آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
سینمای ایران در دهههای اخیر تجربههای متفاوتی در تولید آثار مذهبی و تاریخی داشته است. از «مردان آنجلس» و «امام علی» در تلویزیون تا «مریم مقدس» و «محمد رسول الله(ص)» در سینما، هرکدام به نوبه خود تلاش کردهاند تا روایتهای دینی را به زبان تصویر ترجمه کنند. اما آنچه در این میان به عنوان یک آسیب جدی و همیشگی خودنمایی میکند، «اولویت قرار گرفتن پیام به جای روایت» و «تعهد به آموزههای اخلاقی به قیمت نادیده گرفتن منطق دراماتیک» است. فیلم «ابراهیم خلیل الله» یکی از واضحترین مصادیق این آفت است. ایده ساخت فیلمی درباره «خلیل الله»، پدر انبیا و قهرمان توحید، ایدهای بلندپروازانه و ارزشمند است. حضرت ابراهیم(ع) شخصیتی محوری در ادیان ابراهیمی است و داستان زندگی او (از بتشکنی و هجرت تا ذبح فرزند و بنای کعبه) سرشار از فرازونشیبهای دراماتیک و درسهای اخلاقی است. اما متأسفانه آنچه روی پرده میبینیم، نه آن «ابراهیم قرآنی» با صلابت و نفوذ کلام، که «ابراهیمی» است سرد، شعاری، بیتأثیر و گاه متناقض با معارف دینی.
یکی از تلخترین و در عین حال عبرتآموزترین نکات درباره این فیلم، تأثیرپذیری ناآگاهانه و یا آگاهانه آن از فیلم «ده فرمان» (ساخته سسیل ب. دومیل، ۱۹۵۶) است. فیلمی که یهودیان برای معرفی حضرت موسی و ترویج تفکر نژادپرستانه خود (برتری بنیاسرائیل بر سایر اقوام) ساختهاند. در همان «ده فرمان»، حضرت ابراهیم را میبینیم که در حضور بزرگان قوم، به فرزندش اسحاق «تبارشناسی» و «نژاد» یاد میدهد؛ او نام پدران خود را یکیک برمیشمرد تا به سام بن نوح(ع) میرسد. در «ابراهیم خلیل الله»، در تنها صحنهای که رابطه تعلیمی پدر و پسر (برای جانشینی) به تصویر کشیده میشود، اسماعیل با تپق زدن و سختی، همین تمرین را انجام میدهد: شمردن نام پدران تا سام بن نوح!
این تقلید کورکورانه و بیدرایتانه، آن هم در فیلمی که تیتراژ ابتداییاش وعده «مطابق با روایت قرآن» را میدهد، یک فاجعه فرهنگی است. از دیدگاه یهودیان، «نژاد و خون» است که حق پیامبری میآورد، نه «پیمان الهی» و «شایستگی درونی» (إِنِّی لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ). اما در این فیلم مسلماننما، اسماعیل (ع) نه با تقوا و معرفت و استدلال که با حفظ کردن یک شجرهنامه امتحان خود را پس میدهد. این «سانسور شدن کامل شخصیت اسحاق(ع)» (که در قرآن به ولادت او در دوران پیری ابراهیم تصریح شده) نیز از همین رویه نژادپرستانهیابنده (که اسماعیل را نادیده میگیرد) یا عربزده (که اسحاق را نادیده میگیرد) سرچشمه میگیرد. فیلمی که ادعای قرآنی بودن دارد، چطور از کنار آیه ۳۹ سوره ابراهیم «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ» به این راحتی عبور میکند؟
اشکالات فیلم فقط به این تقلید نابجا ختم نمیشود. شخصیتپردازی در این اثر کاملاً تکبعدی و اسطورهزده است. ابراهیم به صورت چهرهای «دور از دسترس» و «فاقد پیچیدگیهای انسانی» به تصویر کشیده شده است. او نه در نفوذ کلامش تأثیر دارد (در ماجرای بتشکنی، اثری از تأثیر اقدامش نمیبینیم و او را چهرهای خرابکار مییابیم)، نه در استدلالهایش (در ماجرای ستاره و ماه و خورشید، اطرافیان بیتوجهاند و مخاطب نوجوان حتی معنای «افول» را نمیفهمد)، و نه در احساسات پدرانه و همسریاش (در ماجرای هجرت هاجر به حجاز، از او التماس میکند و ابراهیم بیاحساس، تنها «تکلیف الهی» را دلیل میآورد و از دعای جانگداز «رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی...» خبری نیست). نتیجه، شخصیتی است که مخاطب نه تنها نمیتواند با او همذاتپنداری کند، بلکه گاهی از او فاصله میگیرد.
بازیگردانی و کارگردانی فیلم نیز در سطح پایینی قرار دارد. کارگردان نتوانسته است از بازیگران (که ظاهراً بازیگران حرفهای هستند) بازیهای عمیق و تأثیرگذاری بگیرد. دیالوگها خشک، بیاحساس و اغلب شعارگونه اند. در صحنه مناظره ابراهیم با نمرود (پادشاه وقت) که قرآن از آن به عنوان نماد «فَبهت الذی کفر» (شکست خوردن و درمانده شدن کافر) یاد میکند، نه مقدمهای بر این مناظره میبینیم و نه اثری از شکست و درماندگی در چهره و گفتار پادشاه. اصلاً مخاطب نمیفهمد چرا این بحث شروع شد و چرا تمام شد!
همچنین خواب ذبح اسماعیل بیمقدمه و بدون آنکه تکرار این خواب (چنانکه از فعل مضارع «إِنِّی أَرَیٰ» در قرآن فهمیده میشود) به نمایش درآید، آنچنان سرسری و با عصبانیت فرشته از سنگینی خواب ابراهیم(!) روایت میشود که هرگونه حس تراژیک و حماسی را از بین میبرد. طراحی صحنه و جلوههای ویژه نیز در بسیاری از موارد در شأن یک فیلم سینمایی با این موضوع نیست. صحنههایی مثل پرتاب ابراهیم با منجنیق به درون آتش (با یک بدل یا عروسک ساده، بدون هیچ جلوه ویژهای)، خروج زمزم از زیر پای اسماعیل (فاقد هر گونه جذابیت هنری و موسیقی مناسب)، و نماهای مربوط به قبایل کوچنشین (چادرهای سست و ابتدایی که با اندک بادی تکان میخورند) همگی نشان از کمبود بودجه یا کمکاری عوامل دارد. همچنین از این فیلم به عنوان «قدرتنمایی بصری» یا «اثبات توانمندی فنی» هم خبری نیست؛ این فیلم از نظر تکنیک نیز در سطح یک اثر متوسط تلویزیونی باقی میماند.
بزرگترین سؤال و در عین حال نقد فرارو، پرسشی است که بسیاری از منتقدان سینمای دینی مطرح میکنند: «آیا اصلاً ساخت یک اثر نمایشی از یک واقعه دینی-تاریخی لازم است؟ آیا وقتی خداوند متعال بهترین و آخرین معجزه خود را در قالب کلام مکتوب عرضه کرده، این نشاندهنده برتری متن مکتوب بر متن تصویری نیست؟» اگر قرار باشد با این همه محدودیت (تکنولوژیکی، جلوههای ویژه، محدودیتهای شرعی در نمایش چهره بزرگان دین و...) و با این همه ضعف در فیلمنامه و کارگردانی، حاصل کار آثاری مثل «ابراهیم خلیل الله» باشد، آیا واقعاً به جای «احیای قصههای آسمانی»، «تکرر بیروح کلیشههای زمینی» را شاهد نیستیم؟ و آیا این «تفکر بسازوبفروشی» در میان مدیران ارشاد و صداوسیما نیست که باعث میشود یک سوژه مهم و حساس (که شاید برای دههها دیگر کسی سراغش نرود) با یک فیلم ضعیف، برای همیشه در تاریخ سینمای ایران مصادره و سوخت شود.
فیلمنامه و وفاداری به قرآن؛ فاجعه تقلید از «ده فرمان» و سانسور اسحاق
فیلمنامه «ابراهیم خلیل الله» (محمدرضا ورزی در چند لایه دچار بحران هویت و محتواست.
الف) تقلید نابجا از فرهنگ و باورهای یهودی
همانطور که اشاره شد، فیلم «ده فرمان» در ابتدای خود، حضرت ابراهیم(ع) را در حال آموزش «تبارشناسی» و شمردن نام پدران به اسحاق نشان میدهد. در «ابراهیم خلیل الله» نیز در تنها صحنه تعلیمی پدر و پسر (برای جانشینی)، اسماعیل با تپق و سختی همین تمرین را انجام میدهد. این صحنه از دو جهت فاجعهبار است:
- اول اینکه مبانی اعتقادی یهود (نژاد و تبار به عنوان معیار برتری) را بدون هیچ نقد و تحلیلی کپی میکند، در حالی که قرآن به صراحت میگوید «إِنِّی لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» (پیمان من به ستمکاران نمیرسد).
- دوم، حضور پررنگ اسماعیل در این صحنه و نادیده گرفتن کامل اسحاق (که در قرآن به عنوان فرزند دوم ابراهیم و سرسلسله انبیای بنیاسرائیل معرفی شده) یک سوگیری عجیب و غیرقرآنی است. فیلم ادعای «مطابق با روایت قرآن» دارد، اما از آیه ۳۹ سوره ابراهیم («الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ») عبور میکند و اسحاق را به طور کامل حذف مینماید.
ب) نادیده گرفتن آیات کلیدی و اضافه کردن عناصر بیربط
فیلم از کنار آیات مهمی که شخصیت ابراهیم را در اوج قدرت استدلال و نفوذ کلام نشان میدهد، عبور کرده یا آنها را ضعیف و بیاثر به تصویر کشیده است. هیچ اثری از مناظره پرشور با نمرود (با آن پایان «فبهت الذی کفر») در فیلم نیست. از ماجرای زنده شدن پرندگان بر سر کوهها (بقره، ۲۶۰) خبری نیست. از تولد اسحاق در دوران پیری (ابراهیم، ۳۹) خبری نیست. از آمدن فرشتگان به خانه ابراهیم و بشارت اسحاق و سپس مأموریت لوط (عنکبوت، ۳۱-۳۲) خبری نیست. از استغفار ابراهیم برای آزر (توبه، ۱۱۴) خبری نیست. در مقابل، عناصری به فیلم اضافه شده که نه تنها منبع قرآنی ندارند، بلکه گاهی با روح توحید نیز در تضاد هستند: «نشان دادن آتش در کنار قربانگاه» که نماد پذیرش قربانی در باور یهودیان (هولوکاست) است و ریشه در آیه ۱۸۳ آل عمران دارد که در آن یهودیان به بهانه این، معجزه از پیامبران طلب معجزه میکردند. «عصا و چوبدستی کج و معوج ابراهیم» که ریشه در افسانههای یهود دارد. «نسبت فامیلی دادن به لوط و ابراهیم» که هرچند در برخی روایات آمده، اما تمرکز بیحد بر آن، از متن قرآنی (که لوط را به عنوان پیامبری مستقل و مأمور به سوی قوم خود معرفی میکند) فاصله میگیرد.
ج) شخصیتپردازی تکبعدی و غیرقابل باور
ابراهیم این فیلم نه آن قهرمان توحیدی است که با صلابت و جذابیت، مشرکان را به چالش میکشد، نه آن پدر مهربانی است که برای فرزندش از ته دل دعا میکند. او موجودی است سرد، شعارگونه، بیاحساس (در قبال التماسهای هاجر) و حتی در مواردی (بتتراشی و بتفروشی) با شأن نبوتش ناسازگار. اسماعیل نیز جز در لحظه قربانی شدن، چندان حضوری ندارد و هاجر زنی است درمانده و ناآگاه که نه معلمی اسماعیل که برعکس از او موعظه میشنود! این شخصیتپردازی ضعیف، بزرگترین مانع برای همذاتپنداری مخاطب و انتقال پیام فیلم است.
کارگردانی و زبان بصری؛ بیتکنیکی سینمایی!
کارگردانی فیلم (محمدرضا ورزی) در سطح یک فیلم تلویزیونی متوسط و حتی ضعیف است. ناتوانی در خلق تعلیق و اوجهای دراماتیک: صحنههایی که ذاتاً بار دراماتیک بالایی دارند (مانند بتشکنی، مناظره با نمرود، هجرت به حجاز، خواب ذبح، قربانی کردن و نجات اسماعیل) همگی به شکل سرد، بیریتم و بدون ایجاد هیچ حس تعلیق یا همذاتپنداری روایت شدهاند. خواب ذبح بیمقدمه و بدون زمینهچینی است. قربانی کردن اسماعیل بدون آنکه حتی اسماعیل را «بر پیشانی به خاک بیندازد» (و تله للجبین) انجام میشود. پس از نجات اسماعیل، آتشی ناگهانی افروخته میشود که هیچ توجیهی (جز تقلید از باورهای یهودی) ندارد.
-
ضعف در بازیگردانی
کارگردان نتوانسته است از بازیگران (که احتمالاً بازیگران مطرحی نیستند) بازیهای عمیق و باورپذیری بگیرد. دیالوگها اغلب شعارگونه، خشک و بیاحساس ادا میشوند. عدم درک بازیگر از عمق شخصیت و ناتوانی کارگردان در هدایت او، به وضوح در اغلب سکانسها دیده میشود. فرشتهای که در خواب با ابراهیم صحبت میکند، از سنگینی خواب او خسته و عصبانی میشود و نزدیک است بر سر او فریاد بزند! این نوع کارگردانی نه تنها عظمت یک وحی الهی را نادیده میگیرد، بلکه به مرز کمیک و مضحک نیز نزدیک میشود.
-
نادیده گرفتن اصول اولیه سینما
پرشهای زمانی بیمقدمه، عدم باورپذیری در طراحی صحنههای کلیدی (مثل خروج زمزم)، استفاده نکردن از جلوههای ویژه حتی در صحنههایی که ضروری است (مثل پرتاب ابراهیم به آتش)، و نمایش نامناسب پیری (تغییرات جزئی در چهره ابراهیم در طول دههها در مقابل ثابت ماندن لباس و چهره ساره) همگی نشان از کارگردانی آماتور و بیتوجه به جزئیات دارد.
بازیها و انتخاب بازیگران؛ غیبت ستارگان و ناتوانی در نقش
-
بازیگر نقش ابراهیم(ع)
مهمترین مشکل فیلم، بازیگر نقش اول آن است. این بازیگر نه از نظر چهره و سیما و نه از نظر تسلط بر نقش، نتوانسته است شخصیت «خلیل الله» را آنگونه که باید مجسم کند. او در سکانسهای استدلال و مناظره، «متقاعدکننده» نیست. در سکانسهای احساسی (مانند وداع با هاجر و اسماعیل)، «تأثیرگذار» نیست و در سکانسهای عبادت و نیایش، «معنوی» نیست. بازی او یکدست، یکنواخت و اغلب «سرد» است. این تا حد زیادی به ضعف فیلمنامه و کارگردانی بازمیگردد، اما بازیگر نیز نتوانسته است فراتر از متن ضعیف، چیزی خلق کند.
-
بازیگران نقش ساره و هاجر
این دو بازیگر زن نیز در سطح متوسط و نه چندان تأثیرگذار ظاهر شدهاند. ساره (همسر اول ابراهیم) چهرهای است که بیشتر در حاشیه میماند و هاجر (کنیز مصر و مادر اسماعیل) چنان درمانده، ناآگاه و التماسکننده به تصویر کشیده شده که نه تنها الگویی برای زنان مؤمن، که اسطورهای تحقیرشده به نظر میرسد. نمایشی که با تصویر صبوری و توکل هاجر در منابع اسلامی فاصله زیادی دارد.
-
بازیگران نقش نمرود و اطرافیان
این نقشها نیز کاریکاتوری و بدون عمق روانشناختی طراحی شدهاند. نمرود پادشاهی است مغرور اما کودن و سادهلوح. مناظره با او به جای آنکه یک جدال فکری عمیق باشد، صرفاً چند دیالوگ خشک و بیحاصل است. عدم نمایش «فبهت الذی کفر» در چهره و گفتار نمرود، بزرگترین خلأ بازیگری در این بخش است.
طراحی صحنه، لباس و جلوههای ویژه؛ معماری فقر بر کشتی داستان
در فیلمی که ادعای روایت یک داستان تاریخی-دینی در عصر باستان را دارد، طراحی صحنه و جلوههای ویژه از اهمیت مضاعفی برخوردارند. متأسفانه «ابراهیم خلیل الله» در این بخش نیز بسیار ضعیف عمل کرده است.
-
سادگی و بیاعتباری صحنهها
منازل و کاخها، بتکدهها، صحنه صحرا و حجاز همگی بسیار ساده و ابتدایی طراحی شدهاند و هیچیک حس و حال یک تمدن کهن را منتقل نمیکنند. چادرهایی که برای قبایل جرهم در حجاز در نظر گرفته شده، چنان سست و ابتدایی هستند که گویی متعلق به عشایر امروزی هستند، نه به چهار هزار سال پیش. بازارها و خیابانها نیز فاقد هرگونه جزئیات و جذابیت بصری هستند.
-
ضعف در جلوههای ویژه و بدلکاری
فاجعهبارترین بخش فیلم، صحنه پرتاب ابراهیم به درون آتش با منجنیق است. در فیلمی که در سالهای اخیر ساخته شده (و بودجهای حداقلی داشته)، نه از جلوههای ویژه کامپیوتری استفاده شده و نه حتی بدلکاری حرفهای. آنچه میبینیم شاید پرتاب یک عروسک یا بدل ساده از فاصله کوتاه باشد. این صحنه به جای آنکه مخاطب را به وجد آورد، او را شرمنده و خجالتزده میکند. خروج زمزم از زیر پای اسماعیل نیز با یک افکت ساده و بدون هیچ جذابیت هنری و موسیقی متناسب انجام شده است و نحوه خروج آن (از میان دوپای نوزاد) میتواند برای ذهن مخاطب مشوشکننده باشد.
-
عدم تکامل در زمان (پیری)
در طول فیلم که دههها از زندگی ابراهیم میگذرد، تغییرات جزئی در چهره و موهای بازیگر دیده میشود، اما لباس او همان لباس ابتدای فیلم است. چهره ساره نیز در طول این سالها بدون تغییر باقی میماند. این بیتوجهی به «گذشت زمان» یکی از گافهای آشکار فنی فیلم است. همچنین تمدنی که قرار است به برکت دعای ابراهیم و ظهور چشمه زمزم در اطراف آن شکل بگیرد، در فیلم هرگز به نمایش در نمیآید و بار دیگر که ابراهیم به حجاز بازمیگردد، هنوز همان چند چادر سست و ابتدایی را میبینیم. گویی دعای ابراهیم تا سالها بعد مستجاب نشده است!
نسبت با سینمای دینی ایران و درسهای عبرتآموز
«ابراهیم خلیل الله» در مقایسه با آثاری چون «امام علی(ع)»، «مردان آنجلس»، «سربداران»، «تنهاترین سردار»، «مریم مقدس» و «ولایت عشق» که هرکدام به نحوی در ترسیم چهره ایثار، توحید و عدالت موفق بودهاند، یک شکست تمامعیار و یک زنگ خطر جدی برای آینده سینمای دینی ایران است.
-
سؤال اول: اصلاً چرا باید فیلم بسازیم؟
اگر قرار باشد با این همه محدودیت (تکنولوژیکی، مالی، نیروی انسانی ناتوان، محدودیتهای شرعی در نمایش چهره و مفاسد، بیسلیقگی در اقتباس و...) حاصل کار آثاری همچون «ابراهیم خلیل الله» باشد، دیگر نه تنها «احیای قصههای آسمانی» رخ نمیدهد، بلکه «بیاعتباری و تمسخر» آن قصهها در اذهان عمومی رقم میخورد. آیا نمیتوان صرفاً با تکیه بر «قرآن» و «کتب معتبر روایی» و «سخنرانیهای کارشناسی شده» این مفاهیم را منتقل کرد و هزینههای گزاف و خطرات جبرانناپذیر تولید فیلمهای دینی ضعیف را نپذیرفت؟
-
سؤال دوم: چرا بهترینها را نمیگذارند برای بهترین سوژهها؟
آیا در کشور ما کارگردان حرفهای و فیلمنامهنویس قهار و طراح صحنه و لباس زبده و جلوههای ویژه در سطح استاندارد وجود ندارد؟ چرا برای روایت زندگی «خلیل الله» -که شاید برای همیشه تاریخ پس از این فیلم، دیگر کسی جرأت ساخت اثری دیگر (حتی فاخرتر) را نداشته باشد- (کما اینکه سال ها بعد، مجید مجیدی بالاخره به سمت پروژه پر هزینه محمد رسول الله حرکت کرد و آنقدر این اثر را ضعیف و پرهزینه ساخت، که صدای اهالی ارشاد را هم درآورد!) سراغ این همه افراد و امکانات ضعیف و گاه مبتدی رفتهاند؟ این «تفکر بسازوبفروشی» و «دپارتمانی برخورد کردن با هنر» است که باعث میشود یک فرصت طلایی برای همیشه از دست برود.
-
سؤال سوم: تکلیف مخاطب چیست؟
مخاطب مسلمان ایرانی که سالها چشم انتظار دیدن این اسطوره توحید بر روی پرده سینما یا تلویزیون بوده، اکنون با دیدن این فیلم چه حسی پیدا میکند؟ او که با ابراهیم قرآنی آشناست، میبیند این ابراهیم فیلم، ابراهیمی است: بتتراش و بتفروش، درمانده در توجیه همسرش، بیاحساس در قبال هاجر، ناتوان در اقناع پادشاه، با شمشیری که آتش میشود(!) و عصایی که ریشه در افسانههای یهود دارد! آیا این تصویر از یک پیامبر الهی، چیزی جز «تحقیر» و «بازدارندگی» برای مخاطب به ارمغان میآورد؟ بزرگترین آسیب «ابراهیم خلیل الله» این است که به جای آنکه مخاطب را به توحید و حقیقت نزدیک کند، او را از درک درست این مفاهیم دور میکند و سینمای دینی را به سخره میگیرد.