آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:

دکتر پوریا زرشناس - دبیر ارشد تحریریه آسیانیوز ایران
سینمای دفاع مقدس ایران پس از پایان جنگ تحمیلی، با دو چالش اساسی مواجه بوده است: «چگونه از قهرمانان و رنجهای آنها سخن بگوییم بدون آنکه به شعار و کلیشه بیفتیم؟» و «چگونه مخاطب امروز (که جنگ را ندیده) را با این مفاهیم همراه کنیم؟» فیلم «خاکستر و برف» ساخته روحالله سهرابی، یکی از پاسخهای جدی به این پرسشهاست. سهرابی با «نگاهی جسورانه» و «لحنی انتقادی» (که حواشی بسیاری برای فیلم به همراه داشت)، تلاش کرده است تا از «زاویهای متفاوت» به «فراموشی ارزشها» و «تنهایی آدمهای جنگ» بپردازد.
خلاصه داستان فیام خاکستر و برف
داستان فیلم در یک شهر ساحلی (با هوای ابری و بارش برف) میگذرد. «احسان» (کامبیز دیرباز) پس از ۲۵ سال به ایران بازمیگردد. او که در مسکو زندگی میکند، آمده است تا خبر «یافتن پیکر داوود» (دوست صمیمیاش که در جنگ شهید شده) را به «عزیز» (مادر داوود) برساند. اما ورود او با «مخالفت» و «پرخاش» «ابراهیم» (داماد خانواده و قربان نجفی) و سایر اهالی محل مواجه میشود. فیلم در فضایی «مهآلود» و «پرتنش» (که یادآور «سردرگمی» و «تضاد» شخصیتهاست) پیش میرود و به «نبرد میان سکوت و انتظار» (احسان) با «پرخاش و فراموشی» (ابراهیم) تبدیل میشود. «کامبیز دیرباز» در نقش «احسان» (که برای این نقش ۱۵ کیلو به وزن خود اضافه کرد) یکی از بهترین بازیهای کارنامه خود را ارائه داده است. دیرباز با «چهره خسته»، «نگاههای عمیق» و «سکوتهای پرمعنا»، «رنج» و «سرگشتگی» یک بازمانده جنگ را به خوبی به تصویر کشیده است. «قربان نجفی» در نقش «ابراهیم» (داماد خانواده) نیز بازی «پرخاشگرانه» و «تأثیرگذار» دارد؛ او نماد «فراموشی» و «تضاد» با ارزشهای گذشته است. «میترا حجار» در نقش «خواهر داوود» بازی «منفعل» و «کمرنگ» دارد که (به دلیل فیلمنامه) فرصت درخشش پیدا نمیکند. «سیامک ادیب» و «وجیهه لقمانی» نیز در نقشهای مکمل در سطح قابل قبولی ظاهر شدهاند.
از نظر «فضاسازی»، «خاکستر و برف» یکی از موفقترین فیلمهای سینمای ایران است. «بارش برف»، «هوای مهآلود» و «لوکیشن ساحلی» (که در شمال ایران فیلمبرداری شده) به خوبی «حالت تعلیق»، «سردرگمی» و «تنهایی» شخصیتها را منتقل میکند. «نمادپردازی» عنوان فیلم نیز درخشان است: «خاکستر» نماد «تیرگی»، «نابودی» و «رنج» (آتش جنگ) و «برف» نماد «روشنی»، «پاکی» و «امید» (پوشاندن زخمهای گذشته) است. این «تضاد نمادین» در سراسر فیلم جریان دارد و به «عمق معنایی» اثر افزوده است.
«موسیقی متن بهزاد عبدی» (آهنگساز نامآشنای سینمای ایران) نیز یکی از نقاط قوت فیلم است. عبدی با «تمهای حزین و ملایم» (با استفاده از سازهای زهی و پیانو) به «فضای سرد و ابری» فیلم عمق بخشیده است. موسیقی در لحظات کلیدی (مثل سکانس قایق، سکانس پایانی، و رویارویی احسان و ابراهیم) چنان «تأثیرگذار» است که مخاطب را به «درون» شخصیتها میبرد. «فیلمبرداری عارف نامور» نیز (با نماهای وسیع از دریا و کوهستان و نماهای بسته از چهره بازیگران) به «باورپذیری» و «زیبایی بصری» فیلم کمک کرده است. با وجود نقاط قوت فراوان، «خاکستر و برف» از نقاط ضعف جدی در حوزه «فیلمنامه» رنج میبرد. مهمترین نقد، «کمبود داستان و حادثه» است. فیلم در ۸۰ دقیقه، صرفاً «یک روز» از زندگی شخصیتها را روایت میکند و بار اصلی روایت بر دوش «دعواها» و «تنشهای کلامی» (میان احسان، ابراهیم و اهالی محل) قرار دارد. این «کمبود حوادث» (که در فیلمهای اول بسیاری از کارگردانان جوان دیده میشود) باعث میشود فیلم در برخی نقاط «کشدار» و «خستهکننده» شود. همچنین «پرسشهای بیپاسخ» متعددی در فیلم باقی میماند: چرا احسان در مسکو زندگی میکند؟ چرا خبر یافتن پیکر را به ابراهیم (که با او اختلاف دارد) میسپارد؟ چرا خواهر داوود (میترا حجار) پس از شنیدن خبر شهادت، اینقدر منفعل است؟ این «پرسشهای بیپاسخ» از «انسجام» فیلم میکاهد.
«شخصیتپردازی» نیز در فیلم (به جز شخصیتهای احسان و ابراهیم) «سطحی» است. «مادر داوود» (عزیز) که قرار است «قلب» فیلم باشد، در سکانس پایانی (با آن نریشن روی تصویر) حضوری «کمرنگ» و «بیحسوحال» دارد و «سکانس ماندگار» مورد انتظار (واکنش مادر پس از شنیدن خبر) به درستی پرداخت نمیشود. «خواهر داوود» نیز چنان «منفعل» و «بیتأثیر» است که گویی نقشی در فیلم ندارد. این «ضعف شخصیتپردازی» (به ویژه در شخصیتهای زن) از «تأثیر عاطفی» فیلم به شدت کاسته است. در مجموع، «خاکستر و برف» یک «فیلم قابل احترام» و «تأملبرانگیز» است که با «نگاه نو» و «فضاسازی موفق»، توانسته است «تنهایی» و «سردرگمی» آدمهای جنگ را به تصویر بکشد. با این حال، فیلم در «فیلمنامه» و «شخصیتپردازی» نیاز به «پرداخت عمیقتر» و «حوادث بیشتر» داشته است. اگر سهرابی به جای «تکیه بر دعواها و تنشهای کلامی»، «داستان پرفراز و نشیبتری» را دستمایه قرار میداد، میتوانست به یک «شاهکار» تبدیل شود. با این حال، «خاکستر و برف» برای علاقهمندان سینمای اجتماعی و دفاع مقدس، یک «تماشای ضروری» است. در ادامه، به تحلیل فنی و دقیقتر این فیلم در پنج محور اصلی میپردازیم.
فیلمنامه و ساختار روایی؛ سکوت و انتظار در برابر پرخاش و فراموشی
فیلمنامه «خاکستر و برف» (نوشته روحالله سهرابی) از یک «ایده مرکزی» قدرتمند و «موقعیت دراماتیک» قوی (بازگشت یک دوست پس از ۲۵ سال برای رساندن خبر یافتن پیکر شهید به مادر) بهره میبرد. این «موقعیت» (که بر اساس یک «داستان واقعی» ساخته شده) پتانسیل بالایی برای خلق یک «ملودرام تأثیرگذار» دارد. فیلمنامهنویس با «ساختار غیرخطی» و «فلاشبکهای بهجا» (مانند سکانس قایق و خاطرات گذشته) تلاش کرده است تا «پیشینه» رابطه احسان و داوود و ابراهیم را به مخاطب منتقل کند. با این حال، فیلمنامه در «بسط» و «پرداخت» این ایده، دچار «کمبود حوادث» و «پراکندگی» شده است.
نکته قوت فیلمنامه، «پرهیز از کلیشههای مستقیم جنگ» است. فیلم هیچ صحنهای از جنگ (تیراندازی، انفجار، عملیات) را نشان نمیدهد و تمام «درام» خود را بر «پیامدهای انسانی» جنگ (انتظار، فراموشی، تضاد نسلها) متمرکز کرده است. این رویکرد (که یادآور فیلمهای «اینجا چراغی روشن است» (۱۳۸۱) رضا میرکریمی و «شیار ۱۴۳» (۱۳۹۲) نرگس آبیار است) به فیلم «عمق» و «تازگی» بخشیده است. همچنین «نمادپردازی عنوان فیلم» (خاکستر و برف) و «فضاسازی» (هوای ابری و بارش برف) به خوبی با «مضمون» فیلم (تضاد تیرگی و روشنی، نابودی و امید) هماهنگ است.
نکته ضعف فیلمنامه، «پرسشهای بیپاسخ» و «شخصیتپردازی سطحی» است. مخاطب از همان ابتدا با «پرسشهای» متعددی روبرو میشود: چرا احسان در مسکو زندگی میکند؟ چرا خبر یافتن پیکر را به ابراهیم (که با او اختلاف دارد) میسپارد؟ چرا خواهر داوود (میترا حجار) پس از شنیدن خبر شهادت، اینقدر منفعل است؟ فیلمنامه به این پرسشها پاسخ نمیدهد و مخاطب را «سرگردان» رها میکند. همچنین «شخصیتهای زن» (به ویژه مادر و خواهر داوود) چنان «کمرنگ» و «بیتأثیر» هستند که گویی نقشی در فیلم ندارند. «مادر داوود» که قرار است «قلب» فیلم باشد، در سکانس پایانی حضوری «کمرنگ» و «بیحسوحال» دارد و «سکانس ماندگار» (واکنش او پس از شنیدن خبر) به درستی پرداخت نمیشود.
شخصیتپردازی و بازیها؛ دیرباز درخشان، دیگران در ابهام
«کامبیز دیرباز» در نقش «احسان» یکی از بهترین بازیهای کارنامه خود را ارائه داده است. دیرباز (که برای این نقش ۱۵ کیلو به وزن خود اضافه کرد) با «چهره خسته»، «نگاههای عمیق» و «سکوتهای پرمعنا»، «رنج» و «سرگشتگی» یک بازمانده جنگ را به خوبی به تصویر کشیده است. او در سکانسهای رویارویی با ابراهیم (با بازی قربان نجفی) چنان «خشم فروخورده» و «درد» را با هم تلفیق میکند که مخاطب با او «همذاتپنداری» میکند. «قربان نجفی» در نقش «ابراهیم» (داماد خانواده) نیز بازی «پرخاشگرانه» و «تأثیرگذار» دارد؛ او نماد «فراموشی» و «تضاد» با ارزشهای گذشته است. «سیامک ادیب» و «وجیهه لقمانی» نیز در نقشهای مکمل در سطح قابل قبولی ظاهر شدهاند.
با این حال، «میترا حجار» در نقش «خواهر داوود» بازی «منفعل» و «کمرنگ» دارد. به دلیل «ضعف فیلمنامه»، او فرصت «درخشش» پیدا نمیکند و شخصیتش در حد یک «تیپ» (خواهر منفعل) باقی میماند. «مادر داوود» (با بازی نصرت شاهنظری) نیز در سکانس پایانی حضوری «بیحسوحال» دارد و به جای «واکنش احساسی»، با «نریشن» (صدای راوی) جایگزین شده است. این «حذف» واکنش عاطفی مادر (که مهمترین لحظه فیلم است) یکی از بزرگترین نقاط ضعف فیلمنامه و کارگردانی است.
کارگردانی و فیلمبرداری؛ فضاسازی شاعرانه، اما کند
روحالله سهرابی در «خاکستر و برف» کارگردانی «مطمئن» و «شاعرانه» ارائه داده است. او به خوبی میداند که چگونه از «فضای ابری و بارش برف» برای ایجاد «حالت تعلیق» و «سردرگمی» استفاده کند. «سکانس قایق» (که احسان و ابراهیم پس از سالها دوری، روی قایق در دریا صحبت میکنند) یکی از بهترین سکانسهای فیلم است؛ «معلقی» شخصیتها (در میان آب و مه) به خوبی «سرگشتگی» و «تنهایی» آنها را منتقل میکند. سهرابی از «نماهای وسیع» (برای نمایش عظمت طبیعت و تنهایی انسان) و «نماهای بسته» (برای ثبت ریزههای احساسی بازیگران) به درستی استفاده کرده است. با این حال، «ریتم» فیلم در برخی نقاط «کند» و «کشدار» است. فیلم به دلیل «کمبود حوادث» (۸۰ دقیقه روایت یک روز)، در برخی صحنهها «درجا میزند» و مخاطب را خسته میکند. اگر سهرابی «داستان پرفراز و نشیبتری» را دستمایه قرار میداد، میتوانست «ریتم» بهتری ایجاد کند. «فیلمبرداری عارف نامور» نیز در سطح «خوب» قرار دارد، اما «نوآوری» خاصی در آن دیده نمیشود.
موسیقی، طراحی صحنه و گریم؛ نقاط قوت آشکار
«موسیقی متن بهزاد عبدی» (که با «سازهای زهی» و «پیانو» ساخته شده) یکی از نقاط قوت فیلم است. عبدی با «تمهای حزین و ملایم»، به «فضای سرد و ابری» فیلم عمق بخشیده است. موسیقی در لحظات کلیدی (مثل سکانس قایق، سکانس پایانی، و رویارویی احسان و ابراهیم) چنان «تأثیرگذار» است که مخاطب را به «درون» شخصیتها میبرد. «طراحی صحنه» (توسط خود سهرابی) نیز در سطح «قابل قبول» قرار دارد و فضای شمال ایران را به خوبی بازآفرینی کرده است. «طراحی گریم سعید ملکان» (که برای فیلم «خاکستر و برف» نیز زحمت کشیده) در سطح «خوب» قرار دارد، اما یک «نقص فنی» در گریم کامبیز دیرباز (رنگ موی نامنظم در نماهای مختلف) دیده میشود که (اگرچه قابل توجیه با خطای نورپردازی است) از «دقت» فیلم میکاهد. «صدابرداری» و «صداگذاری» (که نام صداگذار در اطلاعات موجود نیست) نیز در سطح «معمولی» قرار دارد.
نسبت با سینمای دفاع مقدس و میراث آن
«خاکستر و برف» را در مقایسه با سایر فیلمهای پساجنگ ایران (مثل «اینجا چراغی روشن است» (۱۳۸۱) رضا میرکریمی، «شیار ۱۴۳» (۱۳۹۲) نرگس آبیار، و «بوسیدن روی ماه» (۱۳۹۹) همایون اسعدیان) باید ارزیابی کرد. این فیلم از نظر «فضاسازی» و «نمادپردازی» در سطح بالایی قرار دارد، اما از نظر «انسجام دراماتیک» و «شخصیتپردازی عمیق» (به ویژه شخصیتهای زن) در سطح پایینتری است.
میراث «خاکستر و برف» برای سینمای ایران، «یادآوری» این نکته است که «سینمای دفاع مقدس» نیازی به «نمایش مستقیم جنگ» ندارد؛ میتوان از «پیامدهای انسانی» جنگ (انتظار، فراموشی، تضاد نسلها) نیز درام ساخت. این فیلم به فیلمسازان جوان نشان میدهد که «فضاسازی» و «نمادپردازی» (به جای شعار و کلیشه) میتواند «عمق معنایی» اثر را افزایش دهد. با این حال، فیلم همچنین «هشدار» میدهد که «کمبود داستان» و «حوادث» میتواند یک «ایده خوب» را به یک «فیلم کشدار و خستهکننده» تبدیل کند. «خاکستر و برف» یک «فیلم قابل احترام» است، اما یک «فیلم کامل» نیست.