پنج شنبه / ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ / ۰۴:۲۸
کد خبر: 38700
گزارشگر: 548
۱۵۴۹
۰
۱
۳
فاجعه‌ای تمام‌عیار در کمدی موقعیت یا شوخی تلخ با رنج مردم؟

نقد، بررسی و تحلیل سریال «صفا با خانواده»

نقد، بررسی و تحلیل سریال «صفا با خانواده»
سریال «صفا با خانواده» به کارگردانی منوچهر هادی و بازی احمد مهرانفر، لادن ژاوه‌وند، بهرنگ علوی و نفس بازغی، یکی از ضعیف‌ترین و ناپخته‌ترین تولیدات کمدی سال ۱۴۰۵ است. این مجموعه که از شبکه نمایش خانگی (یا تلویزیون) پخش می‌شود، با وجود تیتراژ شلوغ و پرانرژی و حضور بازیگران چهره، از همان دقایق نخست با آشفتگی روایی، دیالوگ‌های پراکنده و بی‌ربط، و فقدان مطلق انسجام دراماتیک، مخاطب را سردرگم و آزرده می‌کند. داستان (اگر بتوان به آن داستان گفت) درباره خانواده‌ای است که قرار است مراسم خواستگاری برگزار کند، اما فیلمنامه چنان در حاشیه‌پردازی‌های بی‌ربط (قیمت دلار، تریاک، مذاکرات سیاسی، خاطرات گذشته و...) غرق می‌شود که هسته اصلی داستان به کلی گم می‌شود.

آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

پوریا زرشناس

 

 

 

 

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران

 شبکه نمایش خانگی ایران در سال‌های اخیر با انبوهی از تولیدات کمدی مواجه بوده است که هرکدام به نوعی تلاش کرده‌اند با تکیه بر بازیگران چهره، لهجه‌های محلی و شوخی‌های روزمره، مخاطب را پای تلویزیون یا پلتفرم‌های آنلاین بنشانند. اما در این میان، سریال «صفا با خانواده» به کارگردانی منوچهر هادی و بازی احمد مهرانفر، آشا محرابی، لادن ژاوه‌وند، بهرنگ علوی و نفس بازغی، به جرأت می‌توان یکی از ضعیف‌ترین و ناپخته‌ترین نمونه‌های این ژانر در سال‌های اخیر دانست. اثری که نه از یک فیلمنامه منسجم برخوردار است، نه شخصیت‌پردازی قابل قبولی ارائه می‌دهد و نه توانسته حتی یک موقعیت کمیک ماندگار خلق کند.

داستان سریال (اگر بتوان به آن «داستان» گفت) درباره خانواده‌ای است که قرار است مراسم خواستگاری (و بعداً مشخص می‌شود تمدید صیغه محرمیت) برای معین و مرجان برگزار کند. اما فیلمنامه چنان در حاشیه‌پردازی‌های بی‌ربط (قیمت دلار، مالیات، خاطرات گذشته، مصرف تریاک، مذاکرات سیاسی و...) غرق می‌شود که هسته اصلی داستان به کلی گم می‌شود. شخصیت «صفا» (احمد مهرانفر) یک دزد معمولی است که ناخواسته درگیر ماجرای یک کارگاه پهبادسازی اسرائیلی می‌شود و به یکباره به «قهرمان ملی» تبدیل می‌گردد! این تغییر ناگهانی و بی‌مقدمه، نه با منطق روایی هماهنگ است و نه با شخصیت‌پردازی اولیه.

بزرگ‌ترین مشکل «صفا با خانواده» را باید در «فقدان مطلق ساختار روایی» جست. هیچ‌یک از عناصر داستانی قسمت‌های ابتدایی سریال شباهتی به یک پایلوت استاندارد تلویزیونی ندارند. مخاطب نه نقطه آغاز داستان را تشخیص می‌دهد، نه می‌تواند مسیر میانی آن را دنبال کند و نه پایان هر قسمت چشم‌اندازی روشن از ادامه ماجرا ارائه می‌دهد. شلختگی در تمام لایه‌های روایت موج می‌زند؛ گویی نویسندگان مجموعه‌ای از ایده‌های پراکنده و ناتمام را کنار هم قرار داده‌اند و امیدوار بوده‌اند از دل این آشفتگی، روایتی منسجم شکل بگیرد. شخصیت‌پردازی در «صفا با خانواده» فاجعه‌بار است. «بی‌بی» یا «جمیله» (با بازی لادن ژاوه‌وند) به عنوان مادر خانواده، بیش از سایر کاراکترها نمایانگر ضعف فیلمنامه است. او مدام فریاد می‌زند، دستور می‌دهد، گریه می‌کند و لحظاتی بعد با عباراتی تحقیرآمیز اطرافیان را خطاب قرار می‌دهد. رفتارهای متناقض و تغییرات ناگهانی در واکنش‌های این شخصیت، نه واجد منطق دراماتیک است و نه کارکردی کمدی دارد. «صفا» نیز میان بزدلی، طمع، شعارهای اخلاقی توخالی و دزدی سرگردان است. یک لحظه از «نون حلال» حرف می‌زند و لحظه بعد نقشه لو دادن صاحب کارگاه پهباد را برای دریافت پاداش می‌کشد. این تناقض‌های رفتاری، هرگونه همذات‌پنداری مخاطب را غیرممکن می‌سازد.

اما دردناک‌ترین ضعف «صفا با خانواده» را باید در «شکست کامل آن در خلق طنز» جست. شوخی‌های سریال عمدتاً بر پایه اتفاقاتی سطحی و تکراری بنا شده‌اند: چیدن اشتباه شیرینی، گیر افتادن روی پشت‌بام، کیف‌قاپی در خیابان، سقوط از نردبان، انداختن گوشی در شربت آبلیمو و... موقعیت‌هایی که نه پرداخت مناسبی دارند، نه زمان‌بندی درستی و نه به خلق لحظه‌ای خنده‌آور منجر می‌شوند. فیلمنامه فاقد دیالوگ‌های هوشمندانه و شخصیت‌های کمیک است و آنچه به جای طنز ارائه می‌شود، مجموعه‌ای از فریادها، سوءتفاهم‌های ساختگی و گرفتاری‌های تصنعی شخصیت‌هایی است که مخاطب هیچ پیوند عاطفی با آن‌ها برقرار نمی‌کند. شوخی با موضوع «تریاک» (به عنوان داروی کنترل قند خون مادر خانواده) و «گم شدن آن در مهمانی» و سپس «اتهام زدن به یکدیگر» چنان سطحی و بی‌سلیقه طراحی شده که نه تنها کارکرد کمیک پیدا نمی‌کند، بلکه در برخی لحظات می‌تواند برداشت‌های مسئله‌ساز و ناخواسته‌ای ایجاد کند. هنگامی که تریاک به عنوان «دارویی برای کنترل قند خون» وارد روایت می‌شود، سریال ناخواسته در مرز خطرناکی میان «طنز» و «عادی‌سازی یک آسیب اجتماعی» حرکت می‌کند؛ مرزی که سازندگان ظاهراً توجهی به حساسیت‌های آن نداشته‌اند.

اما اوج فاجعه «صفا با خانواده» در قسمت‌های سوم تا ششم رخ می‌دهد، زمانی که خبر «حمله اسرائیل به ایران»، «شهادت یک دانشمند هسته‌ای به همراه خانواده‌اش» و «جنگ تمام‌عیار» به یکباره به دستمایه اصلی شوخی‌ها تبدیل می‌شوند. شخصیت‌ها مدام از «تخلیه تهران»، «آوارگی مردم»، «پهبادهای اسرائیلی» و «جاسوسی» حرف می‌زنند، اما هیچ‌کدام از این دیالوگ‌ها حتی یک لحظه حس بحران یا خطر را منتقل نمی‌کند. واکنش به خبر شهادت یک خانواده - که هیچ ترس، اندوه یا درکی از فاجعه در آن دیده نمی‌شود - و سپس انحراف سریع به «پرنده‌های عروس هلندی دایی جمشید» و «معجزه در بمباران»، آنقدر بی‌احترامانه و سطحی است که مخاطب را نه می‌خنداند و نه نگران می‌کند، فقط سردرگم و آزرده می‌سازد. در نهایت، «صفا با خانواده» را باید یکی از نامنسجم‌ترین، ناپخته‌ترین و توهین‌آمیزترین سریال‌های سال‌های اخیر دانست. اثری که در آن خبری از «کمدی» نیست، از «موقعیت» خبری نیست، از «شخصیت» خبری نیست و حتی از «منطق روایی ابتدایی» نیز خبری نیست. آنچه می‌بینیم، ساعتها داد و فریاد، دیالوگ‌های تکراری، بحران‌های ساختگی و شوخی با موضوعاتی است که برای هر انسان با وجدانی دردناک و غیرقابل تحمل است. اگر «صفا با خانواده» قرار است الگویی برای طنزهای آینده باشد، بهتر است دیگر کسی برای نوشتن سریال قلم به دست نگیرد، که «ننوشتن» بسیار به از این «نوشتن‌های بی‌مایه» است. در ادامه، به تحلیل فنی و دقیق‌تر این سریال در پنج محور اصلی می‌پردازیم.

فیلمنامه و ساختار روایی؛ آشفتگی مطلق و فقدان خط داستانی منسجم

فیلمنامه «صفا با خانواده» شاهکاری از «بی‌ساختاری» و «هرج‌ومرج» است. این اثر فاقد کوچک‌ترین آشنایی با اصول اولیه فیلمنامه‌نویسی، از جمله «خط داستانی مشخص»، «نقاط عطف»، «تعلیق» و «پایان‌بندی» است. مخاطب نه نقطه آغاز داستان را تشخیص می‌دهد (آیا داستان درباره مراسم خواستگاری است؟ درباره دزدی صفا؟ درباره کارگاه پهبادسازی؟ درباره تریاک؟ درباره جنگ اسرائیل؟)، نه می‌تواند مسیر میانی را دنبال کند و نه پایان هر قسمت چشم‌اندازی روشن از ادامه ماجرا ارائه می‌دهد. گویی نویسندگان مجموعه‌ای از «ایده‌های پراکنده» و «خرده‌روایت‌های ناتمام» را بدون هیچ «علت و معلول» دراماتیکی کنار هم قرار داده‌اند و امیدوار بوده‌اند از دل این آشفتگی، روایتی شکل بگیرد.

مشکل دیگر، «تغییر ناگهانی و بی‌مقدمه ژانر و موضوع» است. قسمت اول و دوم عمدتاً به «مهمانی خواستگاری» و «گم شدن تریاک» می‌پردازد. قسمت سوم و چهارم ناگهان به «جنگ اسرائیل»، «پهبادهای جاسوسی» و «کارگاه تولید پهباد» می‌پردازد. قسمت پنجم و ششم به «شهادت دانشمند هسته‌ای»، «تقدیر از دزد به عنوان قهرمان ملی» و «دعوت به جام جهانی در آمریکا» می‌پردازد. این پرش‌های محتوایی بدون هیچ «مقدمه‌چینی» و «زمینه‌سازی» انجام می‌شود. به عنوان مثال، شخصیت «صفا» بدون آنکه هیچ دانش یا انگیزه‌ای برای کشف کارگاه پهباد داشته باشد، ناگهان تبدیل به «قهرمان ملی» می‌شود. این تغییرات ناگهانی، نه تنها باورپذیری را از بین می‌برد، بلکه نشان می‌دهد که نویسندگان «طرح کلی» (Outline) مشخصی برای سریال نداشته‌اند و هر قسمت را بر اساس یک ایده بداهه و بدون توجه به قسمت قبلی نوشته‌اند.

نکته دیگر، «گره‌افکنی‌های سطحی و بی‌ربط» و «گره‌گشایی‌های تصنعی» است. تقریباً تنها تعلیق قسمت اول، «گم شدن تکه‌ای تریاک» در مهمانی است. این موضوع که در حد یک «خرده‌روایت فرعی» است، به «مهم‌ترین بحران روایت» تبدیل می‌شود. شخصیت‌ها ساعتها به یکدیگر اتهام می‌زنند، فریاد می‌زنند و التماس می‌کنند، اما در نهایت تریاک پیدا می‌شود و ماجرا بدون آنکه هیچ تحولی در شخصیت‌ها یا روابط ایجاد کند، بسته می‌شود. در قسمت‌های بعد نیز، «هواپیمای کنترلی» به اشتباه «پهباد اسرائیلی» تلقی می‌شود و توسط پدافند هوایی منهدم می‌گردد. این «اتفاق تصادفی» و «باورنکردنی» چنان ساده‌انگارانه و کودکانه طراحی شده که مخاطب حرفه‌ای را به خنده تلخ وامیدارد. «صفا با خانواده» نمونه‌ای کلاسیک از «فیلمنامه بداهه» و «بی‌ساختار» است؛ اثری که گویی بدون «پیش‌تولید» (Pre-production) و تنها با اتکا به بداهه‌گویی بازیگران سر صحنه ضبط شده است.

شخصیت‌پردازی و بازی‌ها؛ از تیپ‌های تکراری تا شخصیت‌های متناقض

شخصیت‌پردازی در «صفا با خانواده» در حد «تیپ‌های کلیشه‌ای و تکرارشونده» باقی می‌ماند و هیچ یک از کاراکترها (حتی شخصیت اصلی «صفا») از «عمق»، «لایه‌های روانشناختی» یا «سیر تحول» برخوردار نیستند. شخصیت «بی‌بی» (لادن ژاوه‌وند) ترکیبی است از الگوهای آشنا در کمدی‌های تلویزیونی دهه هشتاد و نود (مانند نقش‌های مریم امیرجلالی، مرجانه گلچین و حلیمه سعیدی): مادری عصبی، دادوفریادکننده، متغیرالمزاج، که یک لحظه از شدت خشم فریاد می‌زند و لحظه بعد به شدت گریه می‌کند. اما تفاوت «بی‌بی» با آن الگوها در این است که آن شخصیت‌ها (هرچند اغراق‌آمیز) معمولاً یک «منطق درونی» داشتند و «کارکرد کمیک» آن‌ها مشخص بود. اما «بی‌بی» در «صفا با خانواده» نه منطق درونی دارد و نه کارکرد کمدی. رفتارهای متناقض و تغییرات ناگهانی او (از تهدید به گریه، از خشم به آرامش و از تحقیر به دلسوزی) بدون هیچ دلیل دراماتیک رخ می‌دهد و صرفاً فضایی آزاردهنده و فرساینده برای مخاطب خلق می‌کند.

شخصیت «صفا» (احمد مهرانفر) نیز از همین تناقض‌های بی‌توجیه رنج می‌برد. او در ابتدا به عنوان یک «دزد معمولی» معرفی می‌شود (از مغازه منصور خودرو می‌دزدد). اما در ادامه، همان شخصیت مدام شعارهای اخلاقی درباره «نون حلال»، «آبروی مردم» و «دزدی احتکار» می‌دهد. او در یک سکانس با مثال مضحک «ماست و کاسه» سعی می‌کند ثابت کند که خریدن اجناس اضافه برای شب جنگ، «دزدی» است. در سکانس بعد، همان شخص نقشه «لو دادن صاحب کارگاه پهباد» (که از او دزدی کرده) را می‌کشد تا «پاداش بگیرد». در سکانس دیگر، در برابر دوربین خبرگزاری صداوسیما از «خاک کشورم» حرف می‌زند و شعارهای وطن‌پرستانه سر می‌دهد. این تناقض‌ها (دزد بودن در عین اخلاق‌گرایی، وطن‌پرستی در عین خیانت به صاحب کارگاه) نه تنها شخصیتی «پیچیده» و «چندلایه» نمی‌سازد، بلکه «آشفتگی ذهنی نویسنده» و «فقدان کوچک‌ترین انسجام در شخصیت‌پردازی» را به رخ می‌کشد.

در کنار این دو شخصیت اصلی، سایر کاراکترها (معین، مرجان، امیرعلی، نسیم، جیران، دایی جمشید، آرمان و...) همگی در حد «مهره‌های قابل جابه‌جاشونده ای» هستند که هر زمان نویسنده بخواهد وارد روایت می‌شوند و هر زمان بخواهد خارج می‌شوند، بی‌آنکه تأثیر محسوسی بر روند داستان بگذارند. هیچ‌کدام از این شخصیت‌ها «هدف دراماتیک روشنی» دارند، «تحول شخصیتی» را تجربه نمی‌کنند و حتی یک «دیالوگ ماندگار» از خود بر جای نمی‌گذارند. بازیگرانی چون احمد مهرانفر، لادن ژاوه‌وند، بهرنگ علوی و نفس بازغی تلاش می‌کنند با انرژِی بالا و بازی اغراق‌آمیز خود، کمبودهای فیلمنامه را جبران کنند، اما حتی توانمندترین بازیگران نیز نمی‌توانند از متنی که فاقد هرگونه دیالوگ دراماتیک یا کمیک است، چیزی بسازند. نتیجه این وضعیت، بازی‌هایی است که نه «خنده‌دار» است و نه «تأثیرگذار»؛ فقط «خسته‌کننده» و «آزاردهنده» است.

طنز و شوخی‌ها؛ فروپاشی کامل کمدی موقعیت

«صفا با خانواده» در ژانر «کمدی موقعیت» (Sitcom) ساخته شده است. اما این سریال نه در اجرای «کمدی» موفق است و نه در طراحی «موقعیت». از هر دو مؤلفه اصلی این ژانر فاصله‌ای معنادار دارد. برای درک عمق فاجعه، کافی است به چند نمونه از شوخی‌های سریال توجه کنیم:

۱. شوخی‌های فیزیکی و سطحی

چیدن اشتباه شیرینی، گیر افتادن روی پشت‌بام، کیف‌قاپی در خیابان، سقوط از نردبان، انداختن گوشی در شربت آبلیمو و پنج دقیقه داد و فریاد و تلاش برای خشک کردن آن با سشوار. این موقعیت‌ها نه پرداخت مناسبی دارند (به عنوان مثال، سقوط از نردبان آنقدر ابتدایی و بی‌ریتم اجرا می‌شود که هیچ تعلیق یا خنده‌ای ایجاد نمی‌کند)، نه زمان‌بندی درستی (کمدی موقعیت نیازمند «ضرباهنگ سریع» و «کات‌های به موقع» است، اما این سریال در سکانس‌های طولانی و کشدار خود غرق می‌شود).

۲. شوخی با مواد مخدر

تریاک به عنوان «دارویی برای کنترل قند خون مادر خانواده» معرفی می‌شود. گم شدن آن در مهمانی به «بحران اصلی قسمت اول» تبدیل می‌گردد. شخصیت‌ها به یکدیگر اتهام «مصرف مواد» می‌زنند، تهدید به «آشنا کردن با قاچاقچی» می‌کنند و در نهایت، تریاک پیدا می‌شود و همه چیز به حالت عادی بازمی‌گردد. این شوخی چنان بی‌سلیقه و سطحی طراحی شده که نه تنها کارکرد کمیک ندارد، بلکه در مرز خطرناکی میان «طنز» و «عادی‌سازی یک آسیب اجتماعی» حرکت می‌کند. اگر مدیران سابق صداوسیما (که خود را مدافع خط قرمزها می‌دانستند) چنین شوخی‌ای را می‌دیدند، چه واکنشی نشان می‌دادند؟

۳. شوخی با جنگ، کشته شدن انسان ها و بحرانی ملی

این بخش از «صفا با خانواده» واقعاً فراتر از هرگونه نقد فنی است. خبر «حمله اسرائیل به ایران»، «شهادت یک دانشمند هسته‌ای به همراه خانواده‌اش» و «جنگ تمام‌عیار» به دستمایه اصلی شوخی‌ها تبدیل می‌شود. واکنش شخصیت‌ها به خبر شهادت - که هیچ ترس، اندوه یا درکی از فاجعه در آن دیده نمی‌شود - و سپس انحراف سریع بحث به «پرنده‌های عروس هلندی دایی جمشید» و «معجزه در بمباران»، آنقدر بی‌احترامانه است که مخاطب را به جای خنده، به حیرت وامی‌دارد. سکانس شوخی صفا در مغازه درباره «دهن اسرائیل را سرویس کردن» و کف زدن مردم برای او، تلاشی ناامیدانه برای «طنز سیاه» است، اما چنان بی‌ساختار و شعارزده اجرا شده که نه بامزه است، نه نیش‌دار، فقط «آزاردهنده» و «ضد ملی» است. «صفا با خانواده» با این رویکرد، نشان می‌دهد که کوچک‌ترین درکی از «ژانر طنز سیاه» (که نیازمند ظرافت، هوشمندی و احترام به مخاطب است) ندارد.

کارگردانی و تدوین؛ ناتوانی در خلق ریتم و تعلیق

منوچهر هادی به عنوان کارگردان «صفا با خانواده»، نتوانسته است از عهده حتی «ابتدایی‌ترین وظایف کارگردانی در کمدی موقعیت» برآید. کارگردانی یک کمدی موقعیت نیازمند «ریتم تند»، «کات‌های به موقع»، «کلوزآپ‌های حساب‌شده برای ثبت واکنش‌های بازیگران» و «میزانسن‌های پویا» است. اما در این سریال، شاهد «ریتم کند»، «سکانس‌های کشدار و بی‌حادثه»، «نماهای ثابت و خسته‌کننده» و «فقدان هرگونه تعلیق بصری» هستیم. سکانس انداختن گوشی در شربت آبلیمو نزدیک به پنج دقیقه طول می‌کشد؛ پنج دقیقه داد و فریاد، التماس، تلاش برای خشک کردن گوشی با سشوار و... بدون آنکه حتی یک اتفاق خنده‌دار یا تأثیرگذار رخ دهد. این یعنی کارگردان نه «کمدی موقعیت» را بلد است، نه «تعلیق» را و نه حتی «مدیریت زمان» را. از سوی دیگر، «نماهای مربوط به اخبار جنگی» و «حمله پدافند هوایی به هواپیمای کنترلی» چنان آماتوری و سطحی ساخته شده‌اند که یادآور فیلم‌های amateur دهه شصت هستند. استفاده از تصاویر آرشیوی خبری بدون هیچ ترکیب خلاقانه‌ای با فضای سریال، و انفجار هواپیمای کنترلی با یک افکت صوتی ساده و ابتدایی، نشان می‌دهد که سریال از «حداقل استانداردهای فنی» نیز بی‌بهره است. تدوین سریال نیز از همان آشفتگی روایی رنج می‌برد. پرش‌های ناگهانی بین سکانس‌های بی‌ربط، عدم رعایت «پیوستگی روایی» (Continuity) و پایان‌بندی‌های بدون اوج و نتیجه‌گیری، همگی حاکی از ناتوانی تدوینگر در «ساماندهی» مواد خام فیلمبرداری شده است. به نظر می‌رسد «صفا با خانواده» بدون «فیلمنامه مصور» (Storyboard) و بدون «برنامه تدوین مشخص» ساخته شده است.

نسبت با مخاطب و مسئولیت اجتماعی؛ شوخی تلخ با رنج واقعی مردم

شاید مهم‌ترین و تلخ‌ترین نقد به «صفا با خانواده» فراتر از ضعف‌های فنی و هنری، به «مسئولیت اجتماعی» سازندگان آن بازمی‌گردد. در شرایطی که جامعه ایران با انبوهی از مشکلات واقعی و دردناک (تورم، بیکاری، فشارهای اقتصادی، تنش‌های سیاسی و امنیتی، و گاه اخبار تلخ جنگ و شهادت) دست و پنجه نرم می‌کند، ساختن یک «کمدی موقعیت» که این رنج‌ها را به دستمایه شوخی‌های سطحی و بی‌مزه تبدیل می‌کند، نه تنها «غیرحرفه‌ای» است، بلکه نوعی «بی‌احترامی آشکار» به مخاطب و جامعه است. سریال «صفا با خانواده» با رفتار سطحی و بی‌احساس خود با مفاهیمی چون «جنگ»، «شهادت»، «جاسوسی»، «مواد مخدر»، «بی‌کاری» و «فقر»، نشان می‌دهد که یا کوچک‌ترین درکی از «درد مردم» ندارد، یا به عمد می‌خواهد با «عادی‌سازی» این بحران‌ها و تبدیل آن‌ها به «شوخی»، حساسیت زدایی کند. در هر دو صورت، این رویکرد غیرقابل دفاع است. سکانس تقدیر از «صفا» (دزد معمولی) در خبرگزاری صداوسیما به عنوان «قهرمان ملی» و شعار «صفای با شرافت» از سوی مردم محل، نه یک «نقد اجتماعی هوشمندانه» (که در آن «دزد قهرمان می‌شود و نظام ارزشی وارونه می‌گردد»)، بلکه یک «شوخی بی‌مزه و بی‌ربط» است، زیرا خود سریال نمی‌داند که می‌خواهد صفا را «قهرمان» نشان دهد یا «مسخره‌اش کند». این سردرگمی، بزرگ‌ترین ضعف دراماتیک سریال است.

در نهایت، اگر مدیران کنونی صداوسیما (که بسیاری از آن‌ها منتقدان تندرو و اصولگرای سابق بودند) چنین سریالی را در دهه هشتاد یا نود می‌دیدند (سریالی که «دزد را دوست‌داشتنی» نشان می‌دهد، «دزدی» را عیب نمی‌داند، «تریاک» را عادی می‌کند، و با «شهادت» و «جنگ» شوخی می‌کند)، چه واکنشی نشان می‌دادند؟ احتمالاً جمعیت کفن‌پوشی مقابل سازمان صداوسیما جمع می‌شدند و خواستار توقیف سریال و مجازات سازندگان می‌شدند. اما اکنون که خود بر مسند قدرت نشسته‌اند، «صفا با خانواده» بدون کوچک‌ترین حساسیتی پخش می‌شود. این «دوگانگی معیارها» شاید دردناک‌ترین نقدی باشد که می‌توان به وضعیت فعلی تولیدات نمایشی در ایران وارد کرد.

*به قلم: دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
https://www.asianewsiran.com/u/iVC
اخبار مرتبط
سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان و بازی هادی حجازی‌فر، مینا وحید و مهران غفوریان، از چهارشنبه ۱۳ خرداد پخش خود را در شبکه نمایش خانگی آغاز می‌کند. این سریال که در ظاهر روایتگر عشقی ممنوعه میان داریوش (نظامی ارتش قبل از انقلاب) و سایه (دختری جوان و مرموز) است، بر اساس تیزرهای منتشر شده و با توجه به کارنامه سیاسی مهدویان، احتمالاً به مفاهیمی چون نفوذ، ترور و فضای امنیتی نیز گره خواهد خورد. انتخاب نام «کلاغ» (نماد شومی و مرگ در ادبیات سینما) نیز تأکیدی بر فضای تاریک و تراژیک این اثر دارد. پرسش اصلی این است که آیا «کلاغ» می‌تواند از کلیشه‌های تکراری عشق‌های ممنوعه در شبکه نمایش خانگی فاصله بگیرد یا خود نیز در دام همان فرمول‌ها گرفتار می‌آید؟
سریال «بیگانگان» ساخته راما قویدل که از شبکه سه سیما و در ایام نوروز ۱۴۰۵ روی آنتن رفته است، با پرداختن به موضوع اسارت نیروهای ایرانی توسط گروهک تروریستی داعش در عراق، توانسته است توجه مخاطبان را به خود جلب کند. این مجموعه تلویزیونی که خلاصه داستان آن روایت زندگی الهام و محمد، دو پزشک جوانی است که در مأموریت‌های انسانی خود در عراق با خطر اسارت توسط داعش مواجه می‌شوند، اولین اثر جدی و غیرطنز در تلویزیون ایران درباره این گروهک تروریستی محسوب می‌شود. بازیگرانی همچون محمدرضا هلال‌زاده، هلن نقی‌لو، امیرحسین صدیق، محمد نادری، مریم کاویانی و مهران رجبی در این مجموعه به ایفای نقش پرداخته‌اند.
سریال اهل ایران به عنوان اولین محصول نمایش خانگی که در بحبوحه جنگ سوم تولید و پخش شده، با استقبال بی‌سابقه مخاطبان در پلتفرم شیدا مواجه شده است. این مجموعه ۱۴ قسمتی که توسط محمدحسین مهدویان طراحی شده، با بهره‌گیری از ۱۴ کارگردان مختلف، تصویری اپیزودیک اما منسجم از زندگی مردم عادی ایران در روزهای سخت جنگ ارائه می‌دهد. نقد و تحلیل این اثر نشان می‌دهد که برخلاف جوّ کلی شبکه نمایش خانگی، اهل ایران با تمرکز بر جزئیات انسانی و کنار گذاشتن شعارهای کلیشه‌ای، توانسته مرزهای جدیدی در ژانر جنگی ایران ترسیم کند. تحلیل محتوایی اپیزودهای پربازدید این مجموعه، از جمله «رستگاری در گاندی»، «خون سبز» و «بیرق»، حکایت از تلاش سازندگان برای بازتعریف مفاهیمی چون مقاومت، هویت ملی و معنویت در بستر بحران دارد.
مجموعه تلویزیونی «سرو، سپید، سرخ» که به تهیه‌کنندگی محمدرضا شفاه و با کارگردانی جمعی از فیلمسازان شاخص سینمای ایران تولید شده، به عنوان اولین واکنش سریع تلویزیون به جنگ تحمیلی سوم، با استقبال گسترده اما توأم با نقدهای فنی روبه‌رو شده است. این سریال ۱۵ قسمتی که از آنتن سراسری صداوسیما پخش شد، تلاش کرد تا در قالبی اپیزودیک، وجوه مختلف جامعه ایران از جاسوسی و خیانت گرفته تا ایثار و همبستگی ملی را به تصویر بکشد. تحلیل جدید منتقدان نشان می‌دهد که هرچند نیت اثر و سرعت تولید آن قابل تحسین است، اما فقدان «نخ‌تسبیح» روایی و کیفیت نابرابر اپیزودها، مانع از تبدیل شدن آن به یک اثر کلاسیک شده است.
سریال «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی‌حسینی و تهیه‌کنندگی حامد عنقا، پس از حاشیه‌های توقیف و رفع توقیف یک‌ماهه، سرانجام با ریتمی آهسته اما حساب‌شده وارد روزهای پخش خود شده است. قصه که از شتاب فاصله گرفته، به‌جای شوک‌های ناگهانی، روی شخصیت‌پردازی و تثبیت موقعیت‌ها تمرکز کرده است. حسن پورشیرازی در نقش «حاج ابراهیم»، یکی از نقاط قوت اصلی سریال است. او شخصیتی میان ظاهر مذهبی و لایه‌های پنهان قدرت را با ظرافت و کنترل اجرا کرده است. با این حال، این نقش در بسیاری از لحظات تداعی‌گر شخصیت «غلام باستانی» در فیلم «پیرپسر» است و این شباهت، از نوآوری اثر کاسته است. هنوز برای قضاوت نهایی زود است، اما سریال فعلاً بیش از آنکه یک درام جسورانه باشد، یادآور همان مسیر امن و پرسودِ سال‌های اخیر حامد عنقا است.
سریال «کلینیک رویا» که با وعده یک درام خانوادگی در بستر زایشگاه روی آنتن شبکه سه رفته، نتوانسته انتظارات حداقلی مخاطبان را برآورده کند. این اثر با ضعف فیلمنامه، شوخی‌های کهنه و شخصیت‌پردازی نامنسجم، نه کمدی موقعیت است و نه درام قابل قبول. حضور بازیگرانی چون وحید رهبانی و جواد خواجوی نیز نتوانسته است سریال را نجات دهد. شوخی‌ها به شدت تکراری، قابل پیش‌بینی و سطحی هستند و ریتم روایت به شدت کند و بی‌انگیزه پیش می‌رود. این سریال که در ۳۶ قسمت تولید شده، فرصت طلایی صداوسیما برای جذب مخاطب در شرایط بحرانی کشور را از بین برد و فاصله میان این رسانه و مردم را بیشتر کرد. کلینیک رویا مصداق بارز نبود درک درست از مخاطب امروز است.
آسیانیوز ایران هیچگونه مسولیتی در قبال نظرات کاربران ندارد.
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید