آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
«الماس بنفش» فیلمی جنگی و حادثهای به کارگردانی و نویسندگی رحیم رحیمیپور است که محصول کشور ایران و تولید سال ۱۳۶۸ میباشد. این فیلم که در یکی از حساسترین سالهای جنگ تحمیلی ساخته شده، داستان سه گروه از رزمندگان را روایت میکند که برای تصرف تپهای با موقعیت استراتژیک که در اختیار ارتش عراق است، وارد عمل میشوند. اعضای دو گروه بر اثر بمباران شیمیایی کشته میشوند؛ اما گروه سوم، تحت فرماندهی فردی به نام حاج حسین، پس از جنگ و گریزهای فراوان موفق به بازپسگیری تپه میشوند. فیلم با بازی جهانبخش سلطانی، جواد هاشمی و محمدهادی قمشی و با عوامل فنیای چون علیرضا زریندست در فیلمبرداری، محمد میرزمانی در موسیقی و روحالله امامی در تدوین ساخته شده است. آنچه طرحهای فیلمهای دفاع مقدس را تاکنون پر کرده است، معنویت و خلوص رزمندگان ایرانی بوده و فیلمسازان این عرصه نشان دادهاند که علاقهای به خارج شدن از این وادی را ندارند. باید توجه داشت که صرف نمایش معنویت یا یک ایده انسانی برای رساندن یک اثر به سطح آثار هنری-سینمایی کافی نیست. هنر سینما محصول بازنمایی ایدهها و باورها در شکلی حسپذیر و قالبی زیبا است. آنچه امروزه بیش از محتوا، یک اثر را به آثار هنری با کیفیت نزدیک میکند، برخورداری آن اثر از فنون و شیوههای تجربهشده در بیان است. سینمای دفاع مقدس بیش از آنکه قوت و قدرت خویش را از تلاشهای شخصی کارگردانهای این عرصه در حوزه شناخت تکنیک و بیانهای سینمایی گرفته باشد، مدیون ایثارگریهای یک نسل از جوانان ارزشی این مملکت و حمایتهای مالی و تجهیزاتی مسئولان سیاسی و نظامی کشور است. حمایت شرط لازم وجود سینمای دفاع مقدس است، ولی کافی نیست. شرط کافی برای این سینما بهرهگیری از تمهیدات و تکنیکهای بیانی سینما است.
داستان «الماس بنفش» حول محور یک عملیات نظامی برای تصرف تپهای استراتژیک شکل میگیرد. سه گروه از رزمندگان برای این عملیات وارد عمل میشوند، اما دو گروه اول بر اثر بمباران شیمیایی به شهادت میرسند و تنها گروه سوم به فرماندهی حاج حسین باقی میماند. این ساختار روایی که بر پایه «مأموریت»، «فداکاری» و «پیروزی نهایی» استوار شده، یکی از الگوهای آشنای سینمای جنگ ایران است که در بسیاری از آثار این ژانر دیده میشود. فیلم تلاش دارد تا با تکیه بر صحنههای حادثهای و جنگ و گریزهای متعدد، تعلیق و هیجان را به مخاطب منتقل کند و در نهایت، پیام ایثار و فداکاری را به او ارائه دهد. جهانبخش سلطانی در نقش حاج حسین، فرمانده گروه سوم، بازی قابل قبولی ارائه داده است. او که در آن سالها از چهرههای آشنا و محبوب سینمای جنگ بود، توانسته شخصیتی خلق کند که همزمان هم قاطع و مصمم است و هم دلسوز و مهربان. جواد هاشمی نیز در نقش یکی از رزمندگان، با بازی پرانرژی خود، به جذابیت فیلم افزوده است. محمدهادی قمشی و سایر بازیگران نیز هر کدام به سهم خود، در خلق فضایی باورپذیر و احساسی سهیم بودهاند. با این حال، شخصیتپردازی فیلم در بسیاری از نقاط سطحی باقی میماند و فرصت عمقیافتن پیدا نمیکند؛ شخصیتها بیشتر به تیپهای آشنا و کلیشهای سینمای جنگ شبیه هستند تا انسانهایی با ابعاد پیچیده و چندلایه.
علیرضا زریندست به عنوان فیلمبردار، با بهرهگیری از نماهای متنوع و بعضاً خلاقانه، توانسته فضای جنگی فیلم را به خوبی بازآفرینی کند. صحنههای نبرد در تپه و بمباران شیمیایی، از نظر بصری تأثیرگذار هستند و توانستهاند حس وحشت و اضطراب را به مخاطب منتقل کنند. موسیقی محمد میرزمانی نیز یکی از نقاط قوت فیلم است. موسیقی متن که با فضای جنگی و دراماتیک فیلم هماهنگی خوبی دارد، به احساسات مخاطب عمق بخشیده و لحظات حساس فیلم را تأثیرگذارتر کرده است. تدوین روحالله امامی نیز در حفظ ریتم فیلم و ایجاد تعلیق در لحظات کلیدی، عملکرد قابل قبولی داشته است، هرچند که در برخی نقاط، فیلم دچار افت ریتم میشود. با این حال، «الماس بنفش» را نمیتوان اثری بینقص دانست. علت توجه منتقدان و مردم به آثار واقعگرایانه و مستندگونه دفاع مقدس این است که واقعیات موجود در فیلم، ضعفهای تکنیکی آن را پوشش میدهد و فیلم را به سطح قابل قبولی میرساند. اما «الماس بنفش» از این مزیت بهره چندانی نمیبرد و نتوانسته تعادل مناسبی میان محتوا و فرم برقرار کند.
فیلم در برخی نقاط دچار شتابزدگی در روایت میشود و برخی موقعیتها، آنچنان که باید، از ظرافت و عمق کافی برخوردار نیستند. همچنین شخصیتپردازی برخی کاراکترهای فرعی، چندان عمیق نیست و بیشتر به نقشهای کارکردی محدود شدهاند. این ضعفها باعث شده که فیلم نتواند از سطح یک اثر متوسط فراتر رود و در یاد و خاطره مخاطبان ماندگار شود. در مجموع، «الماس بنفش» فیلمی است که با وجود سابقه قابل توجه کارگردانش و حضور عوامل فنی توانمند، نتوانسته به آن جایگاهی برسد که شایسته آن است. این فیلم نشان میدهد که سینمای دفاع مقدس، برای رسیدن به سطح آثاری ماندگار و تأثیرگذار، نیازمند توجه بیشتر به فنون و تکنیکهای بیانی سینما است و صرف نمایش معنویت و ایثار، برای خلق یک اثر هنری کامل کافی نیست. امید که فیلمسازان این عرصه، با دقت و وسواس بیشتری به سراغ سوژههای جنگی بروند و آثاری تولید کنند که هم از نظر محتوا و هم از نظر فرم، در سطح بالایی قرار داشته باشند.
ساختار روایی و پیرنگ فیلمنامه
«الماس بنفش» از یک پیرنگ کلاسیک و خطی پیروی میکند که بر پایه «مأموریت»، «فداکاری» و «پیروزی نهایی» استوار شده است. داستان از نقطهای شروع میشود که سه گروه از رزمندگان برای تصرف تپهای استراتژیک وارد عمل میشوند و در ادامه، دو گروه اول بر اثر بمباران شیمیایی به شهادت میرسند و تنها گروه سوم به فرماندهی حاج حسین باقی میماند. این ساختار که یادآور بسیاری از فیلمهای جنگی ایرانی است، به خوبی با فضای فیلم و پیام آن هماهنگی دارد. فیلمنامه در سه پرده مشخص، از معرفی شخصیتها و وضعیت اولیه، تا طرح بحران اصلی (بمباران شیمیایی و شهادت دو گروه) و نهایتاً گرهگشایی و پیروزی، پیش میرود و مخاطب را با خود همراه میسازد. سرمایه اصلی فیلم، همین موقعیت دراماتیک است که رحیمیپور میداند چگونه اطلاعات را قطرهقطره وارد روایت کند و در بخشهایی، تعلیق را به موتور حرکت قصه تبدیل کند.
با این حال، فیلمنامه در برخی نقاط دچار ضعف و پراکندگی میشود. مسئله جدیتر «الماس بنفش» به زبان اجرایی آن برمیگردد. فیلم در بسیاری از لحظات، حس یک اثر سینمایی خوشساخت را دارد اما در برخی نقاط، ریتم فیلم دچار افت میشود و برخی موقعیتها، آنچنان که باید، از ظرافت و عمق کافی برخوردار نیستند. زمینهچینی طولانی ابتدای فیلم نیز قابل نقد است. بخشهایی از این مقدمه را میتوان حذف کرد، بدون آنکه به استخوانبندی روایت آسیب جدی وارد شود. حتی به نظر میرسد نقطه عطف فیلم میتوانست از جایی که بمباران شیمیایی رخ میدهد، آغاز شود؛ جایی که روایت امکان ورود مستقیمتری به بحران پیدا میکند. چنین انتخابی میتوانست ریتم فیلم را نیز فشردهتر کند.
از منظر ساختار سهپردهای، فیلم در پرده اول به معرفی موقعیت و شخصیتها میپردازد، در پرده دوم با گرههای متعدد مواجه میشود و در پرده سوم، سعی در گرهگشایی دارد. اما این گرهگشایی، در پایانبندی فیلم، چنان شتابزده و بدون بسترچینی است که مخاطب را قانع نمیکند. سیر نزولی زندگی قهرمان فیلم نیز چندان منطقی و قابل باور نیست و پایان فیلم پایانی راضیکننده و مورد انتظار نیست. در ادامه نیز، ورود شخصیتهای متعدد و غیرضرور، از قدرت پایانبندی میکاهد. «الماس بنفش» ظرفیت آن را داشت که با تمرکز بر بحران قهرمانان و پیامدهای انتخابهایشان، با یک یا چند خردهروایت دقیق و تأثیرگذار به پایان برسد؛ نه اینکه برای جمعبندی، اطلاعات و شخصیتهای تازهای را وارد میدان کند. با این وجود، فیلم در مجموع، به دلیل بازیهای خوب و فضاسازی مناسب، توانسته مخاطب را با خود همراه کند و تجربهای قابل قبول برای بیننده رقم بزند.
کارگردانی و مدیریت بازیگران
رحیم رحیمیپور در «الماس بنفش» نشان داده که با وجود تجربه قابل توجه در فیلمهای قبلی، در برخی جنبههای کارگردانی دچار ضعف است. او میکوشد یک مسئله جنگی و حادثهای را در قالب یک قصه پرتنش و مخاطبمحور روایت کند؛ انتخابی که در شرایط امروز سینمای ایران، خود واجد اهمیت است. فیلم میخواهد هم قصه بگوید و هم درباره ایثار، فداکاری و انتخابهای اخلاقی سخن بگوید و همین تلاش، نقطه آغاز خوانش جامعهشناختی آن است. رحیمیپور با پشتوانه فیلمهای قبلی و همکاری با بازیگران توانمند، با تسلط نسبی وارد این پروژه شده است. با این حال، در برخی نقاط، کارگردانی دچار تزلزل میشود و کنترل ریتم را تا حدودی از دست میدهد. میزانسنها در برخی نقاط چندان دقیق نیست و حرکت دوربین، گاه به جای تأکید بر احساسات شخصیتها، صرفاً به ثبت دیالوگها میپردازد که این امر، از پویایی صحنهها میکاهد.
جهانبخش سلطانی در نقش اصلی فیلم، بازی قابل قبولی ارائه داده است. او که در آن سالها از چهرههای آشنا و محبوب سینمای جنگ بود، توانسته شخصیتی خلق کند که همزمان هم قاطع و مصمم است و هم دلسوز و مهربان. جواد هاشمی نیز در نقش یکی از رزمندگان، با بازی پرانرژی خود، به جذابیت فیلم افزوده است. محمدهادی قمشی و سایر بازیگران نیز هر کدام به سهم خود، در خلق فضایی باورپذیر و احساسی سهیم بودهاند. با این حال، شخصیتپردازی فیلم در بسیاری از نقاط سطحی باقی میماند و فرصت عمقیافتن پیدا نمیکند؛ شخصیتها بیشتر به تیپهای آشنا و کلیشهای سینمای جنگ شبیه هستند تا انسانهایی با ابعاد پیچیده و چندلایه. این مسئله، یکی از اصلیترین دلایل عدم موفقیت فیلم در جذب کامل مخاطب و ماندگاری در خاطره جمعی محسوب میشود.
مدیریت کارگردان در صحنههای گروهی و جنگی، قابل قبول است و او توانسته با کنترل بازیگران و ایجاد تعامل مناسب بین آنها، صحنههایی زنده و پویا خلق کند. با این حال، در برخی نقاط، ریتم فیلم دچار افت میشود و برخی سکانسها بیش از حد طولانی میشوند که این امر، از کشش فیلم میکاهد. همچنین کارگردان در خلق صحنههای احساسی و عاطفی، چندان موفق نیست و این صحنهها فاقد ظرافت و عمق لازم هستند. با وجود این کاستیها، کارگردانی فیلم در مجموع، قابل قبول است و توانسته فیلم را به یک اثر قابل تأمل تبدیل کند. اما آنچه فیلم را از سطح یک اثر ماندگار پایین میآورد، عدم توجه کافی به شخصیتپردازی و عمق بخشیدن به روابط انسانی است.
فیلمبرداری، موسیقی و فضاسازی
علیرضا زریندست به عنوان فیلمبردار، با بهرهگیری از نماهای متنوع و بعضاً خلاقانه، توانسته فضای جنگی فیلم را به خوبی بازآفرینی کند. صحنههای نبرد در تپه و بمباران شیمیایی، از نظر بصری تأثیرگذار هستند و توانستهاند حس وحشت و اضطراب را به مخاطب منتقل کنند. فیلم در بسیاری از لحظات، حس یک اثر سینمایی خوشساخت را دارد و این مسئله، بیش از هر چیز به جنس قابها و میزانسنها برمیگردد. فضای جنگی و لوکیشنهای فیلم، با نورپردازی مناسب و ترکیببندی دقیق، به ایجاد حس تعلیق و انتظار کمک کردهاند. طراحی صحنه فیلم نیز از نقاط قوت آن است؛ فضاهایی که سالها خاطرات و نشانههای زندگی شخصیتها را در خود جمع کردهاند و همزمان در آستانه تغییر قرار دارند.
موسیقی محمد میرزمانی نیز یکی از نقاط قوت فیلم است. موسیقی متن که با فضای جنگی و دراماتیک فیلم هماهنگی خوبی دارد، به احساسات مخاطب عمق بخشیده و لحظات حساس فیلم را تأثیرگذارتر کرده است. طراحی و ترکیب صدا نیز در ایجاد فضایی واقعگرایانه و باورپذیر نقش مؤثری داشته است و به خوبی توانسته صداهای محیطی، بهویژه صدای انفجارها و هیاهوی جنگ، را به مخاطب منتقل کند. تدوین روحالله امامی نیز در حفظ ریتم فیلم و ایجاد تعلیق در لحظات کلیدی، عملکرد قابل قبولی داشته است، هرچند که در برخی نقاط، فیلم دچار افت ریتم میشود.
با این حال، فیلم در برخی نقاط از نظر بصری دچار ضعف میشود. برخی نماها و قاببندیها، آنچنان که باید، خلاقانه و تأثیرگذار نیستند و گاه به سطحیترین شکل ممکن از یک موقعیت استفاده شده است. همچنین در برخی سکانسها، نورپردازی و ترکیببندی، آنچنان که انتظار میرود، حرفهای نیست و از پتانسیل کامل لوکیشنها استفاده نشده است. با این وجود، در مجموع، فیلمبرداری، موسیقی و فضاسازی فیلم «الماس بنفش»، در خدمت ایجاد فضایی جنگی و تأثیرگذار بوده و به جذابیت اثر افزودهاند. اما همین عوامل فنی نیز نتوانستهاند ضعفهای فیلمنامه و شخصیتپردازی را بپوشانند و فیلم را به سطح یک اثر ماندگار برسانند.
مضمون ایثار، فداکاری و معنویت در جنگ
«الماس بنفش» در لایههای مضمونی خود، به یکی از مهمترین مسائل انسانی و دینی میپردازد: ایثار و فداکاری. فیلم تصویری از رزمندگانی ارائه میدهد که برای دفاع از وطن و تصرف تپهای استراتژیک، دست به فداکاری میزنند و حتی جان خود را از دست میدهند. این نکته از منظر دینی و روانشناختی اهمیت زیادی دارد. در شرایطی که فرد همه دارایی خود را از دست داده، چه چیزی میتواند او را به ادامه راه وادار کند؟ پاسخ فیلم، ایمان و معنویت است. رزمندگان فیلم با تکیه بر ایمان و اعتقاد خود، دست به فداکاری میزنند و در نهایت، به پیروزی میرسند. این نگاه معنوی، یکی از مهمترین دستاوردهای مضمونی فیلم است که آن را از بسیاری آثار مشابه متمایز میکند.
با این حال، صرف نمایش معنویت یا یک ایده انسانی برای رساندن یک اثر به سطح آثار هنری-سینمایی کافی نیست. هنر سینما محصول بازنمایی ایدهها و باورها در شکلی حسپذیر و قالبی زیبا است. آنچه امروزه بیش از محتوا، یک اثر را به آثار هنری با کیفیت نزدیک میکند، برخورداری آن اثر از فنون و شیوههای تجربهشده در بیان است. «الماس بنفش» در این زمینه، چندان موفق نبوده و نتوانسته تعادل مناسبی میان محتوا و فرم برقرار کند. فیلم در پرداخت مضمون ایثار و فداکاری، گاه به سطحینگری میافتد و از واکاوی عمیقتر آن خودداری میکند. شخصیتها بیشتر به نمادهایی بیعیب و یکبعدی تقلیل یافتهاند و فرصت عمقیافتن پیدا نمیکنند.
در مرکز این بحران، ایثار و مفهوم فداکاری قرار دارد. «الماس بنفش» نشان میدهد اگر این الگوی فداکاری بدون توجه به توان فرد و پیامدهای تصمیم ادامه پیدا کند، ممکن است نتیجهای معکوس داشته باشد. فردی که قرار است به واسطه ایثار نجات یابد، میتواند دقیقاً به دلیل همان ایثار وارد مرحله فروپاشی شود. این نکته، یکی از مهمترین دستاوردهای مضمونی فیلم است که آن را از بسیاری آثار مشابه متمایز میکند. با این حال، فیلم در پرداخت این مضمون، گاه به سطحینگری میافتد و از واکاوی عمیقتر آن خودداری میکند. علت توجه منتقدان و مردم به آثار واقعگرایانه و مستندگونه دفاع مقدس این است که واقعیات موجود در فیلم، ضعفهای تکنیکی آن را پوشش میدهد و فیلم را به سطح قابل قبولی میرساند. اما «الماس بنفش» از این مزیت بهره چندانی نمیبرد و نتوانسته تعادل مناسبی میان محتوا و فرم برقرار کند.
جایگاه فیلم در سینمای دفاع مقدس و تأثیرات فرهنگی
«الماس بنفش» را باید در بستر سینمای دفاع مقدس ایران و تحولات آن در سالهای اخیر بررسی کرد. در شرایطی که بسیاری از فیلمهای دفاع مقدس با بودجههای کلان سازمانی و دولتی ساخته میشوند و از امکانات تبلیغاتی گستردهای برخوردارند، «الماس بنفش» با بودجهای محدود و بدون پشتوانههای ارگانیک، تنها بر جذابیتهای قصهپردازی، کیفیت فیلمنامه، عناصر بصری، کشش دراماتیک و تعلیق لازم برای رضایت مخاطب تکیه کرده است. این فیلم که در سال ۱۳۶۸ تولید شده، نشان از ظرفیت بالای سینمای ایران برای روایت داستانهای جنگی و انسانی دارد، هرچند که این حضور، همواره با چالشها و محدودیتهای خاص خود همراه است.
سینمای دفاع مقدس بیش از آنکه قوت و قدرت خویش را از تلاشهای شخصی کارگردانهای این عرصه در حوزه شناخت تکنیک و بیانهای سینمایی گرفته باشد، مدیون ایثارگریهای یک نسل از جوانان ارزشی این مملکت و حمایتهای مالی و تجهیزاتی مسئولان سیاسی و نظامی کشور است. حمایت شرط لازم وجود سینمای دفاع مقدس است، ولی کافی نیست. شرط کافی برای این سینما بهرهگیری از تمهیدات و تکنیکهای بیانی سینما است. «الماس بنفش» نمونهای است از آثاری که با وجود حمایتهای لازم، نتوانستهاند از تکنیکهای بیانی سینما به نحو مطلوب بهره ببرند و در نتیجه، در سطح یک اثر متوسط باقی ماندهاند.
از منظر تأثیرات فرهنگی، «الماس بنفش» را میتوان فیلمی دانست که به یکی از مهمترین مسائل جامعه ایرانی، یعنی ایثار و فداکاری در بستر جنگ، میپردازد. ایده اصلی فیلم از دغدغه شخصی کارگردان درباره نهاد خانواده و جامعه نشأت گرفته است. پرسش محوری او این بوده که تابآوری خانوادههای ایرانی در برابر فشارهای داخلی و خارجی، اعم از مسائل اقتصادی، تنشهای زناشویی و اختلافات درونخانوادگی، تا چه حد است. متأسفانه امروزه شاهد افزایش آمار جدایی و فروپاشی خانوادهها هستیم. نهاد خانواده بهعنوان کوچکترین و بنیادیترین واحد اجتماعی، نقشی تعیینکننده در رشد و تربیت فرزندان دارد. فیلم در پرداخت این دغدغه، اگرچه با کاستیهایی همراه است، اما توانسته تصویری باورپذیر از رزمندگان ایرانی در مواجهه با بحران ارائه دهد و مخاطب را به تأمل در مورد نقش ایثار، فداکاری و پیامدهای انتخابهای خود وادار کند.
نکته قابل تأمل در نقدهای منتشرشده، دوگانگی میان فرم و مضمون فیلم است. بخشی از منتقدان، فیلم را از منظر فرم، فیلمنامه و ظرافت روایی با انتقادهایی جدی مواجه کردهاند، اما همزمان تصویری که فیلم از ایران، جنگ و محدودیتهای اجتماعی ارائه میدهد، برای همین منتقدان بهشدت قابل توجه و حتی جذاب بوده است. گویی برای بخشی از منتقدان، آنچه فیلم درباره جنگ و ایثار میگوید، از چگونگی گفتن آن مهمتر شده است. از این منظر، «الماس بنفش» نمونهای قابل تأمل از فیلمهایی است که ممکن است در سطح هنری و سینمایی محل مناقشه باشند، اما در فضای فرهنگی به واسطه تصویری که از ایثار، فداکاری، فروپاشی خانواده و بحران اجتماعی ارائه میکنند، مورد توجه قرار میگیرند.
در نهایت، «الماس بنفش» را میتوان فیلمی دانست که با وجود برخی ضعفهای روایی و اغراق در نمادپردازی، توانسته با تکیه بر بازی قابل قبول جهانبخش سلطانی، فضاسازی مناسب و پرداختن به موضوعی چالشبرانگیز، اثری قابل تأمل و بحثبرانگیز خلق کند. این فیلم نشان میدهد که سینمای ایران، هنوز ظرفیتهای ناشناختهای برای روایت داستانهای جنگی و انسانی دارد و اگر فیلمسازان با دقت و وسواس بیشتری به سراغ این سوژهها بروند، میتوانند آثاری ماندگار و تأثیرگذار تولید کنند.