آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
باران میبارید!
بیوقفه، بیمالحظه، چون زخمی که سالها به درونم نهفته بود و حالا به صورت بارانی از دل بیرون میریخت. باران میبارید! بیوقفه، بیمالحظه، درست مثل ذهن آدمی که سالها چیزی نگفته و حالا دهانش باز شده برای تمام حرفهای نگفته. نه قطره قطره، که پرده پرده. مثل کسی که بغضش ترکیده اما به جای فریاد، خودش را خالی میکند روی زمین. شب بود. خیابان خلوت. آسفالتِ تاریک برق میزد، مثل پوستی که تب کرده باشد. نور چراغهای زرد خیابان سوسو میزدند و صدای شرشر باران به پنجرهها میکوپید؛ با سماجتی که یادآور خاطراتی بود که نمیخواهند دست از سرت بردارند. بوی خاکِ خیسخورده بالا زده بود، آمیخته با بوی تهسیگارهای خاموششده، فاضلابهای کهنه و چیزی که فقط من میفهمیدمش؛ بوی خاطرات مانده در دل. میرفتم بیآنکه بدانم دقیقاً کجا. پاهایم برخلافِ میلِ من، مرا به جلو میبردند. ذهنم اما، در پس کوچههای سالیان سرگردان، که هیچ وقت اتفاق نیفتادند. پشت هر پنجره خاموش، یک «اگر» بود. پشت هر سایه، یک «ای کاش».
ساعت نزدیک ده شب بود. به سیاه گفته بودم « میرم بیرون چیزی بخرم»، اما نگفتم برمیگردم. راستش برای اولین بار، گوشیام را خاموش کرده بودم. چون میخواستم صدای خودم را بشنوم. فقط خودم را و حالا سکوتى که همیشه در آن پنهان شده بودم، داشت از هر دیواری بلندتر میشد. با قدرتی که بیسابقه بود، انگار خودش را روی دوشم انداخته بود و زمزمه میکرد: « دیگه وقتشه » از خانۀ سیاه بیرون زده بودم. بهانهام خرید بود، اما در واقع فرار میکردم. نه فقط از او، از رابطه، یا خانۀ بیمان؛ از تمام آن سالهایی که حرف نزدم و سکوت به جای من تصمیم گرفت. کیف ماکتسازیام را هم با خودم آورده بودم. شاید بیربطترین چیزی که میشد در یک شب بارانی فرار، به دوش گرفت. ولی برای من، آن کیف چیزی بیشتر از پروژهٔ دانشگاه بود. در آن، چیزی بود که من سالها اجازه نداشتم داشته باشم؛ ساختن. نه ساختن یک ماکت، بلکه بازسازی چیزی که از من گرفته شده بود؛ من خودم.
من و سیاه، سیزده سال همسایه بودیم. کنار هم قد کشیدیم. با دوچرخهسواریهای عصرانه، با لیلیهای خطخطی شده در کوچه، با رازهای کودکانهای که بین مان رد و بدل میشد. اما هرچه زمان گذشت، او خشنتر شد و من آرامتر. او بلندتر حرف زد و من ساکتتر شدم و انگار زندگی، ما را همین طور قالببندی کرد. بزرگتر که شدیم، خانوادهها گفتند: « خب، همدیگه رو که میشناسین، به هم میان ی » ولی هیچ کس نپرسید آیا ما هنوز همدیگه رو میخوایم؟ سیاه، مرا انتخاب کرده بود، نه به خاطر علاقه، برای آن که آسان بودم. قابل پیشبینی، مطیع. کسی که مخالفت نمیکرد؛ و این شد مدل رابطهمان. سیاه دستور میداد و من لبخند میزدم. او تصمیم میگرفت و من تظاهر میکردم موافقم.
فکرهای فکرم کرده بود زندگیام، شاید همهاش همیناندازه بود. اما چیزی در عمق وجودم همیشه میلرزیدم مثل بید. آخرین بار وقتی گفت: « ترم ثابت نام بنکن دیگه »، صدای ضعیفی که از پشت دیوار ضخیم شنیده میشود. شبش تمام صوتم را در بالش فشاردم تا صدای گریهام بیدارش نکند، اما او انتخابم کرد مثل کسی که به چیزی که میخواهد رسیده باشد. نه مثل کسی که عاشق است. حتی دوستش هم نداشتم، کسی که پشت شیشۀ مغازه، کالایی را با چشم دوستداشتنی انتخاب میکند؛ بدون تردید، بدون نیاز به پرسش. با لحنی که آرام و محکم گفت: « مال تو منی» نه « اینو برا من میخری؟» نگفت « برای این آمادهای؟» من باز هم سکوت کردم، نه شریکم، بلکه صاحبام میدانست که من همان سکوت آشنا را از کودکی با خود بزرگ کردهام. امنترین جا برای زنی مثل من، نزندن حرف است. همان شب، آن همهچیز به آن برنامهریزی که کرده بودم، نه برای انتقام، نه برای کشیدن نفس. نقشۀ بیرون زدن را میکشیدم، اما شب آن جور پیش نرفت. شوری نه، هیجانی نه، حتی لبخندی واقعی روی لبهایم نه. نامزدیمان و عقدمان مراسمی نداشت. ساده با چند قاب عکس، انگشتری روی انگشتم لغزید؛ با لرزشی که انگار میخواست بند در را بگیرد. نه برای پیوند، بلکه برای زندان. آن لحظه، حلقهای سرد و سنگین بر تمام تنم افتاد؛ نه یک حلقه، بلکه طنابی که دور گردنم پیچید. انگار تقدیر برای نقشی که شده بودم، میخواستم دیگر بازیگرش نباشم؛ زنی مطیع، ساکت. اما هرکس که طناب را دیده باشد، میداند که باز هم میتواند از آن فرار کند. حس میکردم، اما صدایم را نمیخواستم که بگویم. در انتهای شبانههای تاریک و خسته، آینهای که میگفت هرگز آنچه را که میخواهم نمیشوم، بارها و بارها در گلوی خفّهام، قدرتی نبود. واژه در تولد پیش از آن، زندانی بود که راگار میکرد. کمکم آن زنِ همیشگی، تبدیل شد به کسی که میترسید از زیبِ زنک از نه از فریاد، از کنک نه از او، فقط نه از بینیپیش، قابلقالبی بود همیشه؛ خسته بودم. کسی که او میخواستم باشم، نبودم؛ لبخند زدم، تایید کردم، تحمل کردم، همهچیز خوب را وانمود کردم و تمام سالهایی که نقاب زدم، خودم را کمکم، قطره قطره، از دست دادم.
باران تندتر شده بود. خیسی از لباسهایم گذشته بود تا استخوانم نفوذ کرده بود. اما حالا دیگر میبارید، میبارید با شوری که هرگز نداشت. به پارکی متروک رسیدم؛ جایی که حتی چراغهای شهر هم پیدایش نکرده بودند. درختها سیاه و خاموش، نیمکتهای خیس و پوسیده، زمین پر از برگهای مردهای که از پاییز گذشته جا مانده بودند. هیچکس نبود. فقط من بودم و صدای قطرات باران که از نوک شاخهها میچکید. بالاخره روی یکی از نیمکتها نشستم. آنجا، خلأی مطلق بود و من برای اولین بار، جهان را خالی از هر چه انتظار بود، احساس کردم.
صدایش کمی بلندتر از بارون بود: « اینجایی؟ گوشیت خاموشه چرا؟ »
نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم. چون حرفی نداشتم، چون دیگه نمیخواستم جواب بدم. اون چشمها رو هزار بار دیده بودم. پر از خشم، پر از انتظار، پر از اینکه: « چرا اون چیزی که من میخوام نیستی؟ » نزدیکتر اومد. کفشش با صدای شلپ شلپ روی آبِ جمع شدۀ توی پیادهرو صدا میداد: « مگه با هم حرف نزدیم؟ مگه نگفتی خرید میری؟ » باز هم سکوت کردم. دلم نمیخواست اونجا باشه. دلم نمیخواست من اونجا باشم. انگار از بدن خودم هم دلکننده بودم: « تو همیشه اینطوریای، هر وقت مشکلی داری، دهنتو میبندی بعد توقع داری بفهمم؟» صدایش تیزتر شد. لحنش رفت بالا، نه داد، نه نجوا. همون حد وسطِ آزاردهندهای که آدم رو خفه میکنه. دستش رفت سمت موهاش، مثل همیشه وقتی عصبانى بود. خیس بارون شده بود، اما هنوز فکر میکرد کنترل دست خودشه. نفس عمیقی کشیدم. بارون موهامو خیس کرده بود. شالم چسبیده بود به گردنم. لبهام میلرزیدن. ولی اینبار نه از سرما... از انفجار. دیگه جا نداشت توی دلم. همهچیز به نقطۀ جوش رسیده بود و من ... دیگه اون زنِ کمحرف و تحملکنندۀ همیشگی نبودم. داد زدم، نه از گلوم. از تهِ روحم: « آره! چون دیگه نمیخوام حرف بزنم! دیگه نمیخوام با تو باشم! خستهم، سیاه! ازت میترسم! از خودم بدم میاد وقتی کنارتم! » یه لحظه سکوت شد. حتی بارون هم انگار مکث کرد. چهرهاش از غرور خالی شد. اون برق نگاهش، اون تسلط همیشگی... مثل بخار محو شد. قدم جلو گذاشت. دستمو گرفت، نرم. شاید برای اولین بار. صدایش عوض شده بود؛ یهجور صداقت زورکی توش بود: «ببین... بشین حرف بزنیم. شاید من نفهمیدم چی اذیتت کرده. ولی فرار راهش نیست. اینکه ناپدید شی... گوشی رو خاموش کنی... تو حق نداری منو نادیده بگیری» حق؟! چه واژۀ بزرگی برای مردی که همیشه میخواست منو توی قفس داشته باشه و اسمشو بذاره « حمایت»! دستم توی دستش یخ کرد. یه قسمتی از وجودم هنوز دنبال آشتی میگشت، دنبال فهمیده شدن؛ اما یه قسمتِ دیگه بلندتر و واضحتر گفت: « تو هیچ وقت نپرسیدی چی میخوام. همیشه فقط گفتی چی باید باشم» سرش پایین افتاد. اما ول نکرد. دست دیگهام رفت سمت کیفم. انگشتهام محکم گرفتنش، کیف پروژهام. تنها چیزی که اون شب واقعاً میخواستم نجاتش بدم. نه از سیاه بلکه از خودم. لحظهای بینمون سکوت افتاد. ولی اینبار از اون سکوتهای مرگبار نبود. انگار یه گسل توی رابطهمون ترک برداشته بود. از اون ترکهایی که دیگه بند نمیخورد. کیف از دستم افتاد. لبهاش خورد به زانوم و چرخید روی زمینِ خیس. بند زیپ باز بود و حلقة طلاییای که پیمانمان را در خود داشت، همون که هیچ وقت دوسش نداشتم، از گوشۀ کیف سر خورد و با صدای تیز و نازکی به سنگفرشِ خیس برخورد کرد؛ صدایی که در میان هیاهوی هجوم افکار و ضربان بیقرار قلب، نگرانکنندهتر به گوش میرسید. برق زد، چرخید و ایستاد. همه چیز ایستاد. خم شد، شاید برای برداشتن انگشتر یا شاید برای گرفتن دستم، چون دیده بود از شدت بارون لرزیدهام. من یک قدم عقب رفتم، غریزی. ولی اون لحظه، همه چیز غریزی بود. کفِ کفشش سُرِ خورد روی تکهای گلِ نرم و خیس، درست کنار جدول نیمسوختۀ پارک. تعادلس به هم خورد. یکدستش هوا را چنگ زد، دست دیگرش آمد سمت بازوی من. ناخنهایش به آستینم گیر کرد. برای لحظهای کوتاه، حتی خیلی کوتاهتر از یک تپش قلب، به صورت هم نگاه کردیم. نگاه او پر از وحشت بود. نگاه من... نمیدانم! شاید تهی، شاید بیاحساس، شاید خسته. و آن وقت، من... دستم را کشیدم، کمی، نه از سر خشم، از سر هراس یا شاید واقعاً هلمش دادم؟! به اندازهٔ یک لرزش، یک تلنگر. و بعد، صدایی آمد، نه فریاد، نه جیغ، فقط یک صدای کوتاه و خفهٔ «تَق». صدای استخوانی که به لبۀ بتُن کنار نیمکت خورد یا شاید پشت سرش به نیشی نیمکت. او افتاد، بیصدا، بیجنبش. صورتش رو به آسمان؛ چشمهای باز و دهان نیمهباز.
باران بیوقفه میبارید. لحظهای فکر کردم که فقط بیهوش شده. چند قدم عقب رفتم، نشستم روی نیمکت. نه، وا رفتم. مثل کسی که چیزی را ریخته ولی هنوز نرفته پاکش کند. تا به خودم بیایم، هیچفریادی نیامد. هیچنالهای. فقط صدای باران، قطرهقطره روی آسفالت، مثل مرثیهای که خودش را تکرار میکرد. دادگاه... مثل فیلمی قدیمی، خنثی و بیدل. قاضی انگار از قبل رأی را نوشته بود. هیچکس نپرسید که « تو واقعاً خواستی بکشی؟» فقط میخواستند بدانند کی مقصر است و من گفتم: «من کشتمش» چون شاید واقعاً من هاش داده بودم، شاید فقط چون دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
صدای خندههای بنفشه هنوز در گوشم میپیچید؛ همان خواهر مهربان و همراهی که سالها بهترین دوست من بود. روزهایی را به یاد میآورم که زیر همان آسمان خاکستری، بیهیچ واهمه و پروا، رازهایمان را در گوش هم نجوا میکردیم و گویی هیچ چیز نمیتوانست ما را از هم جدا کند. اما بعدها وقتی چند بار در زد و خواست بیاید، دیوارهای سرد و سنگین اطرافم اجازه ندادند تا وارد دنیای بسته و تنهای من شود. خانوادهاش گریه کردند. بعضیها با نفرت نگاهم کردند، بعضیها با شک و من، در سلولم، هر شب همان صدای «تَق» را میشنیدم. خواب نمیدیدم، صحنهای که بارها در ذهنم تکرار میشد، میدیدم.
امروز، هوای زندان هم بارانیست. مثل همان شب، خیس و تار. طناب را به گردنم انداختهاند. پاهایم روی سکویی سست، آنقدر لَق که انگار آن هم نمیخواهد مرا تحمل کند. قاضی چیزی میخواند. شاید آیه، شاید مادة قانونی؛ برای من، شبیه مرثیهای است، مرثیهای که قرار است با من تمام شود و ناگهان... در دورترین گوشۀ محوطه، پشت انبوهی از چهرههای بیاحساس، سایهای دیدم. هیکلش الغرثر شده بود اما همان شانههای افتاده، همان راه رفتن کند سنگین. دستی بالا آمد. نمیدانم دست خودش بود یا دست خاطرهاش. ولی من، شاید برای اولین بار، بیاختیار، دستم را بالا بردم. طناب هنوز نیفتاده. اما در ذهنم، چیزی شروع شد. گفتوگوی تازه، بیفریاد، بیترس. فقط من ... و خودم و سکوتى که بالاخره شکسته شد.
و باران باز میبارید،
بیوقفه، بی ما لحظه.
همان بارانی که سکوت را شُست و گفتوگوی تازهای به جانم آورد.
سکوتى که شکست و صدای درونم را آزاد کرد.
حرفهایم را رها کردم و خودم را دوباره پیدا کردم.
رویا
۱۴۰۴/۰۵/۱۴
شخصیتپردازی رویا؛ زنی که در سکوت گم شد
رویا، شخصیت اصلی این داستان، نماد زنی است که سالها در یک رابطهٔ تحمیلی، هویت خود را از دست داده است. او از کودکی به عنوان یک «همسایهٔ خوب» و «دختری مطیع» تربیت شده و هیچکس هیچوقت از او نپرسیده که واقعاً چه میخواهد. این سکوت، به تدریج به بخشی از هویت او تبدیل میشود و او را به موجودی بیصدا و بیاراده تبدیل میکند. اما در شب بارانی، سکوت شکسته میشود و رویا برای اولین بار، صدای درونش را میشنود.
نمادپردازی باران و شب در داستان
باران، یکی از مهمترین نمادهای این داستان است. بارانی که بیوقفه میبارد، نماد اشکهای فروخوردهٔ سالهای سکوت است. بارانی که رویا را خیس میکند، همانند شستن تدریجی نقاب از چهرهٔ اوست. شب نیز نماد تاریکی، ناامیدی و فرار است. رویا در شب فرار میکند و در تاریکی، با حقیقت خود روبرو میشود.
رابطهٔ رویا و سیاه؛ از همسایگی تا زندان
رابطهٔ رویا و سیاه، از ابتدا بر اساس انتخاب نیست. آنها به دلیل همسایگی و اصرار خانوادهها، به هم میرسند. سیاه به تدریج تبدیل به فردی خشن و سلطهگر میشود و رویا نیز در سکوت، همه چیز را تحمل میکند. این رابطه، نماد روابط نابرابری است که در آن، یک طرف همیشه دستور میدهد و طرف دیگر، ناچار به اطاعت است. رویا در این رابطه، نه شریک، که یک «مال» است.
نقطه اوج؛ لحظهٔ سقوط و رهایی
لحظهٔ سقوط سیاه، اوج داستان است. آیا رویا او را هل داد؟ یا این سقوط، نماد فروپاشی سلطهٔ او بر زندگی رویاست؟ نویسنده با ظرافت، این صحنه را مبهم نگه میدارد تا خواننده خود به این نتیجه برسد که سقوط سیاه، نتیجهٔ سالها سکوت و انفعال رویا نیست، بلکه نتیجهٔ فروپاشی یک نظام نابرابر است. رویا در دادگاه، میگوید: «من کشتمش»؛ اما آیا این اعتراف، پذیرش گناه است یا پذیرش رهایی؟
پیام نهایی داستان؛ اهمیت شنیدن صدای درون
پیام اصلی «زن پشت نقاب»، اهمیت شنیدن صدای درون و رهایی از نقابهای تحمیلی است. رویا پس از سالها سکوت، سرانجام صدای خود را میشنود و تصمیم میگیرد که زندگیاش را تغییر دهد. حتی اگر این تغییر، از یک زندان (خانه) به زندان دیگر (سلول) باشد، اما او برای اولین بار، به جای سکوت، حرف میزند. داستان با باران به پایان میرسد، اما این بار، بارانی که «سکوت را شست و گفتوگوی تازهای به جان آورد.»