آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
ایده مرکزی فیلم «بیقرار» -پدری که در آستانه ازدواج دوم متوجه میشود پسر مردهاش زنده است و بهترین دوستش سالها این راز را پنهان کرده- یکی از آن ایدههای «بحرانآفرین» و «دراماتیک» است که پتانسیل بالایی برای خلق یک ملودرام تأثیرگذار دارد. تقابل میان «تعهد به زندگی جدید» (ازدواج با فرشته) و «مسئولیت نسبت به گذشته» (پسر گمشده) میتوانست حسین (ابوالفضل پورعرب) را در موقعیتی قرار دهد که مخاطب با تمام وجود با او همذاتپنداری کند. اما متأسفانه، فیلمنامه «بیقرار» نتوانسته است از این پتانسیل به درستی استفاده کند و دچار «حفرههای روایی» متعدد و «شخصیتپردازی سطحی» شده است.
از نقاط قوت فیلم، «بازی ابوالفضل پورعرب» در نقش حسین و «جمشید مشایخی» در نقش (احتمالاً پدر یا شخصیت مسن دیگر) است. پورعرب به خوبی توانسته است «شوک»، «سرگردانی» و «عذاب وجدان» حسین را پس از شنیدن خبر زنده بودن پسرش به تصویر بکشد. مشایخی نیز (که در نقش کوتاه اما تأثیرگذار ظاهر شده) با بازی آرام و باوقار خود، به فیلم اعتبار بخشیده است. «مرجانه گلچین» در نقش همسر سابق حسین (یا مادر رضا) و «رضا آشتیانی» در نقش احمد (دوست خیانتکار) نیز در حد قابل قبولی ظاهر شدهاند. با این حال، بازیها به تنهایی نمیتوانند جای خالی یک فیلمنامه منسجم را پر کنند.
بزرگترین مشکل «بیقرار»، «پنهان ماندن انگیزه احمد» (بهترین دوست حسین) است. چرا احمد سالها راز زنده بودن رضا را از حسین پنهان کرده است؟ آیا او قصد داشته پسر را از پدر بدزدد؟ آیا از روی ترس بوده؟ آیا حسین پدر بدی بوده که احمد تشخیص داده بهتر است رضا نزد او بزرگ شود؟ فیلم به این پرسشها پاسخ نمیدهد. احمد در فیلم به عنوان یک «نقش منفی سطحی» باقی میماند که کارش را کرده اما «چرایی» آن هرگز برای مخاطب روشن نمیشود. همین «حفره بزرگ شخصیتپردازی»، شیرازه کل فیلم را سست میکند. «بیقرار» در نهایت فیلمی است با ایدهای خوب و بازیگرانی توانمند، اما فیلمنامهای ضعیف و ناتوان در خلق تعلیق و عمق روانشناختی. اگر فیلمساز به جای تمرکز بر «تکانهای ناگهانی داستان» (کشف ناگهانی، رویارویی ناگهانی، پایان ناگهانی)، بر «لایههای پنهان شخصیتها» و «انگیزههای درونی آنان» تمرکز میکرد، «بیقرار» میتوانست به یکی از ملودرامهای ماندگار سینمای ایران تبدیل شود. اما آنچه روی پرده میبینیم، اثری است «شتابزده»، «سطحی» و «از دست رفته». در ادامه، به تحلیل فنی این فیلم در پنج محور اصلی میپردازیم.
فیلمنامه و ساختار روایی؛ حفرههای بزرگ در معمای پسر زنده
فیلمنامه «بیقرار» از یک «ایده مرکزی» قدرتمند بهره میبرد، اما در «اجرا» و «پر کردن جزئیات» به شدت ناتوان است.
- بزرگترین حفره روایی فیلم، «انگیزه احمد» (بهترین دوست حسین) است. در یک درام استاندارد، وقتی شخصیتی مرتکب «خیانت بزرگ» (پنهان کردن زنده بودن فرزند یک پدر) میشود، باید «دلیل قانعکننده» و «لایههای روانشناختی» داشته باشد. آیا احمد از روی «حسادت» این کار را کرده؟ آیا از روی «ترس از واکنش حسین»؟ آیا حسین پدری «خشن» بوده و احمد تشخیص داده که رضا پیش او امنتر است؟ فیلم به هیچکدام از این پرسشها پاسخ نمیدهد. احمد صرفاً به عنوان یک «نقش منفی» (بدون هیچ توجیهی) در فیلم ظاهر میشود و کارش را انجام میدهد. این بزرگترین «حفره فیلمنامه» است که باورپذیری کل داستان را از بین میبرد.
- دومین حفره، «نحوه کشف حقیقت توسط حسین» است. حسین در آستانه ازدواج دوم (که حساسترین لحظه زندگیاش است) ناگهان از طریق «یکی از همسایهها» متوجه میشود پسرش زنده است. این «همسایه» کیست؟ چرا تا حالا چیزی نگفته؟ چرا الان گفته؟ فیلم هیچ «مقدمهچینی» برای این کشف بزرگ انجام نمیدهد. گویی نویسنده عجله داشته که سریعاً به «بحران اصلی» برسد و فراموش کرده که «باورپذیری» فدای «سرعت» نشود. این شتابزدگی در اوایل فیلم، باعث میشود مخاطب نتواند به درستی «شوک» حسین را درک کند، زیرا خودش هم «شوکه» شده از اینکه این همه سال هیچکس (به جز احمد) حقیقت را نمیدانسته.
- سومین حفره، «پایانبندی» است. فیلم ناگهان و بدون آنکه گرههای اصلی باز شود، به پایان میرسد. سرنوشت رابطه حسین و فرشته (دختر دایی) چه میشود؟ آیا ازدواج لغو میشود؟ آیا حسین موفق میشود رضا را پس بگیرد؟ واکنش رضا به دیدن پدری که سالها او را مرده تصور میکرده چیست؟ فیلم به این پرسشها (که هسته اصلی داستان هستند) پاسخ نمیدهد و مخاطب را با «ابهام» و «سرخوردگی» رها میکند. یک پایان «باز» اگر هوشمندانه طراحی شده باشد میتواند تأثیرگذار باشد، اما پایان «بیقرار» نه «باز» است، نه «بسته»، بلکه «ناتمام» است.
شخصیتپردازی و بازیها؛ پورعرب درخشان، دیگران در حد انتظار
«ابوالفضل پورعرب» در نقش «حسین» یکی از نقاط قوت فیلم است. پورعرب به خوبی توانسته است «تکانههای روحی» شخصیت را به تصویر بکشد: از «شوک» اولیه (وقتی خبر را میشنود) تا «انکار» (نمیتواند باور کند)، تا «خشم» (از احمد و همسرش) و تا نهایت «عذاب وجدان» (چرا من پسر خودم را نشناختم؟). پورعرب در سکانس رویارویی با احمد (وقتی میفهمد دوستش به او خیانت کرده) چنان خشم و درد و حیرت را با هم تلفیق میکند که یکی از بهترین سکانسهای فیلم را رقم میزند. با این حال، حتی بازی پورعرب هم نمیتواند «حفرههای فیلمنامه» را پر کند.
«جمشید مشایخی» در نقش کوتاه با آن بازی آرام، باوقار و پر از نگاههای عمیق، به فیلم «اعتبار سینمایی» بخشیده است. مشایخی در سکانس مکالمه با حسین (که احتمالاً نصیحتی پدرانه میکند) چنان حکیمانه و تأثیرگذار ظاهر میشود که مخاطب آرزو میکند کاش ای کاش سهم او در فیلم بیشتر بود. «مرجانه گلچین» در نقش «همسر سابق حسین» (یا مادر رضا) بازی قابل قبولی ارائه داده است. او مادری است رنجدیده اما صبور که راز را میداند (یا نمیداند؟ باز هم فیلم در این باره شفاف نیست). «رضا آشتیانی» در نقش «احمد» (دوست خیانتکار) نیز در سطح متوسط ظاهر شده است، اما فیلمنامه به او فرصت «لایههای روانشناختی» نمیدهد و او صرفاً به عنوان یک «نقش منفی سطحی» باقی میماند. در مجموع، بازی پورعرب و مشایخی فیلم را «قابل تماشا» نگه داشته است، اما نه بیشتر.
کارگردانی و زبان بصری؛ فقدان تعلیق و فضاسازی
کارگردان فیلم نتوانسته است از پتانسیل «تعلیقآمیز» داستان به درستی استفاده کند. کشف راز زنده بودن رضا -که باید «اوج» فیلم باشد- چنان «بیحال» و «بیریتم» روایت میشود که مخاطب حس نمیکند دارد یک «اتفاق بزرگ» میافتد. کارگردان در «فضاسازی» برای این لحظه (مثل استفاده از نورپردازی تاریک، موسیقی تعلیقآمیز، کلوزآپ از چهره حسین) ناتوان بوده است. در نتیجه، «شوک» به مخاطب منتقل نمیشود و فیلم از همان ابتدا با «بیحالی» پیش میرود. از نظر بصری، فیلم فاقد «امضای کارگردانی منحصربهفرد» است. نماها «استاندارد» و «تکراری» هستند؛ نه «خلاقانه» و نه «شاعرانه». لوکیشنها (خانه احمد، خانه حسین، خیابانها) چنان «بیهویت» و «تکراری» طراحی شدهاند که هرگز به «شخصیت» تبدیل نمیشوند. در یک ملودرام موفق، «فضا» باید بازتاب «درون» شخصیتها باشد. اما در «بیقرار»، خانه حسین میتوانست خانه هر کس دیگری باشد. این «بیتفاوتی بصری» به شدت از تأثیر عاطفی فیلم کاسته است. تنها نکته مثبت در کارگردانی، «بازیگردانی پورعرب» است که کارگردان توانسته است بهترین بازی را از او بگیرد. اما همین هم کافی نیست. کارگردان نتوانسته است از سایر بازیگران (به جز مشایخی) بازیهای بهیادماندنی بگیرد. در مجموع، کارگردانی فیلم «ضعیف» و «بیالهام» است.
طراحی شخصیت فرشته (دختر دایی) و ازدواج دوم؛ فرصت از دست رفته
یکی از جذابترین لایههای داستان «بیقرار»، تقابل «تعهد به زندگی جدید» (ازدواج با فرشته) و «مسئولیت نسبت به گذشته» (پسر گمشده) است. این تقابل میتوانست حسین را در «مهلکهای اخلاقی» قرار دهد که مخاطب را به عمق «معمای انسانی» ببرد. اما متأسفانه، شخصیت «فرشته» (دختر دایی و نامزد جدید حسین) چنان «سطحی» و «بیرنگ» طراحی شده که مخاطب اصلاً برایش اهمیتی قائل نیست. ما نمیدانیم فرشته چه احساسی دارد؟ آیا عاشق حسین است؟ آیا از گذشته او خبر دارد؟ آیا آماده است مادرخوانده پسر حسین شود؟ فیلم به این پرسشها پاسخ نمیدهد. فرشته صرفاً یک «ابزار روایی» است برای اینکه حسین «تکلیف» داشته باشد. همچنین فیلم به «علت ازدواج دوم حسین» (با دختر داییاش) نمیپردازد. آیا همسر اولش فوت کرده؟ طلاق گرفته؟ اگر طلاق گرفته چرا؟ آیا تقصیر خودش بوده؟ اگر همسر اولش (مادر رضا) زنده است چرا رضا پیش او نیست؟ این پرسشها آنقدر اساسی هستند که پاسخ به آنها میتوانست «لایههای پنهان» شخصیت حسین را نشان دهد. اما فیلم از کنار همه این «چراییها» به سادگی عبور میکند و فقط روی «کشف راز» تمرکز میکند. در نتیجه، شخصیت حسین نیز «تکبعدی» باقی میماند: او فقط یک «پدر رنجدیده» است، نه یک «انسان پیچیده».
جمعبندی و جایگاه در سینمای ایران
«بیقرار» را میتوان یکی از «فرصتهای از دست رفته» سینمای ایران در ژانر ملودرام دانست. ایده داستان آنقدر خوب است که میتوانست الهامبخش یک فیلمنامه عمیق و چندلایه باشد. اما فیلمنامهای که در نهایت نوشته شده، پر از «حفره»، «شتابزدگی» و «سطحینویسی» است. تماشاگر پس از دیدن فیلم، نه با «کاتارسیس» (پالایش عاطفی) بیرون میآید، نه با «پاسخ» به پرسشهایش، بلکه با «سرخوردگی» و «حیرت» از اینکه چرا داستان نیمهکاره رها شده است. در مقایسه با سایر ملودرامهای موفق سینمای ایران (مثل «جدایی نادر از سیمین» (۱۳۹۰) اصغر فرهادی یا «چند متر مکعب عشق» (۱۳۹۲) جمشید محمودی)، «بیقرار» در سطح بسیار پایینتری قرار دارد.
فیلمهای فرهادی نشان دادند که چگونه میتوان از «یک بحران ساده» (مثل طلاق) یک معمای اخلاقی و روانشناختی عمیق ساخت. اما «بیقرار» حتی از «ساختار اولیه ملودرام» (معرفی شخصیتها، ایجاد بحران، اوج، گرهگشایی) نیز به درستی پیروی نمیکند. فیلم «اوج» دارد اما «فرود» ندارد. گرهها را باز میکند اما «نخ» را رها میکند. با این حال، «بیقرار» را میتوان به عنوان یک «فیلم تلویزیونی متوسط» پذیرفت و از بازی ابوالفضل پورعرب و جمشید مشایخی لذت برد. اما اگر به دنبال یک «تجربه سینمایی عمیق» هستید، «بیقرار» شما را ناامید خواهد کرد. امیدواریم که فیلمسازان ایرانی، از «ایده خوب» «بیقرار» الهام بگیرند و روزی فیلمی «کاملتر» و «منسجمتر» با همین مضمون (پنهان کردن زنده بودن فرزند توسط بهترین دوست) بسازند. تا آن روز، «بیقرار» به عنوان یک «هشدار» (در مورد اینکه با یک ایده خوب چطور میتوان یک فیلم متوسط ساخت) در تاریخ سینمای ایران ثبت خواهد شد.