یکشنبه / ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ / ۰۵:۲۶
کد خبر: 38957
گزارشگر: 548
۲۱
۰
۰
۱
پایان رؤیای «حل مسئله» در فلسفه؛ بحران‌ها هرگز تمام نمی‌شوند، فقط فرم خود را عوض می‌کنند

چرا فکر می‌کنیم پیش از بحران، وضعیت بهتری داشتیم؟!

چرا فکر می‌کنیم پیش از بحران، وضعیت بهتری داشتیم؟!
بحران‌ها هرگز تمام نمی‌شوند، فقط فرم خود را عوض می‌کنند. این هسته مرکزی گفتاری فلسفی است که به بررسی «تفکر در بحران» می‌پردازد. بحران چهار خصلت دارد: پیش‌بینی‌ناپذیری، شدت‌مندی، همراهی با تهدید و ایجاد گسست. اما پیش‌بینی‌ناپذیری بیش از آن که به بحران بازگردد، به جهل ما نسبت به آن بازمی‌گردد. شدت نیز بسته به ظرفیت و رصد ما انسان‌هاست. گاهی بحرانی (مثل کرونا) می‌آید و بحران‌های دیگر را پنهان می‌کند. «فریب حافظه» باعث می‌شود تصور کنیم پیش از بحران وضعیت بهتری داشتیم، در حالی که آن وضعیت نیز خود بحران بود. غفلت اساس جهان است؛ اگر انسان غافل نباشد، نمی‌تواند با وجود بحران‌ها زندگی کند. تفکر در بحران، وظیفه مقاومت در برابر جزم‌اندیشی و نسبی‌گرایی را دارد.

آسیانیوز ایران؛ سرویس علم و تکنولوژی:

پوریا زرشناس

 

 

 

 

 

 

 

پوریا زرشناس - دکترای اقتصاد انرژی های تجدیدپذیر

 آیا تا به حال به این نکته فکر کرده‌اید که چرا پس از پایان هر بحران، به سرعت بحران دیگری سر بر می‌آورد؟ چرا گویی هرگز به «آرامش پایدار» نمی‌رسیم؟ پاسخ در یک بینش فلسفی عمیق نهفته است: بحران‌ها هرگز تمام نمی‌شوند، فقط فرم خود را عوض می‌کنند. برخی می‌گویند «بیایید بحران ایجاد کنیم»، اما حقیقت این است که بحران از پیش وجود دارد. تنها کافی است چشم‌مان را باز کنیم. اما نکته اینجاست که «غفلت» اساس جهان است؛ اگر انسان غافل نباشد، نمی‌تواند با وجود بحران‌ها زندگی کند.

«تفکر در بحران» سه معنای متمایز دارد:

  1. نخست، تفکر در «زمانه بحران»؛
  2. دوم، تفکری که خود «در بحران» است؛
  3. و سوم، «تفکر درباره بحران».

این سه سطح، درهم‌تنیده و جدایی‌ناپذیرند. در ادبیات فلسفی، چهار خصلت برای بحران برشمرده می‌شود: غیرمنتظره بودن (پیش‌بینی‌ناپذیری)، شدت‌مند بودن، همراهی با خطر یا تهدید، و ایجاد گسست در روندها (نقطه عطف). اما پیش‌بینی‌ناپذیری بیش از آن که به خود بحران بازگردد، به «دانش، سوژه و آمادگی ما» یا به عبارت دیگر، «جهل ما نسبت به بحران» بازمی‌گردد. چیزی به خودی خود شدت‌مند نیست؛ بلکه بسته به ظرفیت و رصد ما انسان‌هاست که شدت پیدا می‌کند. گاهی بحرانی رخ می‌دهد که بحران دیگر را پنهان می‌کند. کرونا مثال کامل این پدیده بود؛ با ظهور آن، بسیاری از بحران‌های سیاسی و اقتصادی پیشین از دید پنهان ماندند. در این معنا، بحران به‌مثابه «شبه‌بحران» است: یک وضعیت اساساً متفاوت نیست، بلکه بروز پیدا کرده است. ما همیشه در بحران هستیم.

«فریب حافظه» یکی از بزرگ‌ترین موانع درک صحیح بحران است. وقتی بحران رخ می‌دهد، انگار وضعیت قبل از بحران به وضعیت مطلوب تبدیل می‌شود. فراموش می‌کنیم وضعیتی که پیش‌تر در آن به سر می‌بردیم خود بحران بود. وظیفه تفکر در برابر بحران، مقاومت در برابر دو قطب افراطی است: «جزم‌اندیشی» (که یک روایت را اصل قرار می‌دهد و همه‌چیز را با آن حل می‌کند) و «نسبی‌گرایی» (که در تکثر روایت‌ها گم می‌شود و از کنش دست می‌کشد). راه رهایی، ارائه روایت‌هایی است که ابعاد پیچیده بحران را دربرگیرند.

سه معنای «تفکر در بحران» و نسبت درهم‌تنیده آن‌ها

«تفکر در بحران» سه سطح معنایی دارد که هر یک به تنهایی ناقص است و تنها در کنار هم تصویر کامل را می‌سازند:

  1. سطح اول، «تفکر در زمانه بحران» است. این همان چیزی است که ما معمولاً از آن سخن می‌گوییم: وقتی بحرانی (اقتصادی، سیاسی، زیست‌محیطی، اپیدمیولوژیک) رخ می‌دهد، چگونه باید بیندیشیم؟ چه باید بکنیم؟ این سطح، سطح «واکنش» است.
  2. سطح دوم، «تفکری که خود در بحران است» نام دارد. این یک متافیزیک عمیق‌تر را به تصویر می‌کشد: نه فقط ما در زمانه بحران زندگی می‌کنیم، بلکه خودِ تفکر و اندیشه‌مان نیز در وضعیت بحران به سر می‌برد. روش‌های سنتی اندیشیدن (منطق ارسطویی، علوم اثباتی، راه‌حل‌های خطی) در برابر پیچیدگی‌های بحران‌های مدرن ناکارآمد شده‌اند. تفکر خود نیازمند بازتعریف است.
  3. سطح سوم، «تفکر درباره بحران» است. این سطح، سطح فرارشته‌ای (meta-level) است. پرسش اساسی این است: «بحران چیست؟» نه فقط چگونگی مواجهه با بحران، بلکه خودِ مفهوم بحران. آیا بحران یک «واقعه» است یا یک «وضعیت»؟ آیا پایانی دارد یا دائمی است؟ پاسخ به این پرسش‌ها، تمامی سطوح دیگر را تعیین می‌کند. این سه سطح، جدایی‌ناپذیرند و هر تحلیل از بحران باید همزمان به هر سه توجه کند.

نقد چهار خصلت سنتی بحران

در ادبیات رایج، چهار خصلت برای بحران برشمرده می‌شود: پیش‌بینی‌ناپذیری، شدت‌مندی، همراهی با تهدید و ایجاد گسست. اما این چهار خصلت، آن‌گونه که به نظر می‌رسد، عینی و ذاتی نیستند.

  • پیش‌بینی‌ناپذیری بیش از آن که به خود بحران بازگردد، به «جهل ما نسبت به بحران» مربوط است. اگر ما دانش کافی داشتیم، روندها را رصد می‌کردیم و آماده بودیم، بسیاری از بحران‌ها قابل پیش‌بینی بودند.
  • شدت‌مندی نیز مقوله‌ای «نسبی» و «وابسته به ناظر» است. چیزی به خودی خود شدت‌مند نیست؛ یک زلزله ۶ ریشتری برای یک کشور توسعه‌یافته با ساختمان‌های مقاوم، یک رویداد عادی است، اما برای یک کشور فقیر با بافت فرسوده، یک فاجعه است. شدت، بسته به «ظرفیت» و «رصد» ما انسان‌هاست. پس بحران، یک امر عینیِ مطلق نیست، بلکه «برساخته» (constructed) ذهن و ظرفیت ماست.
  • نکته سوم، پدیده «پنهان‌شدگی» است. گاهی یک بحران آن‌قدر بزرگ است که بحران‌های دیگر را پنهان می‌کند. کرونا مثال کامل این ادعاست. در زمان کرونا، بحران‌های سیاسی و اقتصادی پیشین (مثل تورم، بیکاری، جنگ‌های منطقه‌ای) به حاشیه رفتند. این بدان معناست که بحران‌ها نه فقط خودشان رویدادهای عینی، بلکه «رجحان ذهنی» نیز هستند.

فریب بزرگ حافظه و «غفلت» به مثابه بنیاد جهان

یکی از تأمل‌برانگیزترین بخش‌های این گفتار، اشاره به «فریب حافظه» است. وقتی بحرانی رخ می‌دهد، ما تمایل داریم وضعیت «پیش از بحران» را به عنوان یک وضعیت مطلوب و آرمانی به یاد بیاوریم. اما این یک توهم است. وضعیت پیش از بحران نیز خود مملو از بحران‌ها و مشکلات بود. فقط شدت و فرم آن ها متفاوت بود. حافظه، به طور طبیعی، دردها و رنج‌های گذشته را کمرنگ می‌کند (مکانیزم دفاعی روانی). بنابراین، ما به اشتباه نتیجه می‌گیریم که «قبل از بحران بهتر بودیم». این فریب، باعث می‌شود که راه‌حل‌های اشتباهی را انتخاب کنیم: بازگشت به گذشته‌ای که هرگز وجود نداشته است.

نکته بنیادی‌تر، مفهوم «غفلت» است. گفته می‌شود: «غفلت اساس جهان است.» اگر انسان غافل نباشد، یعنی اگر دائماً متوجه همه بحران‌ها و تهدیدها باشد، دچار فلج روانی و تحلیلی می‌شود و نمی‌تواند زندگی کند. غفلت، شرط لازم برای زیستن است. ما مجبوریم بخش عظیمی از واقعیت را نادیده بگیریم تا بتوانیم صبح از خواب بیدار شویم و به سر کار برویم. این نه یک ضعف فردی، که یک ویژگی ساختاری وجود انسان است.

بحران به مثابه «نقطه عطف» و ضرورت «روایت»

بحران، یک «نقطه عطف» است. یعنی یک گسست در روندهای عادی ایجاد می‌کند. این گسست، هم تهدیدآمیز است (زیرنظم قبلی را برهم می‌زند) و هم فرصت‌آفرین (فضا را برای نظم‌های جدید باز می‌کند). اما نکته اینجاست که بحران خودش «مسئله» نیست؛ نحوه «روایت» ما از بحران است که تعیین می‌کند چه کنیم. هر بحرانی را می‌توان به طرق مختلف روایت کرد. روایت «فاجعه‌محور» (همه چیز از دست رفته، کاری از دست ساخته نیست) و روایت «فرصت‌محور» (این یک آزمون است، می‌توانیم از آن بهتر بیرون بیاییم) دو قطب متضاد هستند. اما هیچ روایتی به خودی خود «واقعی» نیست. واقعیت، پیچیده‌تر از هر روایت ساده‌ای است. وظیفه تفکر انتقادی این است که «روایت‌های رهایی‌بخش» را ارائه دهد. روایت‌هایی که ابعاد مختلف پیچیدگی را دربرگیرند، نه اینکه آنها را نادیده بگیرند. در خود توصیف (روایت)، تجویز (راه‌حل) نهفته است. اگر بتوانیم روایت جدید و موجهی از بحران ارائه دهیم، آنگاه «امکان رهایی» پدید می‌آید.

پایان رؤیای «حل مسئله» و زیستن در بحران دائمی

بزرگ‌ترین دستاورد این گفتار، پایان دادن به «رؤیای حل مسئله» است. تفکر عصر روشنگری و مدرنیته بر این فرض استوار بود که تمام مسائل بشر در نهایت «قابل حل» هستند. علم پیشرفت می‌کند، تکنولوژی پیشرفت می‌کند، و روزی به «جامعه آرمانی» می‌رسیم. این رؤیا، با وقوع دو جنگ جهانی، هولوکاست و بحران‌های زیست‌محیطی، به شدت آسیب دید. اما هنوز هم رگه‌هایی از آن در ذهن ما باقی است. واقعیت این است که نه تنها یک راه‌کار همه مسائل را حل نمی‌کند، بلکه یک راه‌کار «حتی یک مسئله را هم حل نمی‌کند». چرا؟ چون هر مسئله‌ای ابعاد متعدد و پیچیده‌ای دارد (اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، روان‌شناختی، زیست‌محیطی). یک راه‌کار خطی، فقط به یک بُعد می‌پردازد و ابعاد دیگر را نادیده می‌گیرد. نتیجه، ایجاد بحران‌های جدید به جای حل بحران قبلی است.

پس تکلیف چیست؟

نه رؤیای حل نهایی، و نه فروپاشی در یأس و نسبی‌گرایی. راه میانه، «زیستن آگاهانه در بحران دائمی» است. به جای آن که منتظر باشیم یک روز «بحران تمام شود»، باید یاد بگیریم که چگونه با بحران «مواجهه شویم». این مواجهه نه به معنای غلبه بر بحران، بلکه به معنای «تنظیم رابطه‌ای اخلاقی و مسئولانه» با آن است. همان طور که در متن آمده: «تمام مسئله این است که من چگونه می‌توانم به نحو موجه با بحران مواجه شوم.» این خود تعریف اخلاق است.

*به قلم: پوریا زرشناس - دکترای اقتصاد انرژی های تجدیدپذیر
https://www.asianewsiran.com/u/iZF
اخبار مرتبط
در معبدی دور، گربه ای مزاحم مراقبه راهبان بود. استادی پیر دستور داد هنگام مراقبه، گربه را به درخت ببندند. سال ها بعد استاد مرد و گربه هم مرد. اما راهبان گربه دیگری خریدند و به همان درخت بستند. دهه ها گذشت و رساله ای آکادمیک نوشته شد با عنوان «اهمیت فلسفی بستن گربه در مراقبه». هیچکس یادش نماند که اصل قضیه فقط حذف مزاحمت بود، نه جادوی بستن گربه. این تمثیل ساده، عصاره یکی از فراگیرترین آسیب های حیات جمعی انسان را نشان می دهد: بقای تشریفاتی که ریشه عقلانی خود را از دست داده، اما به دلیل ترس از نقض سنت، ناآگاهی جمعی، یا فشار همنوعان، همچنان تکرار می شود.
برخلاف تصوری رایج که عشق در سنین بالا سردتر، ساده‌تر یا کم‌جاذبه‌تر است، عشق‌های پخته چند ویژگی مثبت دارند: فشار کمتری به ظاهر و زیباشناسی وارد می‌شود، افراد آسیب‌پذیری بیشتری نشان می‌دهند و تجربه‌ای که از زندگی دارند کمک می‌کند روابط بهتر پیش بروند. روان‌شناسان می‌گویند وقتی سن بیشتر می‌شود، تجربه رابطه، شکست‌ها، شناخت خود و دیگری زیاد می‌شود و بنابراین انتخاب شریک زندگی و مدیریت روابط عاطفی دقیق‌تر و معنادارتر می‌شود.
آسیانیوز ایران هیچگونه مسولیتی در قبال نظرات کاربران ندارد.
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید