آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
انتظار از ابراهیم امینی، خالق فیلمنامههای درخشان «موقعیت مهدی» و «مرد بازنده»، همیشه بالاست. او که به عنوان معمار قصههای پیچیده و موقعیتهای امنیتی-جنایی شناخته میشود، این بار نه در قامت نویسنده، که در مقام کارگردان وارد چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر شده است. فیلم جدید او، «سقف»، روایت خانوادهای معمولی است که جشن عروسیشان با شروع یک جنگ ناگهان و غیرمتعارف متلاشی میشود. جنگی ۱۲ روزه بین ایران و اسرائیل که زندگی را به آوارگی و تحقیر تبدیل میکند. اما آیا امینیِ کارگردان توانسته همان ظرافت و قدرت امینیِ نویسنده را به صحنه تصویر بکشد؟ یا «سقف» تنها سایهای کمرنگ از تواناییهای نویسندگی اوست که زیر ضعفهای کارگردانی مدفون شده است؟
تماشای «سقف» تجربهای است که با یک پیشفرض آغاز میشود: انتظار دیدن فیلمی دقیق، پرتنش و موقعیتمحور که میراث نویسندگی امینی را ادامه دهد. اما فیلم به سرعت نشان میدهد که قصد تکرار گذشته را ندارد و مسیری متفاوت و پرچالش را در پیش گرفته است. فیلم با بازیگرانی چون سام درخشانی، فریبا نادری، بیژن بنفشهخواه و گیتی قاسمی همراه است و تهیهکنندگی سعید خانی را یدک میکشد. با این حال، این نامهای بزرگ نتوانستهاند فیلم را از ورطهای که در آن افتاده است نجات دهند. نقدها به «سقف» عمدتاً بر روی ضعف روایت، شخصیتپردازی سست و کارگردانی غیرقانعکننده متمرکز شدهاند. فیلمی که قصد داشته «تبعات روانی جنگ» را روایت کند، اما در نهایت به تصویری آشفته و بیپاسخ از انسانهای تحقیرشده تبدیل شده است. پرسش اصلی اینجاست: چرا کارگردانی که در نویسندگی چنین موفق بوده، در دومین تجربه کارگردانی خود چنین ضعیف ظاهر شده است؟ آیا مشکل از فیلمنامه است یا اجرا؟ یا هر دو؟ در این تحلیل، پنج محور اصلی فیلم «سقف» را بررسی میکنیم: از فروپاشی شخصیتها تا ضعفهای کارگردانی، از نمادهای شکستخورده تا مقایسه با آثار پیشین امینی. تحلیلی که نشان میدهد چرا «سقف» نتوانسته سقف انتظارات را برآورده کند.
فروپاشی شخصیتها و نمادگرایی شکستخورده
شخصیتپردازی در «سقف» بزرگترین ضعف روایی فیلم است. خانواده مرکزی داستان نه تنها قربانی جنگ، که قربانی ناتوانی نویسنده و کارگردان در خلق انسانهای باورپذیر هستند. پدر خانواده، دکتری میانسال، به جای آنکه نماد مقاومت یا حتی شکست شرافتمندانه باشد، به موجودی تحقیرشده و بیاراده تبدیل شده که حتی ارزشش در خانواده از یک سگ کمتر دانسته میشود. صحنهای که پدر خطاب به سگ میگوید: «الان هر کی هر چی بگه، گوش میدم. حتی تو.» نقطه اوج این تحقیر است. این دیالوگ نه تنها تلخ، که غیرواقعنماست. چنین فروپاشی شخصیتی بدون پیشزمینه روانشناختی کافی، تنها حس بیگانگی در مخاطب ایجاد میکند. او تبدیل به نمادی از اخلاقمداری شکستخورده میشود، اما این شکست آنقدر اغراقآمیز است که به جای همدردی، حسی از انزجار ایجاد میکند. زن خانواده نیز شخصیتی متناقض و غیرقابل درک دارد. پذیرش تحقیر برای ماندن در خانهای که صاحبش به او پیشنهاد شرمآور داده، بدون هیچ پسزمینه روانشناختی یا اجتماعی موجه، تنها نشان از ضعف نویسندگی دارد. پرسش اینجاست: چرا هیچ یک از شخصیتها واکنش طبیعی انسانی نشان نمیدهند؟ چرا خشم، مقاومت یا حتی تسلیم منطقی در کار نیست؟ این فقدان واکنشهای انسانی، فیلم را از یک درام اجتماعی به نمایشی مصنوعی تبدیل میکند.
ضعفهای کارگردانی و بحران در اجرا
ابراهیم امینی در مقام کارگردان نتوانسته از پس چالشهای بصری و اجرایی فیلم برآید. کارگردانی «سقف» پر از تصمیمهای کلیشهای و غیرحرفهای است. استفاده مکرر و بیمنطق از اسلوموشن یکی از آزاردهندهترین این موارد است. اسلوموشن وقتی موثر است که بار دراماتیک صحنه را تشدید کند، نه اینکه به عنوان تزیین بصری بیمحتوا تکرار شود. قاببندیها اگرچه بد نیستند، اما فاقد خلاقیت و بیان بصری هستند. دوربین بیشتر نظارهگر است تا راوی. صحنههای جنگ نیز با ضعف فنی مواجه هستند و نتوانستهاند حس خطر و اضطراب را به مخاطب منتقل کنند. طراحی صحنه و لباس نیز نتوانسته شرایط بحران و آوارگی را به صورت باورپذیر نمایش دهد. ضعف در هدایت بازیگران نیز مشهود است. بازیها به شدت مصنوعی و بیحالت هستند. دیالوگها نه از دل موقعیت که از روی کاغذ خوانده میشوند. رابطه عاطفی بین شخصیتها قابل لمس نیست و همین بر بیگانگی مخاطب با فیلم میافزاید. بازیگران توانمندی چون سام درخشانی و فریبا نادری در چنین فضایی گم شدهاند و نتوانستهند تواناییهای خود را نمایش دهند.
آشفتگی روایی و گسست در پیرنگ
فیلم «سقف» از همان ابتدا دچار آشفتگی روایی است. شروع فیلم با جشن عروسی و سپس حمله ناگهانی اگرچه میتوانست نقطه قوتی باشد، اما به دلیل عدم بسترسازی مناسب، بیشتر شبیه یک قطع ناگهانی بیمنطق به نظر میرسد. جنگ به عنوان محرک اصلی داستان، خود به اندازه کافی معرفی نمیشود و به ابزاری صرف برای ایجاد هرج و مرج تبدیل شده است. پیرنگ فیلم نیز دچار گسستهای متعدد است. رابطه بین شخصیتها مبهم است. نقش پسر و دختر خانواده در داستان حاشیهای و بیاثر است. رفت و آمد پسر به ویلا و بیتفاوتی دیگران نسبت به او نشان از عدم انسجام روایی دارد. فیلم مدام بین صحنههای مختلف پرش میکند بدون آنکه بتواند ارتباط منطقی بین آنها برقرار کند. ساختار سهپردهای کلاسیک نیز در این فیلم رعایت نشده است. نقطه اوج مشخصی وجود ندارد و پایانبندی فیلم که با بازگشت به خانه و لحن سانتیمانتال همراه است، بیشتر شبیه تسلیم شدن در برابر ضعف روایی است تا نتیجهگیری منطقی داستان. این آشفتگی باعث شده فیلم نتواند پیام مشخصی را به مخاطب انتقال دهد.
پیام ضدجنگ یا شکست در انتقال مفهوم؟
فیلم قصد دارد پیام ضدجنگ را منتقل کند، اما در این امر کاملاً شکست خورده است. به جای نشان دادن ویرانیهای جنگ و تأثیر آن بر زندگی انسانها، فیلم به نمایش تحقیر و ذلت شخصیتها بسنده کرده است. این رویکرد نه تنها ضدجنگ نیست، که ضدانسان است. زیرا انسانها را موجوداتی منفعل و بیاراده نشان میدهد که در برابر بحران تنها تسلیم و تحقیر را برمیگزینند. حتی اگر فرض کنیم امینی قصد داشته بگوید «از جنگ فرار نکنید»، این پیام در فیلم دیده نمیشود. شخصیتها نه انتخاب آگاهانهای برای فرار دارند، نه برای ماندن. آنها صرفاً در جریان حوادث رها شدهاند. فقدان هرگونه کنش گرایانه از سوی شخصیتها، فیلم را از یک درام اجتماعی به نمایشی از قربانیهای منفعل تبدیل کرده است. نمادگرایی فیلم نیز ضعیف است. «سقف» به عنوان نماد امنیت و خانه، در طول فیلم آنقدر فروریخته که در پایان دیگر معنایی ندارد. جنگ نیز به عنوان نماد ویرانی، آنقدر انتزاعی و دور باقی مانده که تأثیر عاطفی لازم را ندارد. در نهایت، فیلم نه تنها پیام ضدجنگ را منتقل نکرده، که به نمایشی از ناتوانی هنری در پرداخت این مفهوم تبدیل شده است.
مقایسه با آثار پیشین امینی و چرایی این افول
مقایسه «سقف» با فیلمنامههای موفق ابراهیم امینی مانند «موقعیت مهدی» و «مرد بازنده» نشاندهنده افول قابل توجه او در این اثر است. در آثار پیشین، امینی نویسندهای بود که شخصیتهای پیچیده میآفرید، موقعیتهای پرتنش خلق میکرد و پیرنگهای منسجم طراحی مینمود. اما در «سقف» اثری از این تواناییها دیده نمیشود. شخصیت «مرد بازنده» دست کم تقلا میکرد، میایستاد و میجنگید، حتی اگر در نهایت شکست میخورد. اما شخصیتهای «سقف» از ابتدا باختهاند. این تفاوت بنیادین نشان میدهد یا امینی از نویسندگی فاصله گرفته، یا در کارگردانی نتوانسته جهان نویسندگی خود را به تصویر بکشد. نکته قابل تأمل این است که فیلمنامه «سقف» را علیمحمد حسامفر نوشته، نه خود امینی. شاید این یکی از دلایل ضعف روایی باشد. امینی که همیشه نویسنده آثار خود بوده، این بار کارگردان فیلمنامه دیگری است و نتوانسته با آن ارتباط برقرار کند. این تجربه نشان میدهد که موفقیت امینی در گرو هماهنگی کامل بین نویسندگی و کارگردانی است، نه جدایی این دو از هم.