آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
سینمای ایران در اوایل دهه هشتاد با پدیدهای به نام «سینمای معناگرا» مواجه شد. آثاری که تلاش میکردند با زبانی شاعرانه، تمثیلی و گاه سورئال، به سراغ مفاهیم دینی و متافیزیکی بروند و «جوهر» را از «قالب» جدا کنند. در این میان، رضا میرکریمی با فیلم «زیر نور ماه» (۱۳۷۹) نشان داد که میتوان بدون شعارزدگی و با تکیه بر روایت انسانی، درباره ایمان، تردید و معنویت فیلم ساخت. موفقیت «زیر نور ماه» باعث شد انتظارات از دومین فیلم میرکریمی («اینجا چراغی روشن است») بسیار بالا برود. انتظاری که متأسفانه به باور بسیاری از منتقدان، برآورده نشد. «اینجا چراغی روشن است» داستان «قدرت» (با بازی حبیب رضایی) است؛ جوانی که «عقبمانده» و «سادهدل» توصیف میشود. او همراه با متولی امامزادهای در یک روستا زندگی میکند. متولی از بیاعتنایی مردم به امامزاده ناراحت است و آن را به کمایمانی آنان نسبت میدهد. اما مردم معتقدند امامزاده تا حال نیازهایشان را برآورده نکرده است. متولی به شهر میرود و از آنجا که هیچکس حاضر به جانشینی او نیست، قدرت را به عنوان متولی موقت بر جای میگذارد.
قدرت ویژگی خاصی دارد: او میتواند ارواح مردگان قبرستان کنار امامزاده را درک کند. این توانایی ماورایی، او را از یک «سادهدل» به یک «واسطه» میان عالم زندگان و مردگان تبدیل میکند. او متوجه مشکلات زندگی آدمهای روستا میشود و شروع میکند به استفاده از اموال و داراییهای امامزاده (فرش، پول، سقف و دیوار) برای حل مشکلات آنان. نتیجه این اقدام خیرخواهانه اما «غیرمتعارف»، خالی شدن بنای امامزاده از هرگونه سرمایه مادی است. اوج فیلم، جایی است که دختر چوپان روستا (که قدرت به او علاقه دارد) گلههایش را در شب پراکنده میبیند. قدرت تمام شب را با چراغی در دست میایستد تا گله به دور او جمع شود. صبح روز بعد، قدرت سوار بر قطار میشود و به سوی مقصدی نامعلوم (که از نظر خودش محل اقامت «آقا» است) حرکت میکند. این پایانبندی باز، نمادین و عرفانی، یکی از بحثبرانگیزترین و در عین حال تأثیرگذارترین عناصر فیلم است.
یکی از بهیادماندنیترین لحظات فیلم، مونولوگ سعید پورصمیمی در نقش «روح معدنچی فوتشده» است. او که تازه مرده و در شب اول قبر به سر میبرد، با قدرتی که متولی موقت امامزاده است، گفتوگو میکند و میگوید: «کارگر معدن فشار شب اول قبر داره؟ همون فشاری که روزگار بهش میداد، واسش کافی بود.» این دیالوگ که این روزها در فضای مجازی وایرال شده، نماد تلخی از «نگاه انتقادی میرکریمی به مشکلات طبقه کارگر» و «بیعدالتی اجتماعی» است. فیلمی که درباره دین و امامزاده و معنویت است، ناگهان با زبانی طنزآمیز و تیز، به نقد «نابرابریهای طبقاتی» میپردازد. «اینجا چراغی روشن است» از نظر بصری، یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین آثار سینمای ایران است. فیلمبرداری حمید خضوعی ابیانه (که برای این فیلم سیمرغ بلورین گرفت) با تکیه بر نورپردازی طبیعی (به ویژه نور چراغ در شبهای تاریک روستا)، نماهای وسیع از کوهستان و قاببندیهای متقارن، فضایی شاعرانه و ملکوتی خلق کرده است که با فضای معنوی و سورئال فیلم هماهنگی کامل دارد. اما سؤال اینجاست: آیا فرم زیبا میتواند جای خالی یک فیلمنامه منسجم و دراماتیک را پر کند؟
میرکریمی خود در مصاحبهای پیش از ساخت فیلم گفته بود: «من به عنوان یک شهروند جامعه دینی، وقتی میبینم افرادی فرصتطلب که خود را متصل به دین میدانند، به اساس آن خدشه وارد میکنند، رنج میبرم و دوست دارم حقیقتی را که میبینم، در فیلمهایم بیان کنم.» «اینجا چراغی روشن است» دقیقاً همین رنج را به تصویر میکشد: متولی سنتی امامزاده که بیشتر به «مالیاتگیری از مردم» شبیه است تا «خدمتگذار»؛ مردم روستا که به دلیل «عدم پاسخگویی» از امامزاده فاصله گرفتهاند؛ و قدرتی که با «تخریب ظاهر» امامزاده (برداشتن فرش و سقف و در و پیکر) «جوهر خدمت» را احیا میکند. اما آیا این نقد، به اندازه کافی «دراماتیک» و «غیرشعاری» بیان شده است؟ با تمام این اوصاف، «اینجا چراغی روشن است» فیلمی است که دوست داشتنیها و آزاردهندههای خود را دارد. دوست داشتنی از نظر جسارت در نگاه به دین (فاصله گرفتن از ظواهر و رسیدن به جوهر)، نگاه انسانی و انتقادی به طبقه کارگر، فیلمبرداری خیرهکننده و بازی گرم حبیب رضایی در نقش قدرت. آزاردهنده از نظر فیلمنامهای که گاهی «سرد» و «کشدار» میشود و شخصیتهایی که به اندازه کافی «عمق» پیدا نمیکنند. میرکریمی در فیلم بعدی خود («خیلی دور، خیلی نزدیک») نشان داد که از ضعفهای «اینجا چراغی روشن است» درس گرفته است. اما «اینجا چراغی روشن است» همچنان به عنوان یک «فیلم ایده» (فیلمی که ایده و مفهومش از اجرایش قویتر است) در تاریخ سینمای ایران باقی میماند.
فیلمنامه و ساختار روایی؛ ایدهای درخشان قربانی اجرایی سرد
فیلمنامه «اینجا چراغی روشن است» (نوشته خود رضا میرکریمی) از یک ایده مرکزی بسیار قوی و تمثیلی بهره میبرد: «تخریب ظاهر برای رسیدن به جوهر». قدرت، به عنوان متولی موقت امامزاده، متوجه میشود که بنای مادی امامزاده (فرش، سقف، در و پیکر و پول) هیچ ارزشی در برابر «نیازهای واقعی مردم» ندارد. او این داراییهای مادی را یکیک برمیدارد و صرف رفع مشکلات مردم میکند: بیماری، فقر، بیسرپرستی. نتیجه این «تخریب» آگاهانه، یک بنای خالی و بیسقف است، اما «پیوند دوباره مردم با امامزاده» و «احیا شدن جایگاه معنوی آن» در دل مردم. این ایده، ایدهای بسیار بدیع، جسورانه و عمیقاً «نواندیشانه» در سینمای دینی ایران است. میرکریمی با این فیلم، به جرأت میتوان گفت از «چارچوبهای سنتی» فاصله گرفته و به سراغ یک «بازخوانی» از نسبت «دین و مردم» رفته است. اما مشکل اصلی، «اجرای» این ایده در قالب یک فیلمنامه منسجم و دراماتیک است. فیلم در بسیاری از نقاط، به جای آنکه «داستان» خود را از طریق «کنش» و «واکنش» شخصیتها پیش ببرد، به «گفتن» و «شعار» روی میآورد. دیالوگها (به ویژه دیالوگهای متولی سنتی) گاهی چنان صریح و مستقیم هستند که از مرز «نقد» به «خطابه» نزدیک میشوند. همچنین ریتم فیلم در نیمه اول بسیار کند و کشدار است. مخاطب گاهی احساس میکند فیلم در «جا زدن» و تکرار موقعیتهای مشابه (آمدن مردم به امامزاده، درد دل کردن، قدرت کمک کردن) دچار اطناب شده است. یک فیلمنامه قوی میتوانست همین ایده تمثیلی را در قالبی «فشردهتر» و «پرشتابتر» روایت کند. اما فیلم «اینجا چراغی روشن است» گاهی مخاطب خود را خسته میکند.
نکته دیگر، «پایانبندی باز» فیلم است: قدرت سوار قطار میشود و به سوی «آقا» میرود. این پایانبندی از نظر عرفانی و نمادین بسیار زیبا و تأثیرگذار است، اما از نظر دراماتیک، کمی «گریز از پاسخگویی» به نظر میرسد. مخاطب دوست دارد بداند سرنوشت مردم روستا چه میشود؟ آیا امامزاده خالی، دوباره ساخته میشود یا همان ویرانه باقی میماند؟ آیا تلاش قدرتی که «اموال امامزاده را خرج مردم کرد» از نظر شرعی و قانونی «تصرف در موقوفات» محسوب نمیشود و آیا بازخوردی در پی ندارد؟ فیلم از پاسخ به این سؤالات عملی و زمینی طفره میرود و به جای آن، به یک «پایان شاعرانه» پناه میبرد. این طفرهروی، اگرچه با فضای سورئال و معنوی فیلم هماهنگ است، اما از «قوت دراماتیک» اثر میکاهد.
شخصیتپردازی و بازیها؛ حبیب رضایی (قدرت)، سعید پورصمیمی (روح معدنچی) و دیگران
نقطه قوت اصلی «اینجا چراغی روشن است»، بیتردید «بازی حبیب رضایی» در نقش «قدرت» است. رضایی با چهره معصوم، ساده و در عین حال نافذ خود، توانسته است شخصیتی خلق کند که هم «دستنیافتنی» (به دلیل توانایی درک ارواح) است و هم «ملموس» و «انسانی». او «عقبماندگی» قدرت را آنقدر اغراقآمیز و کاریکاتوری نشان نمیدهد که مخاطب را برنجاند، بلکه آن را به صورت «سادگی توأم با نوعی دانایی درونی» به تصویر میکشد. قدرت در این فیلم یادآور «آدمهای سادهدل مقدس» در داستانهای عرفانی است: کسانی که ظاهرشان ساده و نادان است، اما باطنشان از بسیاری از عالمان ظاهربین داناتر است. حبیب رضایی برای این نقش، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد جشنواره فجر را به حق دریافت کرد. سعید پورصمیمی در نقش «روح معدنچی فوتشده» (که نامش در تیتراژ نیامده) در مدت کوتاه حضورش، یکی از بهیادماندنیترین شخصیتهای سینمای ایران را خلق کرده است. او با بازی آرام، پراحساس و در عین حال طنزآمیز خود، چنان تأثیری بر مخاطب میگذارد که پس از پایان فیلم، دیالوگهایش (مخصوصاً «کارگر معدن فشار شب اول قبر داره؟») در ذهن مخاطب نقش میبندد. پورصمیمی در این فیلم نشان میدهد که چگونه یک بازیگر توانا با چند دقیقه حضور میتواند یک فیلم را از آن خود کند. او نماد «قشر فراموششده جامعه» (کارگران معدن) است که حتی پس از مرگ نیز از رنجهای زندگی زمینی رهایی نیافتهاند.
اما در سوی مقابل، سایر شخصیتهای فیلم (متولی سنتی، دختر چوپان، مردم روستا) چندان عمق و لایهبندی ندارند. متولی سنتی (با بازی فلامک جنیدی) بیشتر شبیه یک «تیپ» (انسان مذهبی خشک و فرصتطلب) است تا یک «شخصیت» واقعی. دختر چوپان (مریم بوبانی) نیز حضور کوتاه و تأثیرگذاری دارد، اما فیلمنامه چندان فرصتی برای پرداختن به رابطه عاطفی او با قدرت نمیدهد. مردم روستا نیز به عنوان یک «جمع کلی» به تصویر کشیده شدهاند و نه به عنوان افرادی با هویتهای جداگانه. این عدم توازن در شخصیتپردازی (پرداخت قوی به قدرت و روح معدنچی، و پرداخت ضعیف به دیگران) یکی از نقاط ضعف فیلمنامه است.
فیلمبرداری و طراحی صحنه؛ نور، کوهستان و فضای ملکوتی
حمید خضوعی ابیانه (فیلمبردار) یکی از مهمترین برگهای برنده «اینجا چراغی روشن است» است. فیلمبرداری این اثر، به جرأت، در سطح بهترین نمونههای سینمای جهان در ژانر «درامهای روستایی و عرفانی» قرار میگیرد. خضوعی ابیانه با تکیه بر «نور طبیعی» (به ویژه نور چراغ در شبهای تاریک روستا) و «نماهای وسیع از کوهستان» (که در ارتفاعات ۲۶۰۰ متری فیلمبرداری شده) فضایی شاعرانه، ملکوتی و گاه رویایی خلق کرده است. نورپردازی فیلم نه تنها جنبه «زیباییشناسانه» دارد، بلکه «معنا» نیز میآفریند: چراغی که قدرت در دست میگیرد و تمام شب ایستاده تا گله جمع شود، نماد «روشنایی هدایت» است در میان ظلمت گمراهی. نماهای وسیع و لانگ شات از کوهستان و روستای محصور در میان قلهها، حس «تنهایی»، «دوری از تمدن» و در عین حال «نزدیکی به آسمان» را به مخاطب منتقل میکند. فیلمبرداری خضوعی ابیانه، فضای سورئال و متافیزیکی فیلم را ملموس و باورپذیر کرده است. صحنه گفتوگوی قدرت با روح معدنچی در دل قبرستان و در شب، با آن نور کم و نماهای بسته از چهره حبیب رضایی و سعید پورصمیمی، یکی از از نظر بصری تأثیرگذارترین سکانسهای سینمای ایران است.
طراحی صحنه فیلم نیز (که نام طراح در نقدهای موجود نیست) در سطح حرفهای و هماهنگ با فضای فیلم است. امامزاده ابتدا نمایی «پرزرق و برق» (با فرشهای رنگین و در و پیکرهای منبتکاری شده) دارد که تدریجاً خلوت و خالی میشود و در پایان به یک «ویرانه ساده» تبدیل میگردد. این تحول در طراحی صحنه، کاملاً با پیشرفت خط داستانی هماهنگ است و خود به تنهایی «قصه» فیلم را روایت میکند: نقد «ظواهر پرزرق و برق دینی» در مقابل «جوهر ساده خدمت». فیلم «اینجا چراغی روشن است» را میتوان بدون شنیدن دیالوگها نیز از طریق تصاویر آن فهمید؛ و این بزرگترین دستاورد بصری و هنری میرکریمی و خضوعی ابیانه است.
نگاه انتقادی به دین، سنت و طبقه کارگر؛ جسارت یا سادهسازی؟
«اینجا چراغی روشن است» از معدود فیلمهای سینمای ایران است که با شجاعت و صراحت به سراغ نقد «سنت زدگی دینی» و «فرصتطلبی متصلان به دین» رفته است. متولی سنتی امامزاده (با بازی فلامک جنیدی) نماد روحانیِ «ادارهای» و «مالیاتگیر» است که نذورات مردم را به حساب میآورد و به جای «خدمت»، به «حفظ ظاهر بنا» و «دریافت رسید» اهمیت میدهد. او از مردم فاصله گرفته است و آنها نیز از او و امامزادهاش فاصله گرفتهاند. این نقد آنقدر صریح است که برخی مخاطبان مذهبی ممکن است از آن دلخور شوند. اما میرکریمی در این نقد متوقف نمیشود؛ او راهکار خود را نیز ارائه میدهد: «تخریب ظاهر» برای رسیدن به «خدمت واقعی»؛ همان کاری که قدرت میکند. این رویکرد، بسیار رادیکال و مبتنی بر «عرفان عملی» است: «نابود کن تا بازسازی کنی». آیا این رویکرد در عالم واقع (و نه در یک تمثیل سینمایی) قابل اجراست؟ فیلم پاسخی نمیدهد و این، هم نقطه قوت آن است (چون به مخاطب اجازه تفسیر میدهد) و هم نقطه ضعف آن (چون از زیر سؤالهای عملی فرار میکند).
نکته دیگر، «نگاه انتقادی به بیعدالتی طبقاتی» و «همدلی با کارگران معدن» است. مونولوگ معروف روح معدنچی، تلخترین و صریحترین نقد اجتماعی فیلم است: «کارگر معدن فشار شب اول قبر داره؟ همون فشاری که روزگار بهش میداد، واسش کافی بود.» این یک جمله انقلابی است. فیلم میگوید رنج کارگر معدن آنقدر زیاد است که دیگر نیازی به «فشار قبر» نیست؛ همان رنج دنیوی برای عذاب او کافی است. این نگاه، بسیار انسانی، عادلانه و از سر دلسوزی برای طبقه فرودست است. میرکریمی در اینجا از «دین» به عنوان یک «ابزار انتقاد اجتماعی» استفاده میکند و نشان میدهد که دینِ راستین، در کنار محرومان و مستضعفان ایستاده است. اما آیا این نقدها به اندازه کافی «دراماتیک» و «غیرشعاری» هستند؟ پاسخ «نسبی» است. گاهی فیلم به جای «نشان دادن» بیعدالتی، آن را «گفتن» میکند (مخصوصاً در دیالوگهای متولی و مردم). این «گفتن» به جای «نشان دادن» از قدرت تأثیرگذاری دراماتیک میکاهد. با این حال، جسارت میرکریمی در طرح این مسائل در سال ۱۳۸۱ (و حتی امروز) قابل تحسین و تقدیر است. «اینجا چراغی روشن است» در این زمینه، از بسیاری از فیلمهای اجتماعی سینمای ایران که با «سلام و صلوات» تمام میشوند، بسیار جلوتر است.
جایگاه فیلم در سینمای ایران و میراث آن؛ پلی میان «زیر نور ماه» و «خیلی دور، خیلی نزدیک»
«اینجا چراغی روشن است» در کارنامه رضا میرکریمی، حکم «پل ارتباطی» بین دو شاهکار او دارد: «زیر نور ماه» (۱۳۷۹) و «خیلی دور، خیلی نزدیک» (۱۳۸۳). این فیلم از نظر «جسارت در نقد سنت دینی» از «زیر نور ماه» فراتر میرود، اما از نظر «انسجام فیلمنامه و دراماتورژی» از «خیلی دور، خیلی نزدیک» عقب میماند. به عبارت دیگر، «اینجا چراغی روشن است» یک «فیلم تمرین» برای میرکریمی بود؛ تمرینی برای ورود به حوزه «نواندیشی دینی» و «نقد صریح»، که سپس در «خیلی دور، خیلی نزدیک» به بلوغ کامل رسید. این فیلم به میرکریمی آموخت که یک «ایده درخشان» به تنهایی کافی نیست؛ باید آن ایده را در قالبی «فشرده، پرشتاب و دراماتیک» نیز ریخت.
با وجود ضعفهای فیلمنامه، «اینجا چراغی روشن است» در تاریخ سینمای ایران جایگاه خود را حفظ کرده است. به دلایل زیر:
- اول، «بازی درخشان حبیب رضایی» و «بازی بهیادماندنی سعید پورصمیمی».
- دوم، «فیلمبرداری خیرهکننده حمید خضوعی ابیانه» که به عنوان یکی از زیباترین نمونههای فیلمبرداری در سینمای ایران ثبت شده است.
- سوم، «مونولوگ مشهور روح معدنچی» که به یک «ضربالمثل سینمایی» تبدیل شده و این روزها بار دیگر وایرال شده است.
- چهارم، «جسارت» فیلم در نقد «ظواهر دینی» و «همدلی با طبقه کارگر».
این ویژگیها باعث شده است که «اینجا چراغی روشن است» حتی پس از دو دهه، همچنان قابل تأمل و بحث باشد. در مجموع، «اینجا چراغی روشن است» نه یک «شاهکار» است (مانند «خیلی دور، خیلی نزدیک») و نه یک «شکست» (مانند فیلمهای ضعیف معناگرای اوایل دهه هشتاد). این فیلم یک «اثر ارزشمند اما ناقص» است؛ اثری که در آن «نیت روشنفکرانه کارگردان» بر «توانایی فنی فیلمنامهنویس» غلبه کرده است. میرکریمی خود به خوبی این ضعف را درک کرد و در فیلم بعدیاش، بیش از هر چیز روی «فیلمنامه» کار کرد. «اینجا چراغی روشن است» امروز بیشتر به عنوان یک «سند» از «جرأت اندیشی» سینمای ایران در اوایل دهه هشتاد شناخته میشود تا یک فیلم محبوب و عامهپسند. اما برای مخاطب خاصی که به دنبال آثاری تأملبرانگیز، بصری و دارای لایههای معنایی است، تماشای این فیلم همچنان خالی از لطف نیست.