آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
از دهههای دور تا امروز، ایران مهد هنرمندان بزرگی بوده است؛ سینماگرانی که آثارشان در جهان طنین انداخته و جوایز معتبر بینالمللی را از آن خود کردهاند. اما بسیاری از این هنرمندان، به دلایل گوناگون، راهی مهاجرت شدهاند؛ از سینماگران و نویسندگان گرفته تا موزیسینها و بازیگران. آنها در خارج از مرزهای ایران نیز به خلق اثر ادامه دادند، اما کمتر پیش آمده که آثار دوره مهاجرت، بتواند به کیفیت و تأثیرگذاری آثار خلقشده در ایران برسد. امسال دو فیلم از سینماگران ایرانی در بخشهای مختلف جشنواره کن حضور دارند؛ «داستانهای موازی» ساخته اصغر فرهادی و «تمرینهایی برای انقلاب» ساخته پگاه آهنگرانی.
هر دو فیلم احتمالاً از آثار مورد توجه جشنواره خواهند بود، اما تجربه سالهای گذشته این پرسش را زنده میکند که چرا مهاجرت برای سینماگران ایرانی برخلاف موزیسینها، موفقیتآمیز نبوده است؟ برخی پاسخ را در «دوری از جغرافیای الهام» میجویند؛ همان چیزی که خود اصغر فرهادی به آن اشاره کرده: «من برای کار به خارج میروم، اما به محض اتمام کار، نیاز مبرمی به بازگشت به خانه دارم.» برخی دیگر، غلبه نگاه سیاسی بر هنر را عامل اصلی میدانند؛ آثاری که بیش از آنکه دغدغه هنری داشته باشند، درگیر پیامهای سیاسی شدهاند. در گزارش پیش رو، معمای مهاجرت سینماگران ایرانی، دلایل افول کیفیت آثار پس از مهاجرت، و تفاوت سرنوشت سینما و موسیقی در مهاجرت را برای شما مخاطبان عزیز تشریح خواهیم کرد.
سینما در برابر موسیقی؛ چرا سرنوشت مهاجرت این دو هنر متفاوت بود؟
یکی از جذابترین و در عین حال معماییترین پرسشهایی که در گفتار پیش رو مطرح شده، تفاوت سرنوشت مهاجرت در دو حوزه سینما و موسیقی است. موزیسینهای پاپ ایرانی که عمدتاً پس از انقلاب ۱۳۵۷ راهی آمریکا شدند، توانستند به مرور «ساختاری پایدار» برای تولید و انتشار آثار خود ایجاد کنند. شبکهای هرچند محدود، اما کارآمد که در دهه شصت و اوایل هفتاد، چراغ موسیقی پاپ فارسی را روشن نگه داشت. خوانندگانی مانند ابی، داریوش، مهستی، ستار، معین و دیگران، هر کدام به نوعی توانستند مخاطب خود را در میان ایرانیان مقیم خارج و حتی داخل کشور حفظ کنند. اما چرا سینماگران موفق به انجام این کار نشدند؟ پاسخ را باید در تفاوت ماهوی این دو رسانه جست. موسیقی، به ویژه موسیقی پاپ، رسانهای است که به شدت به «صدا» و «خواننده» وابسته است تا به «متن» و «زمینه». یک ترانه عاشقانه با صدای ابی، حتی اگر در لسآنجلس ضبط شده باشد، همچنان برای یک ایرانی مقیم تهران حس نوستالژیک و دلنشینی دارد. اما سینما، رسانهای است که عمیقاً به «زمان»، «مکان»، «زبان روزمره»، «چهره خیابانها»، «نوع تعاملات اجتماعی» و حتی «نور و هوای همان جغرافیا» وابسته است. سینماگر مهاجر که در استودیویی در کالیفرنیا یا پاریس فیلم میسازد، حتی اگر بهترین بازیگران و فنیترین عوامل را هم در اختیار داشته باشد، باز هم چیزی کم دارد: «همان خیابانهای شلوغ تهران»، «همان لهجه محله جنوب شهر»، «همان تابش خیرهکننده نور خورشید بر دیوارهای گلی روستاهای کویری». این عناصر را نمیتوان با دکور و گرین اسکرین جعل کرد. به همین دلیل، موسیقی توانست از پس مهاجرت برآید، اما سینما نتوانست و شاید هرگز نتواند.
جغرافیای الهام؛ روایت اصغر فرهادی و دیگران
اصغر فرهادی در گفتوگویی تازه، کلید مهمی برای فهم این معما ارائه داده است. او میگوید: «من برای کار به خارج میروم، اما به محض اینکه کارم تمام میشود، احساس میکنم نیاز مبرمی به بازگشت به خانه و بودن با خانوادهام در کشورم دارم.» او حتی معتقد است «خلاقیت، بیشتر از دل اضطراب و آشفتگی بیرون میآید تا آرامش.» این جمله شاید مهمترین سرنخ را در اختیار ما قرار دهد. هنرمند ایرانی، برخلاف تصور رایج که هنرمند را موجودی جهانوطن و مستقل از مکان میپندارد، عمیقاً به جغرافیا، تاریخ، زبان و زیست روزمره ایران وابسته است. این وابستگی صرفاً یک علقه عاطفی یا ملیگرایانه نیست، بلکه یک الزام خلاقانه و حرفهای است. بهترین آثار سینمای ایران، از «خانه دوست کجاست؟» کیارستمی تا «جدایی نادر از سیمین» فرهادی، از «ماهیها عشق میکنند» و «مادر» علی حاتمی تا «آژانس شیشهای» ابراهیم حاتمیکیا، همگی عمیقاً ریشه در «اینجا» دارند؛ در همین کوچه پسکوچهها، همین خانوادههای درگیر بحران، همین تضادهای سنت و مدرنیته، همین ترافیک و آلودگی هوا و گرفتاریهای روزمره. وقتی این بستر حذف میشود، بخشی از موتور خلاقیت هنرمند نیز خاموش میشود. فیلمهای دوره مهاجرت فرهادی، یعنی «گذشته» (ساخت فرانسه) و «همه میدانند» (ساخت اسپانیا)، هرچند از نظر فنی آثار قابل احترامی هستند، اما هیچکدام به پای «درباره الی»، «جدایی» و «فروشنده» نمیرسند. شخصیتهایشان کمی از «واقعیت» فاصله گرفتهاند، دیالوگهایشان کمی تصنعیتر شده، و آن حس غریب «با خودمان بودن» در آنها نیست. فرهادی خود این را میداند و به همین دلیل است که بعد از هر پروژه خارجی، با شتاب به ایران بازمیگردد.
جعفر پناهی و استثنایی که قاعده را نقض نمیکند
نکته جالب توجه در گفتار پیش رو، اشاره به جعفر پناهی است. پناهی یکی از برجستهترین فیلمسازان سینمای ایران است که خارج از جریان رسمی و با وجود محرومیتها و زندان، همچنان فیلم میسازد. اما او هیچگاه به طور دائم از ایران خارج نشده است. فیلمهای پناهی، از «دایره» و «طلای سرخ» گرفته تا «سه وجه» و «هیچ جا هیچ کس»، همگی در داخل مرزهای ایران و علیرغم تمام محدودیتها ساخته شدهاند. حتی آن فیلمهایی که ظاهراً در فضای بسته ماشین یا یک آپارتمان کوچک میگذرند (مانند «تاکسی»)، عمیقاً با جامعه ایران در ارتباط هستند. پناهی یک استثناست، اما قاعده را نقض نمیکند. او ثابت میکند که حتی در سختترین شرایط سرکوب و سانسور، یک هنرمند ایرانی میتواند در داخل ایران اثری ماندگار و تأثیرگذار خلق کند. از سوی دیگر، آثار پناهی نیز اگر از ایران خارج میشد و مثلاً در فرانسه یا آلمان ساخته میشد، قطعاً آن روح خاص و آن طعم تلخ و شیرین جامعه ایرانی را از دست میداد. این موضوع نشان میدهد که مشکل صرفاً «رژیم سیاسی» یا «جمهوری اسلامی» نیست (چرا که پناهی با همه زندانها و محرومیتها همچنان در ایران میماند)، بلکه مشکل «فاصله گرفتن از بستر طبیعی خلاقیت» است. هنرمند برای خلق اثر، به تنشها، تضادها، شادیها، غمها، ریتم زندگی، بوها، صداها، و حتی آلودگی و شلوغی همان جایی نیاز دارد که در آن زیسته است. این بستر را نمیتوان با خود حمل کرد و در جای دیگر پیاده کرد. یا در آن میمانی و میسازی، یا میروی و به مرور، خاموش میشوی.
غلبه سیاست بر هنر؛ آفت آثار مهاجر
دلیل دیگری که در تحلیل مذکور به آن اشاره شده، «غلبه نگاه سیاسی بر اثر هنری» است. بخش قابل توجهی از هنرمندان مهاجر، به دلیل تضاد سیاسی با حاکمیت ایران، تلاش کردهاند به هر قیمتی آثاری «کاملاً ضدسیستمی» تولید کنند. آثاری که گاهی بیش از آنکه دغدغه هنری داشته باشند، درگیر پیام سیاسی هستند. نتیجه چنین رویکردی، در بسیاری موارد آثاری شده که نه در بازار جهانی موفق بودهاند و نه توانستهاند مخاطب گستردهای در میان ایرانیان مقیم خارج جذب کنند.
تفاوت ظریف اما مهمی در اینجا وجود دارد: «سیاسی بودن» با «شعار دادن» فرق دارد. آثاری مانند «گاو» (داریوش مهرجویی) یا «روز واقعه» (شهرام اسدی) آثار عمیقاً سیاسیای هستند، اما به جای شعار، از زبان استعاره، نماد، موقعیتهای انسانی و درام استفاده میکنند. در مقابل، بسیاری از آثار مهاجر، مستقیماً به نقد حاکمیت میپردازند و مخاطب را با دیالوگهای مستقیم و شعاری روبرو میکنند. این آثار نه تنها از نظر هنری ضعیفترند، بلکه تأثیرگذاری سیاسی کمتری هم دارند؛ چراکه مخاطب هوشمند امروز، پیام را اگر در لفافه و در بستری هنرمندانه دریافت کند، میپذیرد، در غیر این صورت، مقاومت کرده و اثر را کنار میگذارد.
«تمرینهایی برای انقلاب» ساخته پگاه آهنگرانی که امسال در کن حضور دارد، مستندی است که با استفاده از آرشیوهای شخصی، ویدئوهای خانگی و تصاویر اعتراضات خیابانی، به بازخوانی بیش از ۴۰ سال تاریخ معاصر ایران پرداخته است. باید دید که آیا این اثر از دام «غلبه سیاست بر هنر» در امان مانده است یا نه. تجربه سالهای گذشته نشان میدهد آثاری که صرفاً بر «تاریخ سیاسی» تمرکز میکنند و از «انسان» و «زندگی روزمره» غافل میشوند، معمولاً نتوانستهاند تأثیر ماندگاری از خود به جای بگذارند.
«داستانهای موازی» و «تمرینهایی برای انقلاب»؛ دو آزمون تازه
امسال جشنواره كن میزبان دو فیلم از سینماگران ایرانی است:
- نخست، «داستانهای موازی» ساخته اصغر فرهادی با بازیگران و عوامل فرانسوی. فرهادی پس از «همه میدانند» (ساخت اسپانیا)، دومین تجربه بلند خود را به طور کامل خارج از ایران و با سرمایه و بازیگران غیرایرانی ساخته است. آیا این فیلم میتواند انتقادات وارد بر «گذشته» و «همه میدانند» را پاسخ دهد؟ آیا فرهادی سرانجام فرمولی پیدا کرده که در آن هم بتواند در خارج از ایران فیلم بسازد و هم کیفیت و تأثیرگذاری آثار داخلی خود را حفظ کند؟ پاسخ به این سؤالات نیازمند تماشای فیلم است، اما تجربه نشان داده که فاصله گرفتن از جغرافیای الهام، هزینههای خلاقانه سنگینی دارد.
- دوم، «تمرینهایی برای انقلاب» ساخته پگاه آهنگرانی؛ مستندی آرشیوی که به بازخوانی تاریخ معاصر ایران پرداخته است. آهنگرانی خود از جمله هنرمندانی است که سالهاست خارج از ایران زندگی میکند. این فیلم از پنج پرتره از بستگان و استادان او برای روایت مفهوم مقاومت استفاده میکند. باید دید که آیا این اثر میتواند از دام «نوستالژی سوزناک» و «غلبه سیاست بر هنر» در امان بماند و اثری ماندگار خلق کند.
قضاوت نهایی درباره این دو فیلم زود است. اما آنچه مسلم است، این است که تجربه چند دهه اخیر نشان داده مهاجرت برای سینماگران ایرانی، دستکم تا به امروز، موفقیتآمیز نبوده است. «داستانهای موازی» و «تمرینهایی برای انقلاب» شاید بتوانند این قاعده را نقض کنند، اما شاید هم بار دیگر تأکید کنند بر این واقعیت تلخ که بخشی از نیروی خلاقه هنرمند ایرانی، در همان جغرافیایی جا مانده که از آن فاصله گرفته است. و شاید این بزرگترین معمای مهاجرت سینماگران ایرانی باشد؛ معمایی که هنوز پاسخ قطعی نیافته است.