آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
سینمای ایران پس از انقلاب، همواره با چالش «روایت تاریخ» از نگاه «فرودستان» و «کودکان» مواجه بوده است. فیلم «نفس» ساخته نرگس آبیار (کارگردان و نویسندهای که پیشتر با فیلم «شیار ۱۴۳» (۱۳۹۲) در سینمای دفاع مقدس درخشیده بود) یکی از جدیترین تلاشها برای روایت «دوران انقلاب و جنگ» از دریچه «چشمهای یک دختربچه» است. داستان فیلم در بازه زمانی ۱۳۵۶ تا ۱۳۶۲ میگذرد و «بهار» (یاسنا میرطهماسب) را در میان تحولات بزرگ تاریخ ایران (انقلاب، جنگ، مهاجرت، فقر، و...) به تصویر میکشد. فیلم با «تخیلات کودکانه»، «انیمیشنهای ذهنی» و «نگاه زنانه» سعی دارد «جهانی» بسازد که هم «واقعی» باشد و هم «شاعرانه».
خلاصه داستان
بهار دختربچهای است که با پدرش «غفور» (مهران احمدی)، دو برادر، یک خواهر و «ننهآقا» (پانتهآ پناهیها) -که حکم مادربزرگ ناتنی آنها را دارد- زندگی میکند. مادر بهار فوت کرده و ننهآقا با «سختگیری» و «تنبیه» بچهها را بزرگ میکند. بهار عاشق کتاب خواندن است و با تخیلات خود، دنیایی موازی میسازد. فیلم در خلال زندگی روزمره این خانواده، به «رویدادهای سیاسی» (مبارزات انقلابی، بازگشت امام خمینی، جنگ تحمیلی، و...) نیز میپردازد. در نهایت، بهار در یک بمباران هوایی (در حیاط خانه جدیدشان در یزد) به شهادت میرسد. «نرگس آبیار» که پیش از ورود به سینما، نویسنده و داستاننویس بود، در «نفس» به خوبی از «قلم ادبی» خود استفاده کرده است. فیلم پر است از «راوی اول شخص» (صدای بهار)، «فلاشبکهای ذهنی» و «انیمیشنهای تخیلی» که به فیلم «حال و هوای ادبی» بخشیده است. این رویکرد (که یادآور فیلمهای «آمارکورد» (۱۹۷۳) فدریکو فلینی و «زندگی شیرین» (۱۹۶۰) است) به فیلم «عمق» و «شاعرانگی» بخشیده است. با این حال، همین «تخیل ادبی» گاهی به «آسیب سینمایی» تبدیل میشود؛ زیرا فیلم «قواعد سینمایی» (ریتم، شخصیتپردازی عمیق، توالی زمانی، و...) را فدای «زیباییشناسی ادبی» کرده است.
«پانتهآ پناهیها» در نقش «ننهآقا» (مادربزرگ ناتنی) یکی از بهترین و ماندگارترین بازیهای تاریخ سینمای ایران را ارائه داده است. پناهیها با «فیزیک بدنی»، «لحن صدا»، «حرکات» و «نگاههای» خود، شخصیتی خلق کرده است که هم «خشن» است (مدام بچهها را کتک میزند و تهدید میکند)، هم «مؤمن» (قرآن میخواند و به امام حسین(ع) ارادت دارد)، هم «آسیبدیده» (از زندگی رنج کشیده) و هم «دوستداشتنی» (در نهایت، بهار و دیگران به او وابستهاند). پناهیها در این نقش از «تیپسازی» و «کاریکاتور» پرهیز کرده و «انسانی واقعی» خلق کرده است که مخاطب هم از او «میترسد» و هم برایش «احساس تأسف» میکند. این بازی، بدون شک شایسته دریافت جوایز متعدد بود (هرچند که از دید داوران جشنواره پنهان ماند).
از نقاط قوت فیلم، «فضاسازی» و «جزئیات زندگی سنتی» است. «خانههای قدیمی»، «دستشویی ترسناک حیاط»، «خشک کردن سبزی»، «پیله ابریشم»، «کتابهای زرد و کهنه»، «چراغ نفتی»، و... همگی مخاطب را به «دوران کودکی» پدرها و مادرهایمان میبرند و «حس نوستالژی» عمیقی ایجاد میکنند. همچنین «انتخاب لوکیشن یزد» (با آن معماری خشتی و کوچههای باریک) به فیلم «هویت بومی» و «زیبایی بصری» بخشیده است. «انیمیشنهای ذهنی» (اسب بالدار، پری دریایی، و...) نیز به خوبی «جهان تخیلات کودکانه» را به تصویر کشیدهاند. با وجود نقاط قوت فراوان، «نفس» از نقدهای جدی در حوزه «فیلمنامه» و «ساختار روایی» رنج میبرد. مهمترین نقد، «عدم رعایت گذر زمان» است. فیلم از سال ۵۶ تا ۶۲ را روایت میکند، اما شخصیتها (به جز تغییر چادر بهار) هیچ تغییری در چهره و رفتارشان نمیکنند. «پدر» (مهران احمدی) در طول شش سال، فقط یک بار ریش میگذارد و بعد برمیدارد. «دایی طلبه» (با بازی ...) نیز با همان «شمایل» (لباس روحانینما) از کرج به یزد میرود و هیچ پیشرفتی در درس یا رفتارش دیده نمیشود. این «بیتوجهی به گذر زمان» از «باورپذیری» فیلم به شدت کاسته است.
دیگر نقدها عبارتند از: «نبود پیرنگ قوی و گره داستانی پرکشش» (فیلم بیشتر شبیه یک «مجموعه خاطرات» است تا یک «درام منسجم»)، «شخصیتپردازی سطحی برخی شخصیتها» (به ویژه مادربزرگ که بیش از حد «سختگیر» و «عبوس» است و گاهی به «تیپ» نزدیک میشود)، «سیاهنمایی فضای روستایی و مذهبی» (که برخی منتقدان آن را «نگاه منفی به سنتها» و «نگاه فمینیستی» تلقی کردهاند)، «پایانبندی تکراری و ضدجنگ» (که با فضای امیدوارکننده فیلم همخوانی ندارد)، و «ناهمگونی میان تخیل ادبی و قواعد سینمایی» (که باعث «سردرگمی» مخاطب میشود). همچنین «حضور بیش از حد نشانههای سیاسی» (که برخی از آنها کارکرد دراماتیک ندارند) از دیگر نقاط ضعف فیلم است. در مجموع، «نفس» یک «فیلم مهم» و «تأملبرانگیز» است که با «نگاه زنانه» و «تخیل ادبی» خود، توانسته است «جهان کودکی» را در میان «تلاطم تاریخ» به تصویر بکشد. با این حال، فیلم در «فیلمنامه» و «ریتم» نیاز به «پرداخت عمیقتر» و «انسجام بیشتر» داشته است. «بازی پانتهآ پناهیها» یکی از نقاط عطف سینمای ایران است و به تنهایی تماشای فیلم را ارزشمند میکند. با این حال، «پایانبندی» (مرگ بهار) که میتوانست یک «سکانس ماندگار» باشد، به دلیل «تکرار» و «شتابزدگی»، از «تأثیر عاطفی» لازم بیبهره مانده است. «نفس» یک «شاهکار ناقص» است که تماشای آن را به علاقهمندان سینمای ادبی و اجتماعی توصیه میکنیم. در ادامه، به تحلیل فنی و دقیقتر این فیلم در پنج محور اصلی میپردازیم.
فیلمنامه و ساختار روایی؛ تخیل ادبی در کشاکش با قواعد سینما
فیلمنامه «نفس» (نوشته نرگس آبیار) از یک «ایده مرکزی» قدرتمند (کودکی در میان تاریخ) و یک «راوی قابل اعتماد» (صدای بهار) بهره میبرد. با این حال، فیلمنامه در «بسط» و «پرداخت» این ایده، دچار «پراکندگی» و «شتابزدگی» شده است. فیلم بیشتر شبیه یک «مجموعه خاطرات» (با شروع و پایان باز) است تا یک «درام منسجم». فیلمنامهنویس (که پیشینه ادبی دارد) از «تخیلات» و «انیمیشنهای ذهنی» به وفور استفاده کرده است، اما این «ابزارهای ادبی» همیشه با «قواعد سینمایی» (ریتم، شخصیتپردازی، گرهافکنی) هماهنگ نیستند.
نکته قوت فیلمنامه، «نگاه زنانه و کودکانه» به تاریخ است. به جای «روایت رسمی» از انقلاب و جنگ، فیلمنامه از دریچه «چشمهای یک کودک» به این رویدادها نگاه میکند و «جزئیات کوچک» (ترس از دستشویی، شادی از یک چکمه نو، دلتنگی برای پدر، و...) را به تصویر میکشد که در تاریخنگاری رسمی نادیده گرفته میشوند. همچنین «فلاشبکهای ذهنی» (داستانهایی که بهار میخواند و خودش را جای شخصیتهای آنها میگذارد) به فیلم «لایههای معنایی» بخشیده است.
نکته ضعف فیلمنامه، «عدم رعایت گذر زمان» است. فیلم از سال ۵۶ تا ۶۲ را روایت میکند، اما شخصیتها (به جز تغییر چادر بهار) هیچ تغییری در چهره و رفتارشان نمیکنند. «پدر» (مهران احمدی) در طول شش سال، فقط یک بار ریش میگذارد و بعد برمیدارد. «دایی طلبه» نیز با همان شمایل از کرج به یزد میرود و هیچ پیشرفتی در درس یا رفتارش دیده نمیشود. این «بیتوجهی به گذر زمان» (که شاید ناشی از «نگاه ادبی» (غیرخطی) کارگردان باشد) از «باورپذیری» فیلم به شدت کاسته است. همچنین «پایانبندی» (مرگ بهار) اگرچه «تکاندهنده» است، اما به دلیل «شتابزدگی» و «قابل پیشبینی بودن»، از «تأثیر عاطفی» لازم بیبهره مانده است.
شخصیتپردازی و بازیها؛ پانتهآ پناهیها، ستاره بیرقابت
«پانتهآ پناهیها» در نقش «ننهآقا» (مادربزرگ ناتنی) یکی از بهترین و ماندگارترین بازیهای تاریخ سینمای ایران را ارائه داده است. پناهیها با «فیزیک بدنی» (خمیده و لرزان)، «لحن صدا» (خشک و عبوس، اما گاهی گرم و مهربان)، «حرکات» (که هم «قدرت» را نشان میدهند و هم «ضعف» را) و «نگاههای» خود، شخصیتی خلق کرده است که هم «خشن» است (مدام بچهها را کتک میزند و تهدید میکند)، هم «مؤمن» (قرآن میخواند و به امام حسین(ع) ارادت دارد)، هم «آسیبدیده» (از زندگی رنج کشیده) و هم «دوستداشتنی» (در نهایت، بهار و دیگران به او وابستهاند). پناهیها در این نقش از «تیپسازی» و «کاریکاتور» پرهیز کرده و «انسانی واقعی» خلق کرده است که مخاطب هم از او «میترسد» و هم برایش «احساس تأسف» میکند. این بازی، بدون شک شایسته دریافت جوایز متعدد بود (هرچند که از دید داوران جشنواره پنهان ماند). «یاسنا میرطهماسب» در نقش «بهار» نیز بازی «طبیعی» و «معصومانه» دارد. «مهران احمدی» در نقش «غفور» (پدر بهار) بازی «قابل قبول» اما نه «درخشان» دارد. با وجود تواناییهای بازیگری او، شخصیتش در این فیلم (به دلیل فیلمنامه) چندان «لایهدار» نیست و بیشتر در «حاشیه» داستان قرار میگیرد. «گلاره عباسی» (در نقش معلم) و «جمشید هاشمپور» (در نقش سردسته هندیها) در نقشهای مکمل، بازیهای «کوتاه اما تأثیرگذار» دارند. با این حال، شخصیت «دایی طلبه» چنان «خنثی» و «بیتأثیر» است که گویی نقشی در فیلم ندارد.
کارگردانی و فیلمبرداری؛ شاعرانگی بصری، اما کند
نرگس آبیار در «نفس» کارگردانی «شاعرانه» و «زنانه» ارائه داده است. او به خوبی میداند که چگونه از «نماهای بسته» (برای ثبت ریزههای احساسی بازیگران، به ویژه پناهیها) و «نماهای باز» (برای نمایش فضای کویر و روستا) استفاده کند. «انیمیشنهای ذهنی» (اسب بالدار، پری دریایی، و...) نیز به خوبی «جهان تخیلات کودکانه» را به تصویر کشیدهاند. با این حال، «ریتم» فیلم در برخی نقاط «کند» و «کشدار» است. فیلم به دلیل «نبود پیرنگ قوی» (و تکیه بر خاطرات)، در برخی صحنهها «درجا میزند» و مخاطب را خسته میکند. «فیلمبرداری» در سطح «خوب» قرار دارد. «نورپردازی» (به ویژه در صحنههای داخل خانه و کوچههای یزد) «واقعگرایانه» و «طبیعی» است. با این حال، برخی نماها (به ویژه نماهای طولانی از بهار در حال تاببازی) بیش از حد «طولانی» و «تزئینی» هستند که از «ریتم» فیلم میکاهند.
طراحی صحنه، لباس و موسیقی؛ بازآفرینی دقیق دهه پنجاه و شصت
«طراحی صحنه و لباس» (که نام طراح در اطلاعات موجود نیست) در سطح «عالی» قرار دارد. بازآفرینی «فضای دهه پنجاه و شصت» (خانههای قدیمی، دستشوییهای حیاط، لباسهای سنتی، وسایل قدیمی، و...) به «باورپذیری» و «حس نوستالژی» فیلم کمک شایانی کرده است. «انتخاب لوکیشن یزد» (با آن معماری خشتی و کوچههای باریک) نیز به فیلم «هویت بومی» و «زیبایی بصری» بخشیده است. «موسیقی متن» با «تمهای حزین و ملایم» (با استفاده از سازهای سنتی و زهی) به «فضای عاطفی» و «شاعرانه» فیلم عمق بخشیده است. موسیقی در لحظات کلیدی (مثل مرگ بهار و سکانسهای عاشقانه) «تأثیرگذار» است، اما در برخی نقاط «تکرارشونده» به نظر میرسد.
نسبت با سینمای دفاع مقدس و جایگاه آن
«نفس» را در مقایسه با سایر فیلمهای دفاع مقدس (مثل «شیار ۱۴۳» (۱۳۹۲) نرگس آبیار، «اینجا چراغی روشن است» (۱۳۸۱) رضا میرکریمی، و «بوسیدن روی ماه» (۱۳۹۹) همایون اسعدیان) باید ارزیابی کرد. این فیلم از نظر «نگاه زنانه و کودکانه» و «تخیل ادبی» در سطح بالایی قرار دارد، اما از نظر «انسجام دراماتیک» و «شخصیتپردازی عمیق» در سطح پایینتری است. «نفس» بیشتر یک «فیلم ادبی» است تا یک «فیلم سینمایی» و همین باعث شده است که مخاطب عام (که به دنبال یک درام منسجم است) با آن ارتباط برقرار نکند. میراث «نفس» برای سینمای ایران، «یادآوری» این نکته است که «سینمای دفاع مقدس» میتواند از «نگاه کودکانه» و «تخیل ادبی» نیز بهره ببرد و «لایههای پنهان» جنگ را (نه فقط خشونت و حماسه) به تصویر بکشد. با این حال، فیلم همچنین «هشدار» میدهد که «تخیل ادبی» بدون «قواعد سینمایی» (ریتم، شخصیتپردازی، پیرنگ) نمیتواند به یک «اثر ماندگار» تبدیل شود. «نفس» یک «شاهکار ناقص» است که تماشای آن را به علاقهمندان سینمای ادبی و اجتماعی توصیه میکنیم.