هنر، در ذاتِ خود، تابویِ تکرار را نمیشناسد؛ اما هنرمندانی که در چندین وادی همزمان گام برمیدارند، همیشه پرسشبرانگیز بودهاند. مونا فتوحی یکی از همان بانوانِ هنرمندی است که اگر در یک کارگاهِ بافتِ گلیم بنشینی، انگار تمامِ عمرش را پشتِ دار قالی گذرانده؛ اگر پایِ تابلویِ نقاشیاش بایستی، باور میکنی که رنگ را از کودکی دوست داشته؛ و اگر طراحیِ زیورآلاتش را ببینی، تردید میکنی که نکند جواهرسازی را هم در کارنامه دارد. اما حقیقت این است که او هیچکدام را بهصورتِ اتفاقی انتخاب نکرده. او از دانشگاهِ هنر و معماری با مدرکِ کارشناسیِ فرش فارغ التحصیل شده، اما آنقدر شیفتهء امتدادِ نقش و رنگ بوده که از پشتِ شیشه تا ابرنگ، از تدریس تا شرکت در بیش از هشتاد نمایشگاه، یک پله را بدونِ تجربه نگذاشته است. عضوِ انجمنِ علمیِ فرشِ ایران، انجمنِ بینالمللیِ ابرنگ (IWS)، انجمنِ هنرهای تجسمیِ استان تهران و البرز، صندوقِ اعتباریِ هنر و انجمنِ نقاشانِ پشتِ شیشهء ایران؛
بررسی کوتاه رزومه هنری مونا فتوحی
این عناوین اگرچه در رزومهء او خودنمایی میکنند، اما خودش بهخوبی میداند که عضویت در نهادهای حرفهای، گاهی بیش از آنکه گشایشگرِ راه باشد، تبدیل به یک چالشِ تکراری برایِ هنرمندِ چندبُعدی میشود. از سوی دیگر، چاپِ آثارش در چهار کتابِ مرجعِ هنری، برگزیده شدن در دو جشنوارهء پیاپی و دریافتِ تندیسهای متعدد، نشان میدهد که او فقط در انجمنها ثبتنام نکرده، بلکه حضورِ فعال و مؤثری در زیستبومِ هنرِ ایران داشته است.
اما شاید جذابترین بخشِ کارنامهء فتوحی، نه تعدادِ نمایشگاهها یا تقدیرنامهها، که تواناییِ او در عبور از مرزهایِ سنتیِ هنر است. کسی که گبه و گلیم را با انگشتانِ خود بافته، همان کسی است که پشتِ شیشه، نقاشی را با ظرافتِ نقاشی پیوند زده، و همان کسی که آبرنگ را بهعنوانِ یک رسانهء بینالمللی به شاگردانش آموزش میدهد. این تعدد، نه از سرِ سردرگمی، که از سرِ عطشِ همیشگیِ او برایِ آزمودنِ مرزهایِ تازه است. حالا در این گفتگو، او از پشتِ این چندوجهیِ هنری، روایتهایی صریح و بعضاً تلخ را بر زبان میآورد؛ از معمایِ انتخابِ میانِ عشق و درآمد، تا چالش هایی که در برخی نمایشگاهها با آن ها مواجه شده؛

متنِ کاملِ پرسشها و پاسخها
* سوالِ اول: شما چهار هویتِ هنری دارید؛ اگر ناچار باشید سه تا را برایِ همیشه کنار بگذارید، کدام یک را نگه میدارید و چرا؟
پاسخ: نقاشی را نگه میدارم. چون نقاشی برایِ من مثلِ نفَس کشیدن است. فرش، طراحیِ زیورآلات و تدریس، همه شاخههایِ یک درختاند، اما ریشه، نقاشی است. اگر نقاشی نباشد، بقیه هم معنا ندارند.
* سوالِ دوم: شما تحصیلاتتان فرش است، اما مدرسِ آبرنگ هستید و طراحِ زیورآلات. کدام یک از این سه را «دستمزد» میدانید و کدام را «عشق»؟
پاسخ: عشق، بدونِ شک نقاشی و آبرنگ است. فرش را بیشتر بهعنوانِ یک تخصصِ آکادمیک میبینم که احترامش را دارم اما از آن درآمدِ چندانی نداشتهام. طراحیِ زیورآلات در مقطعی بیشتر بهعنوانِ یک منبعِ درآمدِ جانبی برایِ من بود، هرچند حالا به آن هم عشق میورزم.
* سوالِ سوم: بیش از هشتاد نمایشگاه، اما چند تایشان را خودتان واقعاً دوست داشتید؟ چندتا را صرفاً برایِ رزومه قبول کردید؟
پاسخ: صادقانه بگویم، شاید حدودِ بیست تا از آنها را واقعاً دوست داشتم. مابقی، یا بهدلیلِ فرصتهایِ شبکهسازی بود یا اینکه قراردادهایِ گالری، مرا ناچار میکرد که شرکت کنم.
* سوالِ چهارم: در جشنوارهها برگزیده شدهاید. صادقانه بگویید: آیا تا به حال اثری را صرفاً برایِ خوشایندِ داوران تغییر دادید که بعداً پشیمان شدید؟
پاسخ: نه اصلا ! هیچ وقت نشده که به خاطر نظر داوران، من اثرم رو تغییر بدم... پیش اومده که گفتن تغییر بده، اما من تغییر ندادم و ترجیح دادم که شرکت نکنم؛ چون جاهایی که شرکت کردم، معمولا چهارچوبها رو رعایت کردم و با علم بر اینکه قوانین اونجا چی بوده اثرم رو ارسال کردم. و اگر جشنوارهای بوده یا مسابقهای بوده که داوری داشته، اثری رو شرکت دادم که متناسب با قوانین اونجا بوده باشه... حالا اینکه پسند داورها نبوده یا سلیقه داورها نبوده این یه مورد سلیقهای هست و بحثش جداست. ولی اینکه داوری بخواد بگه اینو عوض کن، بعد شرکت کن، در نهایت این کار رو نکردم و هیچ وقت هم این کار رو نخواهم کردم!
* سوالِ پنجم: بهعنوانِ مدرسِ کودک و بزرگسال، کدام گروه سختتر است؟ کودکی که هر رنگی را دوست دارد، یا بزرگسالی که فکر میکند همهچیز را بلد است؟
پاسخ: قطعا آموزش کودکان سختتر از بزرگسالان هست؛ اگر سادهتر بگم و نیاز به تخصص و مهارت بیشتری داره برخلاف تفکری که رایج هست که کودکان آموزششون سطحیتر و آسونتره نه نیاز به تخصص بیشتری داره و حقیقتا سختتر هست!
* سوالِ ششم: عضوِ چند انجمنِ تجسمی و انجمنِ بینالمللی هستید. واقعاً کدامها به دردِ شغلتان خورده و چندتا فقط اسم روی کاغذ است؟
پاسخ: انجمنِ بینالمللیِ آبرنگ (IWS) برایم دریچهای نو و متفاوت به دنیای تکنیک های حرفه ای بروی دیدگاه هنری ام باز کرد؛ ارتباط با هنرمندانِ خارجی، حضور در ورکشاپهایِ بینالمللی، و از بینِ انجمنهایِ داخلی، بیشترِ آن ها که تخصصی تر هستند و دارای اساسنامه و هیات مدیره های قوی و منسجم هنری می باشند برایِ من مفید واقع شده اند، البته برخی هم از بابت رزومه برایم مفید بوده اند.
* سوالِ هفتم: در کتابهایِ «پل طلایی»، «گفتگوی رنگ ها»، «مشق رنگ» و « مِهر هنر»... آثارشما به چشم میخورد ، آیا یک اثر از شما وجود دارد که در هیچ کتابی چاپ نشده باشد و خودتان آن را شاهکار بدانید؟!
پاسخ: یک تابلو نقاشی خاص با تکنیکِ آبرنگ دارم به نام «مونالیتزا». تاکنون آن را برای هیچ نمایشگاه یا کتابی نفرستاده ام، و این اثر را برای خودم کشیده ام؛ هر وقت به آن مینگرم، حس میکنم تمامِ آن چیزی را که میخواستم بگویم، دراثر مذکور نقش بسته است ، این اثر هنوز رونمایی نشده و قرار است در کتاب مجموعه شخصی ام به چاپ برسد.
* سوالِ هشتم: با مدرکِ فرش، چطور به طراحیِ زیورآلات رسیدید؟ این یک تغییرِ مسیر بود یا فرار از یک بازارِ اشباعشده؟
پاسخ: نه فرار نبود، یک گشایش بود. من در دورانِ دانشگاه متوجه شدم که نقشهایِ فرش، قابلیتِ کوچک شدن تا مقیاسِ یک انگشتر را دارند. این جرقه باعث شد که طراحیِ زیورآلات را تجربه کنم. بیشتر یک کنجکاویِ هنری بود تا یک فرار.
* سوالِ نهم: در آبرنگ، رنگها با آب حرکت میکنند. آیا شما هم در زندگیِ حرفهایتان از کنترل خارج شدهاید یا همیشه حسابشده پیش میروید؟
پاسخ: من آدمِ برنامهریزی هستم، اما ابرنگ به من آموخت که بهترین کارها، همانهایی هستند که از کنترلِ من خارج میشوند. در زندگی، چند بار پیش آمده که یک اتفاقِ پیشبیننشده، مسیرم را عوض کرده و به نتیجهء بهتری رسیده. ابرنگ، مرا با بینظمیِ زیبا آشتی داد.
* سوالِ دهم: انجمنِ بینالمللیِ آبرنگ (IWS) چه چیزهایی به شما داد که دانشگاهِ هنر نداد؟
پاسخ: در دانشگاه، مبانیِ علمی،کاربردی و اجرایی همراه با تاریخچهء آنها را آموختم و در انجمن بین المللی آبرنگ (IWS)با نگاهی نو و با تجربهء میدان های جهانی تکنیک ها آشنا شدم، آنجا بود که آموختم. هنر، مرزهایِ جغرافیایی ندارد اما تکنیک های گوناگون در زمان و مکان های مختلف جهان بصورت هایی متفاوت،متنوع و مختلفی می توانند اجرا شوند و آموختم با نگاه فرامرزی می توان خطوط فکری و افق های اندیشهء هنری را ارتقاء ببخشم.
* سوالِ یازدهم: شما تدریس میکنید، اما خودتان آخرین بار چه زمان شاگردی کرده اید؟ آخرین کلاسی که نشستید و چیزی یاد گرفتید چه بود؟
پاسخ: پارسال در یک کارگاهِ هنری آموزش نقاشی پشت شیشه شرکت کردم. میخواستم ببینم که هنرمندانِ دیگر چطور از تکنیک نقاشی پشت شیشه استفاده میکنند. همانجا بود که ایدهء ترکیبِ شیشه با آبرنگ به ذهنم رسید. هیچوقت نباید مدرس، از کسب دانش و تجربه های جدید و از شاگردی دست بکشد، ضمن اینکه طی این سالهای اخیر از تدریس اساتید مختلف بصورت آنلاین در کلاسها و کارگاه های آموزشی مختلف بهره برده ام و هنوز هم در کلاسهای حضوری یکی از اساتیدم بصورت مقطعی حضور پیدا کرده و کسب تجربه می نمایم تا با جدیدترین روش های تکنیک آبرنگ آشنا شوم.
* سوالِ دوازدهم: از بافتِ گلیم و گبه تا نقاشیِ پشتِ شیشه؛ کدام مِدیوم را «چالش برانگیزترین» مِدیوم میدانید؟ یعنی که نتیجهاش هرگز با طرحِ اولیه یکی نمیشود؟
پاسخ: بدونِ تردید، نقاشیِ پشتِ شیشه( اِگلومیزِه )، چون قبل از ترسیم طرح از جزء به کُل و نقش بستنِ رنگ قبل از حصول نتیجه و اجرای نهایی باید آنرا از پشتِ شیشه بصورت وارونه و برعکس تصور و ایده پردازی کرده باشی تا نتیجه را برعکس ببینی و این یعنی یک وارونگیِ کامل و غیر معمول که در دیگر سبک و تکنیک ها هرگز نیست و کاری دشوار و خاص می باشد. بارها شده که ریزه کاری های طرحِ اولیه را کشیدهام، اما بعد از اتمام، متوجه شدهام که نتیجه، اصلاً آن چیزی نبوده که انتظار داشتم و دست به اصلاح زده ام. کار با متریال شیشه دارای دقت، حساسیت، دشواری و مِدیومی است که باید با آن کنار بیایی، تا اینکه بر آن مسلط شوی.
* سوالِ سیزدهم: فرش و زیورآلات هر دو «هنرِ کاربردی» هستند، نقاشی اما هنر «محض». شما کدام یک را جدیتر میگیرید؟ (واقعاً، نه جوابِ دیپلماتیک!)
پاسخ: پاسخ این سوال کمی دشوار است اما جواب من " نقاشی " است . من نقاشی را جدی تر در نظر می گیرم، چون نقاشی ابعاد دیداری و احساسی عمیقی دارد که باید بخوبی دیده و درک گردد تا معنا و زیبایی اش آشکار گردد؛ از طرفی هنر طراحی فرش و زیورآلات هم جایگاه ارزنده ای دارد ولی بشدت کاربردی و مصرفی می باشند که اگر دارای چنین مشخصه ای نبودند دیده و خریداری نمیشدند اما نقاشی به این شکل کاربرد مصرفی ندارد و همین مشخصه ارزش هنری آن اثر را خاص و بیشتر می کند .
* سوالِ چهاردهم: صندوقِ اعتباریِ هنر را دیدید. اگر وزیرِ فرهنگ باشید، اولین قانونی که برایِ حمایت از هنرمندِ چندبُعدی مثلِ خودتان تغییر میدهید چیست؟
پاسخ: شرایط و قوانین رفاهیات،تسهیلات،قوانین بیمه و بازنشستگی هنرمندان را بهبود بخشیده و معایب را اصلاح می کردم و از سازمان برنامه و بودجه کشور درصد قابل توجهی افزایش بودجه برای رفاه معیشت زندگی قشر هنرمند تقاضا می کردم . ضمن اینکه اولویت هنرمندان پیشکسوت و هنرمندان مطرح در چند شاخه هنری را دسته بندی کرده و تسهیلات متفاوتی برای ایشان قائل می شدم؛ همچنین طرح اعتبارسنجی هنری نسبت به درجه هنری و نوع فعالیت افراد و عملکرد سالیانه آنها را در دستور کارم قرار می دادم.
* سوالِ پانزدهم: در هشتاد نمایشگاهِ گروهی و انفرادی، بدترین تجربهتان چه بود؟ لحظهای که حس کردید «این هنر نیست، این نمایشِ نمایش است».
پاسخ: کارهای هنری سراسر تجربه کسب کردن است و در کنار دنیایی از تجربه های خوب و مفید گاه پیش می آید از نحوه برنامه ریزی تا اجرای یک رویدادِ نمایشگاهی، کم و کاستی های مدیریتی، نظارتی و رفتار غیر حرفه ای هنری را شاهد باشیم از این بین می توانم به معدود نمایشگاه هایی اشاره کنم که نه تنها ممیزی کارشناسی و داوری مناسبی نداشتند بلکه بعضی افراد با آثار کپی هنرمندان خارجی شرکت نموده بودند! و امضاء خود فرد شرکت کننده ذیل اثر بود!!!
و این عدم دقت، احساس مسئولیت و حساسیت برگزارکنندگان چنین رویدادی، بیشتر نمایانگر کسب اهداف مادی و منظر اقتصادی برگزاری آن رویداد را نشان می داد نه ابعاد هنری آن نمایشگاه را و مشکل من از آنجا شروع می شد که با اثر اُرجینالی که زادهء تفکرات خودم بود شرکت کرده بودم و اثرم در آثار مطرح برای فروش قرار نگرفت و در مسابقه آثار برگزیده هم راه نیافت، مدرک معتبری هم دریافت نکردم با وجود هزینه نسبتا بالایی که برای شرکت در آن رویداد پرداخت کرده بودم. البته که احتمالا در سایر رشته های دیگر علمی و هنری هم چنین مسائلی وجود داشته باشند ولی انتظاری که از جایگاه هنر داریم چیز دیگری است.
* سوالِ شانزدهم: شما هم نقاشید هم طراح. به نظرتان یک «نقاش» میتواند طراحِ زیورآلاتِ خوبی باشد یا این دو ذهن کاملاً متفاوت میخواهد؟
پاسخ: میتواند، اما بهشرطِ اینکه مقیاس و جنسِ کار را بشناسد. نقاشی، ذهنِ آزاد و بیحدوحصر میخواهد، اما طراحیِ زیورآلات، محدودیتِ وزن، اندازه و اجرا را میطلبد. نقاشی که این محدودیتها را نپذیرد، طراحِ خوبی نخواهد شد.
* سوالِ هفدهم: اگر یک منتقدِ هنری بگوید «کارهایِ مونا فتوحی زیاد است اما عمق ندارد»، چه پاسخی به او میدهید؟
پاسخ: میگویم بیاید و یک روز را با من در کارگاه بگذراند. ببیند که پشتِ هر اثر، چه تحقیق و آزمونوخطایی قرار دارد. تعدد، بهمعنایِ سطحیبودن نیست؛ گاهی یک هنرمندِ چندبُعدی، عمق را در افقهایِ مختلف جستوجو میکند.
* سوالِ هجدهم: از میانِ همهٔ دانشآموختگانِ دانشگاهِ هنر و معماری که میشناسید، چند درصدشان هنوز در همان رشته کار میکنند؟ شما چطور از آن آمار فاصله گرفتید؟
پاسخ: درصدِ بسیار کمی، شاید کمتر از سی درصد. خیلیها تغییرِ مسیر دادند یا کلاً هنر را رها کردند. من اما هیچوقت به هنر بهعنوانِ یک شغلِ صرف نگاه نکردم؛ برایِ من یک زیستِ روزانه است. بههمین دلیل، هیچوقت از آن خسته نشدم.
* سوالِ نوزدهم: یک سوالِ کاملاً صریح: درآمدِ شما از کدام حوزه بیشتر است؟ تدریس، فروشِ نقاشی، سفارشِ زیورآلات، یا فرش؟
پاسخ: تدریس. در سالهایِ اخیر، بیشترین درآمدِ من از کلاسهایِ نقاشی و آبرنگ بوده. فروشِ نقاشی، نوسانِ زیادی دارد و سفارشهایِ زیورآلات، فصلیاند. فرش هم که تقریباً هیچ درآمدی برایِ من نداشته.
* سوالِ بیستم: آخرین سوال: اگر یکی از اساتید بزرگ نقاشی ایران، الان روبرویِ شما نشسته باشد و بپرسد «خانمِ فتوحی، بهعنوانِ یک هنرمندِ ایرانی، بزرگترین دروغی که دربارهء هنر در ایران میتواند گفته شود چیست؟» چه جوابی دارید؟
پاسخ: این است که «هنر، نان ندارد». این جمله، هم به هنرمندِ جوان ناامیدی میدهد، هم به جامعه میفهماند که هنر یک کالایِ لوکسِ بیارزش است. هنر نان دارد، اما نه برایِ کسانی که فقط منتظرِ سفارشاند. هنر برایِ کسی نان دارد که بلد باشد آن را به زبانِ روز ترجمه کند و مخاطبِ خودش را پیدا کند. اما باید با واقعیات روبرو شویم، این که هنرمندان بدانند در چه موقعیت زمانی و مکانی قرار دارند و هم بدانیم جامعه امروز نشان میدهد که هنر اولویت اصلی اش نیست و غم نان دارد اما این به این منزله نیست که هنرمند بنشیند و دست روی دست روی دست بگذارد.
تحلیلِ ابعاد هنری مونا فتوحی
محورِ نخست: «چهارگانگیِ هویتی و معمایِ انتخاب»
مونا فتوحی در پاسخ به نخستین سوال، بدونِ مکث، نقاشی را بهعنوانِ هویتِ اصلیِ خود معرفی میکند و سایرِ حوزهها را «شاخههایی از یک درخت» مینامد. این انتخاب، از یک سو نشاندهندهء آن است که با وجودِ تنوعِ سوابق، یک هستهء مرکزی در کارنامهء او جریان دارد و از سوی دیگر، به معمایِ همیشگیِ هنرمندانِ چندرشتهای اشاره دارد:
آیا میتوان همزمان در چندین وادی، به عمقِ لازم دست یافت؟
پاسخِ فتوحی به این پرسش، ضمنِ آنکه صادقانه است، پرده از یک واقعیتِ تلخِ حرفهای برمیدارد: هنرمندِ چندبُعدی امروز، ناچار است میانِ «عشقِ نخستین» و «ضرورتهایِ اقتصادی» دست به انتخاب بزند، اما این انتخاب، الزاماً بهمعنایِ طردِ سایرِ عرصهها نیست.
او در ادامهء گفتگو نشان میدهد که همین شاخهها، اگرچه در اولویتِ دوم و سوم قرار دارند، اما هرکدام بهنوبت، منبعی برایِ الهامگیریِ دوبارهء نقاشیِ او شدهاند. بهبیان دیگر، تعددِ حوزهها در کارِ فتوحی نه یک آشفتگی، که یک زیستبومِ مکمل را شکل داده که در آن، فرش، زیورآلات، شیشه و آبرنگ، هرکدام مانندِ رگهایی به قلبِ نقاشی متصل شدهاند. این نگاهِ سیستمی به هنر، شاید مهمترین درسی باشد که از پاسخهایِ او میتوان گرفت؛ اینکه هنرِ معاصر، دیگر تابویِ تکرشتهای را برنمیتابد و هنرمندی موفق است که بتواند میانِ تخصصهایِ گوناگون، پلهایِ معنایی بسازد، بیآنکه هستهء اصلیِ هویتِ هنریاش را از دست بدهد.
اما این چهارگانگی، چالشهایی هم به همراه دارد. فتوحی در جایجایِ گفتگو، از خستگیِ ناشی از حضور در انجمنهایِ متعدد، از فشارِ نمایشگاههایِ اجباری و از سردرگمیِ بازارِ هنرِ ایران سخن میگوید. اینجا، دوگانگیِ جالبی ظهور میکند:
- از یکسو، تنوعِ مهارت، او را در موقعیتِ یک هنرمندِ حرفه ای قرار داده که میتواند در هر شرایطی، یک دریچهء جدید باز کند؛
- از سوی دیگر، همین تنوع، او را از تمرکزِ عمیق بر رویِ یک مدیوم خاص بازمیدارد.
پاسخِ او به سوالِ شانزدهم در موردِ تفاوتِ ذهنِ نقاش و طراحِ زیورآلات، گویایِ این است که او بهخوبی از این چالش آگاه است و سعی دارد با پذیرشِ محدودیتهایِ هر حوزه، از سطحینگری دوری کند. در نهایت، آنچه از این محور برمیآید، تصویرِ هنرمندی است که نه بهدنبالِ پراکندگی، که بهدنبالِ «همگراییِ کاربردی» میانِ رشتههایِ مختلف است؛ همگراییای که اگر درست مدیریت شود، میتواند به خلقِ ژانرهایِ تازهای بیانجامد که در آن، نقشِ فرش، رنگِ آبرنگ و فرمِ زیورآلات، در یک بومِ واحد، همنشین میشوند.
«حرکت هنری یک نقاش از زبانِ مونا فتوحی»
این هنرمند بیان می کند که:
"فرش با تار و پود روح و جسم من، گره خورده! یعنی حس وجودی من از فرش بوده... اصلا از فرش بود که به نقاشی رسیدم... از عشق به فرش بود که رنگها را با بندبند وجودم حس کردم؛ اگر هنر فرش نبود، من به نقاشی گرایشی پیدا نمیکردم، درست است که مقطعی از فرش دور مانده ام، ولی در نهایت بعد از این دوری، مجدد گره خوردم به فرش و طرح فرش و فعالیتی دوباره، نوین و قوی تر شروع شد، حتی نقاشیهای من در یکی دو سال اخیر و مجموعه جدیدی هم که حالا دیگر ثبت بینالمللی هم شده، بخشی از آن با ارتباط زیادی با فرش دارد که بزودی به یک سرانجام خوبی می رسد.
اقتصادِ هنر و معمایِ عشق در برابرِ دستمزد
یکی از صریحترین بخشهایِ این گفتگو، نظرِ مونا فتوحی درباره رابطه اشتغال هنری و ارتزاق بود به این شرح که، بدونِ هیچ مماشاتی، تدریس را بیشترین منبعِ درآمدِ خود معرفی میکند و فروشِ نقاشی را پرنَوَسان، سفارشِ زیورآلات را فصلی و فرش را تقریباً بدونِ درآمد میخواند. این بیانِ شفاف، آیینهای است در برابرِ صورتِ واقعیِ اقتصادِ هنر؛ در هر جا که هنرمندِ خلاق، اغلب ناچار است برایِ امرارِ معاش، به سمتِ تدریس یا مشاغلِ جانبیِ آموزشی برود و فروشِ اثر، به یک اتفاقِ نادر و غیرقابلِ پیشبینی تبدیل میشود.
فتوحی با این نظر، به یکی از تابوهایِ رایج در میانِ هنرمندان اشاره میکند؛ اینکه اکثرِ آنها ترجیح میدهند از درآمدشان سخنی نگویند تا مبادا ارزشِ هنریشان زیرِ سوال برود. اما فتوحی با شجاعت، این مرز را میشکند و عملاً به هنرمندانِ جوان پیامی روشن میدهد: هنر، بهتنهایی نان نمیدهد؛ باید پایِ آموزش را به میان کشید، یا به بازارهایِ جانبی مثلِ طراحیِ زیورآلات فکر کرد تا چرخِ اقتصادِ زندگی بچرخد.
با این حال، آنچه از پاسخِ او در موردِ تفکیکِ «عشق» و «دستمزد» برمیآید، یک هوشمندیِ راهبردیست. او آبرنگ و نقاشی را در قفسهء عشق میگذارد و فرش را در قفسهء تخصص، اما جالب اینجاست که طراحیِ زیورآلات را نه کاملاً در یکی از این دو دسته، که در یک منطقهء خاکستری تعریف میکند؛ جایی که روزگاری صرفاً دستمزد بوده، اما حالا به آن هم عشق میورزد. این جمله، نشان از یک تکاملِ تدریجی در نگاهِ او دارد؛ اینکه مرزِ میانِ عشق و پول، سیال است و یک هنرمندِ هوشمند، میتواند با گذشتِ زمان، کاری را که برایِ پول شروع کرده، به عشق تبدیل کند.
همچنین، او در پاسخ به سوالِ سیزدهم، نقاشی را «جدیتر» از فرش و زیورآلات میخواند و دلیلش را این میداند که نقاشی میتواند «بیفایده» باشد و همین بیفایدهبودن، ارزشِ آن را بیشتر میکند. این جمله، یک بیانیهء فلسفیِ ناب دربارهء هنرِ ناب در تقابل با هنرِ کاربردی است که یادآورِ آرایِ تئودور آدورنو در موردِ هنرِ خودآیین است؛ اینکه هرچه هنر از عملکردِ روزمره فاصله بگیرد، به حقیقتِ وجودیِ خود نزدیکتر میشود. در مقابل، او فرش و زیورآلات را «مفید» میداند و این مفیدبودن، به باورِ او، آن ها را در جایگاهی فروتر از نقاشی مینشاند؛ اگرچه در عمل، همین حوزههایِ مفید، گاهی نانآورتر از نقاشیاند و این تناقض، یکی از دغدغههایِ همیشگیِ هنرمندانِ امروز است.
«تجربهء زیستهء آموزشی و مسئلهء انتقالِ هنر»
فتوحی با سابقهء تدریسِ نقاشی، ابرنگ، بافتِ فرش، گلیم و گبه در هر دو ردهء سنیِ کودک و بزرگسال، یکی از باتجربهترین مدرسانِ هنریِ حاضر در این گفتگوست. پاسخِ او به سوالِ پنجم، که بزرگسالان را سختتر از کودکان میداند، یک کلیدواژهء مهم در روانشناسیِ آموزشِ هنر را آشکار میکند: «کلیشههایِ ذهنی». او معتقد است که کودکان مانندِ صفحهء سفیدی هستند که با تخیل بهراحتی همراه میشوند، اما بزرگسالان با انبوهی از پیشداوریها و تصوراتِ قالبی پا به کلاس میگذارند که شکستنشان ماهها زمان میبرد.
این نگاه، با نظریههایِ آموزشِ خلاقیت مانندِ آرایِ کن رابینسون همخوانی دارد که معتقد است نظامهایِ آموزشی، خلاقیتِ بزرگسالان را سرکوب میکنند و هنرمندِ مربی، پیش از آنکه تکنیک یاد بدهد، باید ذهنِ شاگرد را از این کلیشهها پالایش کند. در پاسخ به سوالِ یازدهم، فتوحی بیان میکند که خودش نیز همچنان به شاگردی میرود و آخرین کلاسش، یک کارگاهِ نقاشی پشت شیشه بوده که منجر به ایدهء ترکیبِ شیشه و آبرنگ شده است. این پاسخ، یک نکتهء طلایی در موردِ مربیانِ هنر دارد: بهترین معلمها، کسانیاند که هیچوقت از نقشِ شاگردی خارج نمیشوند.
علاوه بر این، او در ادامه، از تجربهء خود در مواجهه با تفاوتهایِ نسلِ آموزش میگوید (هرچند بهصراحت به نسلها اشاره نکرده) و نکتهای ظریف را برجسته میکند: اینکه انتقالِ هنر، فقط آموزشِ تکنیک نیست، بلکه انتقالِ نگاه و طرزِ دیدن است. او در پاسخ به سوالی در موردِ کتابها (سوالِ هفتم) از تابلویی بهنام « مونالیتزا » یاد میکند که هیچگاه به نمایشگاه یا کتابی نفرستاده، اما خودش آن را شاهکارِ شخصیاش میداند. اینجا، او مرزی میانِ هنرِ عمومی (که برایِ نمایش و فروش ساخته میشود) و هنرِ خصوصی (که برایِ خودِ هنرمند است) ترسیم میکند و عملاً به شاگردانش پیام میدهد که هر هنری لازم نیست به تماشا گذاشته شود؛
گاهی یک تابلو، فقط باید برایِ یک نفر حرف بزند. این نگاه، در تقابل با نظامِ رایجِ بازارِ هنر است که همهچیز را به کالا تبدیل میکند و فتوحی با این روایت، یک مقاومتِ خاموش اما بنیادین در برابرِ تجاریسازیِ مطلقِ هنر را بهنمایش میگذارد. در نهایت، آنچه از تجربهء آموزشیِ او برمیآید، یک مدلِ دوسویه است:
- او هم به شاگردانش یاد میدهد که از کلیشهها دوری کنند
- هم خودش با هر کارگاهِ جدیدی که میگذراند، از کلیشههایِ شخصیِ خودش عبور میکند.
«صداقت؛ نقدِ هُنرِخود و آیندهء در آینهء یک گفتگو»
شاید مهمترین دستاوردِ این مصاحبه، صداقتِ همراه با منطقی باشد که فتوحی در مواجهه با سوالاتِ چالشی از خود نشان میدهد. در بخشی ، بیان میکند که حتی یک بار هم برایِ جلب رضایتِ داوران،نوع اثرش را تغییر نداده و از این بابت هرگز پشیمان نشده است. بیان این تفکر، در فرهنگی که هنرمندان اغلب به جهت مصلحت از گفتن شکستهایشان اِبا دارند، یک اقدامِ شجاعانه است که میتواند به هنرمندانِ جوانتر یاد دهد از نظراتشان بهعنوانِ پلههایِ ترقی یاد کنند.
او همچنین در پاسخ به سوالی بیان میکند که در برخی از نمایشگاه هایش برایِ رزومه و شبکهسازی شرکت کرده ولی بیشترِ آن ها را واقعا دوست داشته؛ این اذعان، اگرچه ممکن است در نگاهِ اول، به غرور هنری اش آسیب بزند، اما در واقع، او را بهعنوانِ یک هنرمندِ واقعگرا و غیرریاکار معرفی میکند که بهخوبی میداند در دنیایِ هنر، همهچیز بر مدارِ شوقِ محض نمیچرخد. این نگاه، او را به هنرمندی عملگرا تبدیل میکند که میانِ آرمان و واقعیت، تعادل برقرار کرده است.
در پاسخ به سوالِ هفدهم، او با خونسردی پاسخ میدهد و پیشنهادِ بازدید از کارگاه کوچکش را میدهد تا عمقِ کارهایش دیده شود. این پاسخ، نشان از یک اعتماد به نفسِ حرفهای دارد که نه از رویِ تکبر، که از رویِ آگاهیِ کامل به اصالت کارهایش است. همچنین، پاسخِ او به سوالی دیگر در موردِ یک جملهء کلیشه ای از هنر، یعنی جملهء معروفِ «هنر نان ندارد»، یکی از تأملبرانگیزترین بخشهایِ این گفتگوست. او بیان میدارد باید با واقعیات روبرو شویم، این که هنرمندان بدانند در چه موقعیت زمانی و مکانی قرار دارند و هم بدانیم جامعه امروز نشان میدهد که هنر اولویت اصلی اش نیست و غم نان دارد اما این به این منزله نیست که هنرمند بنشیند و دست روی دست روی دست بگذارد.
او در ادامه، راهِ برونرفت از این بحران موقت را در «ترجمهء هنر به زبانِ روز» و «مخاطبیابی» میداند؛ یعنی او به هنرمندان توصیه میکند که منتظرِ سفارش نمانند و خودشان، مخاطبِ آثارشان را پیدا کنند با تکیه به سرمایهء اجتماعی شان. این توصیه، در واقع یک دستورالعملِ عملی برایِ بازاریابیِ هنر در فضایِ امروز است که بیش از هر زمان دیگری به سوادِ رسانهای و ارتباطیِ هنرمندان نیاز دارد. در نهایت، همین دیدگاه، او را به یک چهرهء الهامبخش برایِ طبقه ای از هنرمندان تبدیل میکند که به دنبال صداقت در فضایِ پرادعایِ هنریِ امروزند جامعه هنری هستند.