پنج شنبه / ۱۱ تیر ۱۴۰۵ / ۲۳:۵۷
کد خبر: 39536
گزارشگر: 548
۱۳
۰
۰
۱
از ریتم کند و نریشن‌های بی‌نتیجه تا بازی‌های خارج از کنترل | سقوط آزاد از ایستاده در غبار تا یک پروژه بی‌هویت

همه چیز درباره سریال کلاغ محمدحسین مهدویان

همه چیز درباره سریال کلاغ محمدحسین مهدویان
سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان و بازی هادی حجازی‌فر، نیک‌آفرید سماواتی و محسن قصابیان، یکی از پرانتظارترین آثار شبکه نمایش خانگی در سال ۱۴۰۴ بود که با وجود نام بزرگ کارگردان (سازنده «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیمروز»)، در چهار قسمت ابتدایی خود با نقدهای گسترده و منفی مواجه شده است. این سریال که داستان «جلال» (مامور ساواک) و عشق ممنوعه او به «سایه» (دختری نفوذی) را روایت می‌کند، با «ریتم کند»، «دیالوگ‌های سطحی»، «کارگردانی بی‌هدف» و «بازی‌های خارج از کنترل» (به ویژه هادی حجازی‌فر که در دام تکرار نقش‌های قبلی خود گرفتار شده) نتوانسته است انتظارات مخاطبان را برآورده کند. نقد و بررسی این اثر را به قلم دکتر پوریا زرشناس می خوانید.

آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

پوریا زرشناس

 

 

 

 

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران

محمدحسین مهدویان، نامی که پس از «ایستاده در غبار» (۱۳۹۴) و «ماجرای نیمروز» (۱۳۹۵) به عنوان یکی از مهم‌ترین کارگردانان سینمای سیاسی-اجتماعی ایران شناخته شد، این بار با سریال «کلاغ» وارد شبکه نمایش خانگی شده است. انتظار مخاطبان از او بالا بود؛ زیرا مهدویان در آثار قبلی خود نشان داده بود که «روایت تاریخ معاصر» و «خلق تعلیق سیاسی» را به خوبی بلد است. اما «کلاغ» تا چهارمین قسمت خود، هیچ نشانی از آن «دقت»، «جهان‌بینی» و «تسلط روایی» ندارد و بیشتر شبیه یک «پروژه بودجه‌ای» است که صرفاً برای مصرف منابع ساخته شده است.

خلاصه داستان

سریال در دوره پهلوی دوم می‌گذرد و داستان «جلال» (با بازی هادی حجازی‌فر)، یک مامور ساواک را روایت می‌کند که عاشق «سایه» (با بازی نیک‌آفرید سماواتی)، دختری جوان و مرموز می‌شود. سایه به نظر می‌رسد یک «نفوذی» باشد و این عشق ممنوعه، جلال را درگیر یک ماجرای سیاسی-امنیتی پیچیده می‌کند. سریال با «نریشن» (راوی) شروع می‌شود و در طول قسمت‌ها، از این ابزار برای روایت احساسات و تنهایی جلال استفاده می‌کند. با این حال، این نریشن‌ها به جای افزودن به «تعلیق» و «درام»، بیشتر به «پوشاندن خلأهای فیلمنامه» و «تکرار موقعیت‌های تکراری» می‌انجامد.
بزرگ‌ترین نقطه ضعف «کلاغ»، «کارگردانی بی‌ریتم و بی‌هدف» است. در صحنه‌های مختلف، دوربین «بی‌هدف» حرکت می‌کند، بازیگران «بدون کنترل» در قاب پیش می‌روند و «هیچ حس مشخصی از هدایت» در اجرا دیده نمی‌شود. این «فقدان کنترل» در تصویرسازی از «دستگاه امنیتی» سریال (ساواک) به اوج می‌رسد. رئیس ساواک و اطرافیانش (با بازی محسن قصابیان و...) به جای آنکه «تصویری از قدرت و هراس» بسازند، بیشتر شبیه «کاریکاتورهایی عصبی» به نظر می‌رسند که نتیجه ناخواسته آنها «خنده‌دار» است، نه «ترسناک». این ضعف کارگردانی، یکی از مهم‌ترین دلایل «شکست» سریال در ایجاد «تعلیق» و «همذات‌پنداری» است.
«نریشن» (راوی) که در بهترین حالت می‌تواند «لایه‌ای تازه» به روایت اضافه کند، در «کلاغ» به «پوششی برای پنهان کردن خلأهای فیلمنامه» تبدیل شده است. سریال تقریباً در هر لحظه حساس به صدای راوی پناه می‌برد. انگار بدون آن، توان ایستادن روی پای خود را ندارد. این در حالی است که «موسیقی» نیز نه کمکی به ساخت اتمسفر می‌کند و نه در همراه کردن مخاطب موفق است. در نتیجه، مخاطب با «دیالوگ‌های سطحی»، «تکرار احساسات» (جلال مدام از دوری سایه می‌گوید، اما این دلتنگی در تصاویر دیده نمی‌شود) و «نریشن‌های طولانی» مواجه است که «ریتم» سریال را به شدت «کند» و «کشدار» کرده است.
از نظر «بازیگری»، «کلاغ» نیز عملکرد ناموفقی داشته است. «هادی حجازی‌فر» در نقش «جلال» که قرار است یک مامور ساواک را به تصویر بکشد، به جای «جدایی» از نقش‌های قبلی خود (به ویژه متوسلیان در «ایستاده در غبار» و نقش‌های مشابه در «ماجرای نیمروز»)، در «دام تکرار» گرفتار شده است. بسیاری از مخاطبان، زیر سایه سنگین کاراکترهای پیشین حجازی‌فر مانده‌اند و او را همچنان همان «چهره آشنا» می‌بینند. این «تکرار» (که ناشی از «همکاری طولانی» حجازی‌فر با مهدویان است) به یک «شمشیر دو لبه» تبدیل شده است: از یک سو، حجازی‌فر را به شهرت رساند، اما از سوی دیگر، او را در یک «قالب ثابت» محبوس کرده است. «محسن قصابیان» و «مهدی زمین‌پرداز» نیز (که در آثار قبلی مهدویان درخشان بودند) در «کلاغ» دچار «افت محسوس» شده‌اند و بازی‌هایشان «خارج از کنترل» و «چندلحنی» است. «نیک‌آفرید سماواتی» (در نقش سایه) یکی از نقاط «امیدوارکننده» سریال است، اما حتی بازی او نیز نمی‌تواند «خلأهای فیلمنامه» را پر کند. شخصیت «سایه» (که قرار است «مرموز» و «نفوذی» باشد) چنان «سطحی» و «بی‌پرداخت» باقی مانده که مخاطب نه «انگیزه» او را می‌فهمد، نه «تردید» او را، و نه «عشق» او را. این «فقدان شخصیت‌پردازی» یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعف سریال است. در مقابل، «مینا وحید» (در نقش شهناز) یکی از بهترین بازی‌های سریال را ارائه داده و توانسته «نگرانی» و «عشق» خود به جلال را به خوبی منتقل کند. با این حال، بازی او نیز در میان «شلوغی» و «بی‌ریتمی» سریال گم می‌شود.
«کلاغ» در «تلفیق ژانرها» (عاشقانه، سیاسی، جنایی) نیز «ناموفق» عمل کرده است. سریال در نمایش «عشق» (جلال و سایه) دچار «تکرار» می‌شود، در ژانر «سیاسی» دچار «شعار» (دیالوگ‌های سطحی درباره ساواک و انقلاب) می‌شود، و در صحنه‌های «جنایی» (خشونت، تعقیب و گریز) نتیجه «ناخواسته کمیک» (خنده‌دار) از آب درآمده است. این «تعادل‌نگه‌داشتن» (که در آثار موفق مهدویان، مثل «ماجرای نیمروز» به خوبی دیده می‌شد) در «کلاغ» به کلی از بین رفته است. مخاطب هیچ‌کدام از این ژانرها را «جدّی» نمی‌گیرد و به همین دلیل، با داستان و شخصیت‌ها «همذات‌پنداری» نمی‌کند. در مجموع، «کلاغ» یک «لغزش بزرگ» در کارنامه محمدحسین مهدویان است. سریالی که با وجود «لوکیشن‌های خوب»، «طراحی صحنه مناسب» و «بازیگران توانمند»، در «فیلمنامه»، «کارگردانی» و «ریتم» به شدت ضعیف عمل کرده است. «تکرار مکرر نریشن»، «دیالوگ‌های سطحی»، «کارگردانی بی‌هدف»، «بازی‌های خارج از کنترل» و «فقدان تعلیق» از جمله عواملی هستند که «کلاغ» را به یکی از «ناامیدکننده‌ترین آثار شبکه نمایش خانگی» تبدیل کرده‌اند. اگر سریال در قسمت‌های آینده (که هنوز پخش نشده‌اند) نتواند «مسیر» خود را اصلاح کند، «کلاغ» به «پروژه‌ای بودجه‌ای» و «بی‌هویت» تبدیل خواهد شد که هیچ نشانی از «دقت» و «جهان‌بینی» مهدویان ندارد. در ادامه، به تحلیل فنی و دقیق‌تر این سریال در پنج محور اصلی می‌پردازیم.
فیلمنامه و ساختار روایی؛ تکرار و نریشن، درمانی برای خلأ
فیلمنامه «کلاغ»  از نظر ساختار، یک «درام سیاسی-عاشقانه» است که در «دوره پهلوی دوم» می‌گذرد. این انتخاب (که در سینمای ایران سابقه‌ای طولانی دارد) می‌توانست بستر مناسبی برای «خلق تعلیق» و «نقد تاریخی» باشد. اما فیلمنامه در «اجرا» و «پرداخت» به شدت دچار «ضعف» و «تکرار» شده است. مهم‌ترین مشکل فیلمنامه، «اتکای بیش از حد به نریشن» (راوی) است. در یک فیلمنامه استاندارد، «نریشن» باید «مکمل» تصاویر باشد، نه «جایگزین» آنها. اما در «کلاغ»، نریشن (که توسط جلال روایت می‌شود) تقریباً در هر لحظه حساس (تنهایی، دلتنگی، تردید) وارد می‌شود و «احساسات» شخصیت را «توضیح» می‌دهد، به جای اینکه آنها را «نشان» دهد. نتیجه، «گفتن» به جای «نشان دادن» است که یکی از بزرگ‌ترین گناهان فیلمنامه‌نویسی است.
نکته ضعف دیگر، «تکرار موقعیت‌ها» است. جلال مدام از «دوری سایه» می‌گوید، اما مخاطب این «دوری» را در «تصاویر» نمی‌بیند. او به جای «کنش» (تلاش برای یافتن سایه، مواجهه با موانع، تصمیم‌های سخت)، در «واکنش» (نریشن، حرف زدن با دیگران) باقی می‌ماند. این «ایستایی» شخصیت (که در چهار قسمت ابتدایی تقریباً بدون تغییر است) از «تعلیق» و «همذات‌پنداری» به شدت می‌کاهد. همچنین «دیالوگ‌ها» در بسیاری از لحظات چنان «سطحی» و «ناخواسته کمیک» هستند که «تنش» صحنه را از بین می‌برند. برای مثال، صحنه‌ای که جلال از بیمارستان برمی‌گردد و با خانواده روبرو می‌شود، به جای «درام»، به «کمدی» تبدیل می‌شود. «شخصیت‌پردازی» نیز در فیلمنامه به شدت «ضعیف» است. «سایه» (نیک‌آفرید سماواتی) به عنوان یک «نفوذی» باید «مرموز»، «دوپهلو» و «چندلایه» باشد. اما در فیلمنامه، او چنان «سطحی» و «بی‌پرداخت» باقی مانده که مخاطب نه «انگیزه» او را می‌فهمد، نه «تردید» او را، و نه «عشق» او را. او صرفاً یک «ابژه عاشقانه» (برای جلال) است، نه یک «سوژه انسانی» با «لایه‌های روانشناختی». این «فقدان شخصیت‌پردازی» یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعف سریال است.

کارگردانی و زبان بصری؛ فقدان کنترل و هدایت

محمدحسین مهدویان در «کلاغ» کارگردانی «بی‌ریتم»، «بی‌هدف» و «فاقد کنترل» ارائه داده است. در صحنه‌های مختلف، دوربین «بی‌هدف» حرکت می‌کند، بازیگران «بدون کنترل» در قاب پیش می‌روند و «هیچ حس مشخصی از هدایت» در اجرا دیده نمی‌شود. این «فقدان کنترل» (که در آثار قبلی مهدویان (مثل «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیمروز») دیده نمی‌شد) بزرگ‌ترین شوک برای مخاطب است. گویی کارگردان «نقشه راه» خود را گم کرده و اجازه داده است صحنه‌ها «بداهه» و «بی‌ساختار» پیش بروند. یکی از بارزترین مصادیق این «بی‌کنترلی»، «تصویرسازی از دستگاه امنیتی» (ساواک) است. رئیس ساواکی و اطرافیانش (با بازی محسن قصابیان و...) به جای آنکه «تصویری از قدرت و هراس» بسازند، بیشتر شبیه «کاریکاتورهایی عصبی» به نظر می‌رسند. آنها مدام «توهین» می‌کنند، «فریاد» می‌زنند و «تهدید» می‌کنند، اما این «تهدید» هرگز «ملموس» نمی‌شود. «خشونت» در این جهان نه در «میزانسن»، نه در «رفتار شخصیت‌ها» و نه در «طراحی صحنه» شکل می‌گیرد؛ بلکه فقط در «کلمات» جریان دارد و نتیجه ناخواسته «کمیک» (خنده‌دار) از آب درآمده است. این «شکست در خلق هراس» یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعف کارگردانی است.
«ریتم» سریال نیز به شدت «کند» و «کشدار» است. صحنه‌ها بدون «اوج» و «فرود» مناسب پیش می‌روند و «تعلیق» (که در سریال‌های سیاسی-جنایی ضروری است) به ندرت شکل می‌گیرد. «موسیقی» نیز که باید به «ساخت اتمسفر» و «همراهی مخاطب» کمک کند، در «کلاغ» چندان موفق نیست و گاهی «بی‌ربط» و «تکراری» به نظر می‌رسد. در مجموع، کارگردانی «کلاغ» را می‌توان «ضعیف‌ترین» کارگردانی مهدویان تا به امروز دانست.

شخصیت‌پردازی و بازی‌ها؛ حجازی‌فر در دام تکرار، دیگران در افت

«هادی حجازی‌فر» در نقش «جلال» (مامور ساواک) یکی از نقاط ضعف اصلی سریال است. حجازی‌فر که با نقش «احمد متوسلیان» در «ایستاده در غبار» و نقش‌های مشابه در «ماجرای نیمروز» به شهرت رسید، در «کلاغ» به جای «جدایی» از این نقش‌ها، در «دام تکرار» گرفتار شده است. او همان «حالت چهره»، همان «لحن صدا» و همان «نگاه‌های عمیق» را تکرار می‌کند و مخاطبان او را همچنان همان «چهره آشنا» می‌بینند، نه یک «شخصیت جدید». این «همکاری طولانی» با مهدویان (که برای حجازی‌فر یک «سکوی پرتاب» بود) به «محدودیت حرفه‌ای» تبدیل شده است. حتی وقتی او نقش یک مامور ساواک را ایفا می‌کند، باز هم بسیاری از بینندگان، زیر سایه سنگین کاراکترهای پیشینش مانده‌اند.
«محسن قصابیان» و «مهدی زمین‌پرداز» (که در آثار قبلی مهدویان درخشان بودند) در «کلاغ» دچار «افت محسوس» شده‌اند. بازی قصابیان «چندلحنی» و «خارج از کنترل» است و بیننده در هر قسمت، شکل متفاوتی از لحن او را می‌بیند. زمین‌پرداز نیز که در «ماجرای نیمروز» یکی از نقاط قوت بازیگری بود، در «کلاغ» به شدت «ضعیف» و «تکراری» ظاهر شده است. «نیک‌آفرید سماواتی» (در نقش سایه) یکی از نقاط «امیدوارکننده» سریال است، اما شخصیت او (به دلیل فیلمنامه) چنان «سطحی» و «بی‌پرداخت» باقی مانده که حتی بازی خوب او نیز نمی‌تواند آن را نجات دهد. در مقابل، «مینا وحید» (در نقش شهناز) یکی از بهترین بازی‌های سریال را ارائه داده و توانسته «نگرانی» و «عشق» خود را به خوبی منتقل کند.

طراحی صحنه، لباس و موسیقی؛ بازآفرینی قابل قبول، اما بی‌روح

«طراحی صحنه و لباس» در «کلاغ» (که نام طراح در اطلاعات موجود نیست) در سطح «قابل قبول» قرار دارد. بازآفرینی «فضای دوره پهلوی دوم» (لباس‌ها، خودروها، ساختمان‌ها، وسایل قدیمی) با «دقت» نسبی انجام شده است. با این حال، این «بازآفرینی» بیشتر «تزئینی» است تا «دراماتیک». لوکیشن‌ها (ساختمان ساواک، خانه جلال، خیابان‌ها) هیچ «حس و حال» خاصی به فیلم نمی‌دهند و بیشتر شبیه «صحنه‌های تئاتری» هستند تا «فضای واقعی». «موسیقی» نیز در «کلاغ» چندان موفق نیست و نتوانسته است به «ساخت اتمسفر» کمک کند. گاهی موسیقی «بی‌ربط» و «تکراری» به نظر می‌رسد و از «ریتم» و «تنش» صحنه‌ها می‌کاهد.

نسبت با سینمای مهدویان و انتظارات مخاطبان

«کلاغ» را در مقایسه با آثار قبلی مهدویان (به ویژه «ایستاده در غبار» (۱۳۹۴) و «ماجرای نیمروز» (۱۳۹۵)) باید ارزیابی کرد. در آن آثار، مهدویان با «دقت تاریخی»، «ریتم مناسب»، «شخصیت‌پردازی عمیق» و «خلق تعلیق»، استانداردهای تازه‌ای را برای سینمای سیاسی ایران تعریف کرده بود. اما «کلاغ» نه تنها به این استانداردها نرسیده، بلکه در بسیاری از مولفه‌ها (ریتم، کارگردانی، شخصیت‌پردازی) به شدت «سقوط» کرده است. این «افت کیفیت» (که شاید ناشی از «بودجه محدود»، «فشار تولید» یا «عدم تمرکز» کارگردان باشد) برای مخاطب «ناامیدکننده» است.
«کلاغ» همچنین در «تلفیق ژانرها» (عاشقانه، سیاسی، جنایی) «ناموفق» بوده است. در آثار قبلی مهدویان، «تعادل» میان این ژانرها به خوبی برقرار بود. اما در «کلاغ»، «عشق» (جلال و سایه) به «تکرار» تبدیل شده است، «سیاست» به «شعار» (دیالوگ‌های سطحی) و «جنایت» به «کمدی». این «تعادل‌نگه‌داشتن» در «کلاغ» به کلی از بین رفته است. اگر سریال در قسمت‌های آینده نتواند «مسیر» خود را اصلاح کند، «کلاغ» به یکی از «لغزش‌های بزرگ» کارنامه مهدویان تبدیل خواهد شد و در تاریخ سریال‌سازی ایران به عنوان یک «فرصت از دست رفته» ثبت می‌گردد. با این حال، امید به «بهبود» در قسمت‌های آینده (که هنوز پخش نشده‌اند) همچنان باقی است.
* به قلم: دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
https://www.asianewsiran.com/u/j8Y
اخبار مرتبط
سریال «صفا با خانواده» به کارگردانی منوچهر هادی و بازی احمد مهرانفر، لادن ژاوه‌وند، بهرنگ علوی و نفس بازغی، یکی از ضعیف‌ترین و ناپخته‌ترین تولیدات کمدی سال ۱۴۰۵ است. این مجموعه که از شبکه نمایش خانگی (یا تلویزیون) پخش می‌شود، با وجود تیتراژ شلوغ و پرانرژی و حضور بازیگران چهره، از همان دقایق نخست با آشفتگی روایی، دیالوگ‌های پراکنده و بی‌ربط، و فقدان مطلق انسجام دراماتیک، مخاطب را سردرگم و آزرده می‌کند. داستان (اگر بتوان به آن داستان گفت) درباره خانواده‌ای است که قرار است مراسم خواستگاری برگزار کند، اما فیلمنامه چنان در حاشیه‌پردازی‌های بی‌ربط (قیمت دلار، تریاک، مذاکرات سیاسی، خاطرات گذشته و...) غرق می‌شود که هسته اصلی داستان به کلی گم می‌شود.
سریال «بیگانگان» ساخته راما قویدل که از شبکه سه سیما و در ایام نوروز ۱۴۰۵ روی آنتن رفته است، با پرداختن به موضوع اسارت نیروهای ایرانی توسط گروهک تروریستی داعش در عراق، توانسته است توجه مخاطبان را به خود جلب کند. این مجموعه تلویزیونی که خلاصه داستان آن روایت زندگی الهام و محمد، دو پزشک جوانی است که در مأموریت‌های انسانی خود در عراق با خطر اسارت توسط داعش مواجه می‌شوند، اولین اثر جدی و غیرطنز در تلویزیون ایران درباره این گروهک تروریستی محسوب می‌شود. بازیگرانی همچون محمدرضا هلال‌زاده، هلن نقی‌لو، امیرحسین صدیق، محمد نادری، مریم کاویانی و مهران رجبی در این مجموعه به ایفای نقش پرداخته‌اند.
سریال اهل ایران به عنوان اولین محصول نمایش خانگی که در بحبوحه جنگ سوم تولید و پخش شده، با استقبال بی‌سابقه مخاطبان در پلتفرم شیدا مواجه شده است. این مجموعه ۱۴ قسمتی که توسط محمدحسین مهدویان طراحی شده، با بهره‌گیری از ۱۴ کارگردان مختلف، تصویری اپیزودیک اما منسجم از زندگی مردم عادی ایران در روزهای سخت جنگ ارائه می‌دهد. نقد و تحلیل این اثر نشان می‌دهد که برخلاف جوّ کلی شبکه نمایش خانگی، اهل ایران با تمرکز بر جزئیات انسانی و کنار گذاشتن شعارهای کلیشه‌ای، توانسته مرزهای جدیدی در ژانر جنگی ایران ترسیم کند. تحلیل محتوایی اپیزودهای پربازدید این مجموعه، از جمله «رستگاری در گاندی»، «خون سبز» و «بیرق»، حکایت از تلاش سازندگان برای بازتعریف مفاهیمی چون مقاومت، هویت ملی و معنویت در بستر بحران دارد.
مجموعه تلویزیونی «سرو، سپید، سرخ» که به تهیه‌کنندگی محمدرضا شفاه و با کارگردانی جمعی از فیلمسازان شاخص سینمای ایران تولید شده، به عنوان اولین واکنش سریع تلویزیون به جنگ تحمیلی سوم، با استقبال گسترده اما توأم با نقدهای فنی روبه‌رو شده است. این سریال ۱۵ قسمتی که از آنتن سراسری صداوسیما پخش شد، تلاش کرد تا در قالبی اپیزودیک، وجوه مختلف جامعه ایران از جاسوسی و خیانت گرفته تا ایثار و همبستگی ملی را به تصویر بکشد. تحلیل جدید منتقدان نشان می‌دهد که هرچند نیت اثر و سرعت تولید آن قابل تحسین است، اما فقدان «نخ‌تسبیح» روایی و کیفیت نابرابر اپیزودها، مانع از تبدیل شدن آن به یک اثر کلاسیک شده است.
پخش مجدد نسخه سینمایی سریال «کوچک جنگلی» از شبکه نمایش، بار دیگر بحث داغ سال ها پیش بر سر اصالت تاریخی این اثر را زنده کرده است. این مجموعه که به کارگردانی بهروز افخمی و بازی علیرضا مجلل در نقش میرزا کوچک خان در اواخر دهه شصت تولید شد، همواره به عنوان یکی از محبوبترین و پربیننده ترین سریال های تاریخی تلویزیون ایران شناخته می شود. بهروز افخمی سالها بعد در مصاحبه ای فاش کرد که فیلمنامه اولیه تقوایی بر اساس یک رمان پاورقی غیرتاریخی به نام «مردی از جنگل» (اثر احمد احرار) نوشته شده بود و از نظر او سرشار از «ایرادات بنی اسرائیلی» و فاصله زیاد با واقعیت بوده است.
سریال «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی‌حسینی و تهیه‌کنندگی حامد عنقا، پس از حاشیه‌های توقیف و رفع توقیف یک‌ماهه، سرانجام با ریتمی آهسته اما حساب‌شده وارد روزهای پخش خود شده است. قصه که از شتاب فاصله گرفته، به‌جای شوک‌های ناگهانی، روی شخصیت‌پردازی و تثبیت موقعیت‌ها تمرکز کرده است. حسن پورشیرازی در نقش «حاج ابراهیم»، یکی از نقاط قوت اصلی سریال است. او شخصیتی میان ظاهر مذهبی و لایه‌های پنهان قدرت را با ظرافت و کنترل اجرا کرده است. با این حال، این نقش در بسیاری از لحظات تداعی‌گر شخصیت «غلام باستانی» در فیلم «پیرپسر» است و این شباهت، از نوآوری اثر کاسته است. هنوز برای قضاوت نهایی زود است، اما سریال فعلاً بیش از آنکه یک درام جسورانه باشد، یادآور همان مسیر امن و پرسودِ سال‌های اخیر حامد عنقا است.
آسیانیوز ایران هیچگونه مسولیتی در قبال نظرات کاربران ندارد.
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید