جمعه / ۱۷ مهر ۱۴۰۵ / ۰۲:۵۶
کد خبر: 41840
گزارشگر: 593
۲۴۵
۰
۰
۱
از شاهنامه تا تجربه ارتجاع سرخ و سیاه؛ یادداشت نوید جمشیدی

شاملو چگونه جای ضحاک و کاوه را عوض کرد؟

عکس واقعی احمد شاملو در کنار نگاره کهن آوردن ضحاک نزد فریدون
وقتی ضحاک قهرمان محرومان و کاوه متهم به خیانت می‌شود، باید دوباره شاهنامه را گشود. سخنرانی برکلی شاملو در برابر روایت فردوسی از جمشید، فریدون و دادخواهی مردم چه اندازه تاب می‌آورد؟

به قلم نوید جمشیدی؛ یادداشت تحلیلی

کاوه هنوز پیش‌بند چرمی‌اش را بر سر چوب دارد، اما در یک قرائت ایدئولوژیک، جای دادخواه و بیدادگر عوض شده است: ضحاک، قهرمان محرومان می‌شود و آهنگری که فرزندانش را از او گرفته‌اند، متهم به خیانت. مسئله همین واژگونی است؛ لحظه‌ای که نظریه، صدای انسان رنج‌دیده را نمی‌شنود چون آن صدا با نقشه ازپیش‌کشیده‌اش جور درنمی‌آید.

خوانش احمد شاملو از ضحاک و فردوسی، نمونه‌ای روشن از همین بن‌بست است. دفاع از شاهنامه در برابر این خوانش، با مراجعه به خود متن قوت می‌گیرد: فردوسی هم شکوه آفرینندگی جمشید را می‌بیند، هم سقوط او را؛ هم فریدون را می‌ستاید، هم دادخواهی آهنگر را در مرکز داستان می‌نشاند. چنین جهانی را نمی‌توان با چند برچسب طبقاتی مصادره کرد. ایران برای پاسداشت این میراث، به شجاعت نقد ایدئولوژی نیاز دارد.

شاملو در برکلی چه گفت؟

بر پایه سال‌شمار سایت رسمی احمد شاملو، سخنرانی «حقیقت چقدر آسیب‌پذیر است» در ۷ آوریل ۱۹۹۰، برابر با ۱۸ فروردین ۱۳۶۹، در تالار ویلر دانشگاه کالیفرنیا، برکلی برگزار شد. متن کامل آن در ژوئن همان سال، خرداد ۱۳۶۹، با نام «نگرانی‌های من» از سوی مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران، سیرا، منتشر شد؛ متنِ موجود در سایت رسمی نیز آن را سخنرانی هشتمین کنفرانس این مرکز معرفی می‌کند.

شاملو با ارجاع به علی حصوری، ضحاک را برهم‌زننده نظم طبقاتی می‌خواند، او را با بردیا و روایت گئومات پیوند می‌دهد و به فردوسی نسبت می‌دهد که از جایگاه طبقاتی خود داستان را وارونه کرده است. تعبیر «ضحاک بینوا» واقعاً در متن هست؛ واژه «کودتائی» نیز برای توضیح برانداختن او به کار رفته است. بنابراین، اصل اختلاف ساخته مخالفان شاملو نیست، هرچند نقد منصفانه باید به متن کامل متکی بماند.

در مقدمه همان کتاب، هوشنگ امیراحمدی، مدیر اجرایی سیرا، میان پذیرش دعوت شاملو به پرسشگری و پذیرش تفسیر او از فردوسی فاصله می‌گذارد و درباره یکسان‌گرفتن شخصیت تاریخی و اسطوره‌ای پرسش می‌کند. همین تفکیک ضروری است: آزادی نقد، برای منتقد مصونیت از نقد نمی‌آورد.

جمشید؛ شکوه تمدن و هشدار به قدرت

جمشید در شاهنامه حامل خاطره‌ای شکوهمند از سازندگی است: سامان‌دادن کار، ساختن ابزار، پوشاک، بنا، جست‌وجوی دانش و آراستن زندگی. نوروز نیز در همین افق معنا پیدا می‌کند؛ جهان می‌تواند آبادتر و زندگی می‌تواند شایسته‌تر شود. ارزش این تصویر برای ایران، در پیوند فرمانروایی با توانایی ساختن است. پادشاه باید چیزی به جهان بیفزاید، نه اینکه فقط از مردم اطاعت بخواهد.

فردوسی البته جمشید را بیرون از حسابرسی نمی‌نشاند. هنگامی که همه دستاوردها را از آنِ خود می‌داند و جز خویشتن نمی‌بیند، فرّه از او می‌گسلد. این بیت در داستان، تکلیف ستایش بی‌حد قدرت را روشن می‌کند: «منی کرد آن شاه یزدان‌شناس / ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس». در زبان امروز، می‌توان این بخش را هشدار به حاکمی خواند که جامعه را ملک شخصی و پیشرفت را محصول نبوغ انحصاری خود می‌پندارد.

این پیچیدگی به عظمت جمشید می‌افزاید. میراث ایرانی آن‌قدر توانمند است که هم آفرینندگی را ارج بگذارد و هم خطای صاحب قدرت را ببیند. از خطای جمشید، حقانیت ضحاک بیرون نمی‌آید؛ همان‌طور که نارضایتی از یک حکومت، کارنامه حکومت پس از آن را پیشاپیش پاک نمی‌کند. جامعه‌ای که این فاصله را فراموش کند، ممکن است درِ خانه را به روی ویرانگری بگشاید که وعده رهایی می‌دهد.

ضحاک پیش از فردوسی هم اژدها بود

انتساب چهره اهریمنی ضحاک به منفعت شخصی فردوسی، با یک مانع بنیادی روبه‌روست: این چهره پیش از شاعر توس در سنت ایرانی حضور دارد. پرودس اکتور شروو در مدخل اژدها در دانشنامه ایرانیکا، شواهد اوستایی اژی‌دهاک و روایت‌های پهلوی دهاگ و فریدون را بررسی کرده است. موجود اهریمنی و نبرد با او، اختراع فردوسی برای دفاع از دارایی دهقانان نیست. صورت‌های روایت در طول زمان تغییر کرده‌اند؛ اما قدمت هسته اسطوره را نمی‌توان حذف کرد.

اسطوره ممکن است ردهایی از مناسبات اجتماعی و تجربه تاریخی نگه دارد. بااین‌حال، شباهت دو روایت، سند یگانگی دو شخصیت نیست. برای تبدیل ضحاک به بردیا، باید رشته انتقال، زبان، زمان و مدارک مستقل را نشان داد. تردید در روایت رسمی داریوش، به‌خودی‌خود همه فاصله میان کتیبه بیستون و جهان اسطوره را پُر نمی‌کند. جسارت فرضیه‌پردازی زمانی ارزش علمی دارد که به سخت‌گیری در اثبات هم تن بدهد.

این‌جا ایراد اساسی به نگاه مارکسیستیِ تقلیل‌گرا آشکار می‌شود: اگر از پیش تصمیم گرفته باشیم هر روایت اخلاقی، پوششی برای منفعت طبقاتی است، دیگر هر شاهد مخالف را نیز بخشی از همان پوشش می‌نامیم. نظریه در برابر آزمون بسته می‌شود و خواننده هرچه می‌بیند، تنها تأیید حکم قبلی به حساب می‌آید. این دور باطل می‌تواند با واژگان علمی سخن بگوید، اما نتیجه‌اش تعطیل پژوهش است.

آهنگری که اجازه نداد ستم، سندِ عدالت بگیرد

برای سنجیدن تعبیر طبقاتی شاملو، سه صحنه خود شاهنامه تعیین‌کننده‌اند:

  1. ضحاک فرزند مرداس است؛ فردوسی مرداس را شاهی نیکوکار معرفی می‌کند. پس نبودِ فرّه، دلیلِ برخاستن ضحاک از طبقات محروم نیست.
  2. ضحاک برای تثبیت قدرت، از بزرگان گواهی نیک‌رفتاری می‌خواهد. کاوه از امضای این محضر سر باز می‌زند و آن را می‌درد؛ دادخواهی او علیه دستگاهی است که حتی می‌خواهد رنج قربانی را از صورت‌جلسه پاک کند.
  3. پس از شکست ضحاک، فرمانِ بازگشت از جنگ و تفکیک کار سپاهی و پیشه‌ور می‌آید. این بافت را نمی‌توان کنار گذاشت و تنها چند بیت را گواه قطعی برابری‌طلبی حکومت پیشین گرفت.

می‌توان درباره نظم سلسله‌مراتبی جهان شاهنامه بحث کرد؛ اما از تفکیک پیشه‌ها، برنامه اجتماعیِ اثبات‌نشده‌ای برای ضحاک به دست نمی‌آید. به‌ویژه آنکه متن، کاوه را با حرفه و رنج و صدای مستقلش به ما می‌شناساند. تحقیر چنین شخصیتی به نام دفاع از مردم، تناقضی گزنده است: مردم تا وقتی محترم‌اند که تأویل‌گر، رفتارشان را از پیش تأیید کرده باشد.

درفش کاویانی و پیوند آن با دادخواهی از همین صحنه نیرو می‌گیرد. پیش‌بند کار، در برابر محضر دروغ می‌ایستد. جامعه به زبان همین نماد می‌گوید شهادت زورکی درباره عدالتِ بیدادگر را نمی‌پذیرد. امروز نیز هر دستگاهی که از قربانی بخواهد رضایت‌نامه بنویسد، در معرض همان پرسش کاوه قرار دارد.

فریدون و معنای رهایی از بیداد

شکوه فریدون در داستان با پایان‌دادن به چیرگی ضحاک معنا می‌یابد. او مردم را به بازگشت به زندگی فرا می‌خواند و فرمانروایی‌اش با داد و جشن و آسودگی تصویر می‌شود. در صحنه رویارویی نهایی نیز سروش او را از کشتن ضحاک بازمی‌دارد و فرمانِ به‌بندکشیدن می‌دهد. در منطق اسطوره، حتی خشم پیروزمند حدی دارد.

نباید از این صحنه، نظریه حقوق کیفری امروز ساخت یا همه مناسبات پادشاهی باستان را آرمانی دانست. ارزش زنده آن برای ما، پیوند رهایی با مهار ویرانگری است. آزادی زمانی ثمربخش می‌شود که مردم بتوانند دوباره زندگی کنند. انقلابی که خوراکش همیشه بدن و آینده نسل جوان باشد، هر نام پرزرق‌وبرقی بر خود بگذارد، از کابوس ضحاکی فاصله نگرفته است.

فردوسی در همین تواناییِ روایت‌کردن برجسته است. ایرانِ شاهنامه فقط صحنه جابه‌جایی تاج‌ها نیست؛ سرزمین رنج، امید، وفاداری، خطا و انتخاب انسان‌هاست. پایداری نام ایران در چنین اثری، سرمایه فرهنگی نسل‌هایی شده که حکومت‌هایشان تغییر کرده اما نیازشان به زبان مشترک و حافظه مشترک باقی مانده است.

نگاره آوردن ضحاک اسیر نزد فریدون از شاهنامه سده پانزدهم در موزه متروپولیتن

از خطای ادبی تا تجربه ارتجاع سرخ و سیاه

تعبیر «ارتجاع سرخ و سیاه» در این یادداشت، داوری سیاسی درباره تلاقی دو نوع اقتدارگرایی است: چپی که آزادی را قربانی ضرورت انقلاب می‌کند و اسلام‌گرایی‌ای که حق مردم را زیر فرمان ایدئولوژی دینی می‌برد. برای معتبرماندن این نقد، باید مصداق‌ها را دقیق گفت.

مدخل «کمونیسم در ایران پس از ۱۹۵۳» در دانشنامه ایرانیکا، سیاست حمایت تقریباً بی‌قیدوشرط حزب توده از جمهوری اسلامی و رأی آن به قانون اساسی جدید را شرح می‌دهد. همان بررسی نشان می‌دهد که این سیاست با مخالفت گروه‌های دیگر چپ و ملی روبه‌رو بود. حزب توده، با محور قراردادن ضدیت با امپریالیسم، در عمل به تثبیت نیرویی کمک کرد که سرانجام خود آن حزب را نیز سرکوب کرد.

این کارنامه سزاوار نقدی سخت است. وقتی مخالفت با آمریکا از آزادی شهروند، استقلال داوری و حق مخالف مهم‌تر شود، هر قدرت سرکوبگری می‌تواند با چند شعار انقلابی برای خود شریک و توجیه‌گر پیدا کند. هزینه چنین خطایی را فقط رهبران حزب نمی‌پردازند؛ جامعه‌ای می‌پردازد که فرصت دفاع مشترک از آزادی را از دست می‌دهد. سرکوب بعدی اعضای حزب توده، مسئولیت حکومت در آن سرکوب را کم نمی‌کند و خطای سیاسی رهبری حزب را نیز از تاریخ پاک نمی‌سازد.

اما از این تجربه نمی‌توان عضویت تشکیلاتی، همکاری با روحانیان یا مسئولیت همه رفتارهای حزب توده را به شاملو نسبت داد. موضوع این نقد، خوانش مشخص او و نوع استدلال آن است. همچنین، همه چپ‌ها در یک صف نایستادند. نقدی که تفاوت‌ها را حذف کند، گرفتار همان عیب می‌شود که در روایت ایدئولوژیک از شاهنامه می‌بیند.

خطر مشترک، شیوه توجیه است: ابتدا نامی مطلوب بر قدرت می‌گذارند و بعد رنج انسان را مزاحم آن نام می‌یابند. در نقد فرهنگی، حاصلش می‌تواند تطهیر ضحاک باشد؛ در سیاست، اغماض در برابر حکومتی که مخالف را حذف می‌کند. این مقایسه، داوری درباره یک منطق است، نه ادعای وجود رابطه سازمانی میان تمام کسانی که از واژگان مشابه استفاده کرده‌اند.

شهرت شاعر، جای سند را نمی‌گیرد

احمد شاملو (Ahmad Shamlou)، شاعر، مترجم و گردآورنده «کتاب کوچه»، از چهره‌های مهم شعر معاصر فارسی است. جایگاه او در ادبیات، وزنِ اثرگذاری سخنش را توضیح می‌دهد؛ اما هیچ شهرتی دلیل درستی یک تفسیر تاریخی نیست. سایت رسمی آثارش، حساب خانه شاملو را با شناسه @Shamlouhouse معرفی می‌کند؛ برای شناخت میراث او باید به آثار و منابع معتبر رجوع کرد، نه جمله‌های بی‌مأخذی که به نامش دست‌به‌دست می‌شوند.

اگر پرسشگری جدی است، باید از خودِ خوانش شاملو نیز پرسید: شاهد مستقل بر انقلاب طبقاتی ضحاک کجاست؟ چرا تبار شاهانه او در روایت نادیده گرفته می‌شود؟ چرا فرمان پس از جنگ، بیرون از صحنه‌اش خوانده می‌شود؟ و چگونه از نقد یک منبع، به قطعیت درباره نسخه وارونه آن می‌رسیم؟ این پرسش‌ها با ستایش شخصیت یا خشم از منتقد پاسخ نمی‌گیرند.

فردوسی به دفاع کور نیاز ندارد. ارزش شاهنامه چنان استوار است که می‌توان درباره ساختار قدرت، مناسبات اجتماعی و اختلاف نسخه‌هایش پرسید و همچنان آن را از ارکان بزرگ فرهنگ ایران دانست. در مقابل، دفاع از ضحاک به بهای خاموش‌کردن کاوه، نشانه رهایی از تعصب نیست؛ نشانه غلبه قالب ایدئولوژیک بر خواندن است.

ایران را می‌توان دوست داشت و قدرت را بازخواست کرد؛ جمشید را برای سازندگی‌اش ارج گذاشت و از سرنوشتش آموخت؛ فریدون را به‌سبب رهایی‌بخشی ستود و داد را معیار نگه داشت. این میراث، سزاوار پاسداری است. در این یادداشت آسیانیوز ایران، خط فاصل روشن می‌ماند: هیچ نظریه‌ای حق ندارد به نام مردم، صدای دادخواه را حذف و بیدادگر را بی‌گناه اعلام کند.

از نظر شما، کدام صحنه شاهنامه روشن‌تر نشان می‌دهد که قدرت باید در برابر داد پاسخ‌گو باشد؟

آسیانیوز ایران
https://www.asianewsiran.com/u/jKa
اخبار مرتبط
کاظم عاشوری گیلده، نویسنده و محقق، درفش کاویانی را به عنوان ماندگارترین نماد فرهنگ ایرانی تحلیل کرده است. این نماد که ریشه در اسطوره قیام کاوه آهنگر دارد، در دوران ساسانی به پرچم واقعی و نماد اقتدار ایران تبدیل شد. درفش کاویانی با ویژگی‌های منحصر به فردی مانند پارچه‌های زربافت، نقش خورشید و رنگ سرخ، از عمق فرهنگ ایرانی سرچشمه گرفته است. خاستگاه مردمی این پرچم، آن را به نمادی بی‌همتا از مبارزه با ستم و وحدت ملی تبدیل کرده است. امروز این نماد در عرصه‌های فرهنگی، هنری و پژوهشی به عنوان نشانه‌ای از تمدن و هویت ایرانی زنده نگه داشته شده و الهام‌بخش نسل‌های مختلف است.
به بهانه درگذشت نابهنگام ابوالفضل خطیبی، شرق‌شناس و شاهنامه‌پژوه صاحبنام و محروم ماندن زبان فارسی از دانشنمدی دیگر، گفت و گویی با وی درباره تصحیح جلد هفتم شاهنامه جلال خالقی مطلق و نسخه فلورانس، در آسیانیوز بازنشر شده است.
آسیانیوز ایران هیچگونه مسولیتی در قبال نظرات کاربران ندارد.
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید