشی در تحول نهایی قصه ندارد. این یعنی کارگردان نتوانسته از همه بازیگرانش به درستی استفاده کند و برخی شخصیتها صرفاً «تزیینی» هستند.
پایانبندی و غافلگیری نهایی؛ شلیک نافرجام
اسپویلر هشدار! مهمترین جایی که «عیار ۱۴» زمین میخورد، دقیقههای پایانی است. فیلم ما را آماده میکند که سرانجام در یک رویارویی نفسگیر، منصور حقیقت را بفهمد و با فرید برخورد کند. اما در عمل، وقتی منصور با احسان و سپس فرید مواجه میشود، آنقدر بیتفاوت از کنار ماجرا میگذرد که مخاطب از خود میپرسد: «پس این پنج سال زندان چه بود؟» ظاهراً قرار بوده غافلگیری نهایی این باشد: «منصور قصد انتقام ندارد و همه این وقایع در ذهن فرید بوده است.» اما این غافلگیری به دلیل کش دادن بیش از حد فیلم، تأثیر خود را از دست میدهد. مخاطب ساعتها با فرید همراه شده، ترسیده و دویده، اما وقتی میبیند خطری وجود ندارد، نه تنها حس نمـیکند یک حقیقت فلسفی کشف کرده، بلکه حس میکند وقتش تلف شده است. فرق بین «پارانویای درست طراحی شده» و «بازی کردن با اعصاب مخاطب» در همین نقطه مشخص میشود. در نهایت، «عیار ۱۴» به جای آنکه یک «کاتارسیس» (تطهیر روانی) ایجاد کند، یک «سردرگمی» به جا میگذارد. ما نمیدانیم آیا فرید درس عبرتی گرفته؟ آیا تنهایی او تمام میشود؟ پایان باز فیلم از آن دست پایانبندیهای هنری است که در سینمای ایران مد شده، اما در اینجا با قصهای که تماماً بر پایه انتظار و گرهگذاری ساخته شده، جواب نمیدهد. به جرات میتوان گفت فیلم «عیار ۱۴» مثل بمبی است که صدا میدهد اما هرگز منفجر نمیشود.