آسیانیوز ایران؛ سرویس فرهنگی هنری:
طرفداران استیون کینگ نزدیک به چهل سال است که با شهر خیالی درری در ایالت مین آشنا هستند؛ شهری که زیر پوست ظاهر آرام و کوچکش، هیولایی باستانی و تغذیهشونده از ترس کودکان کمین کرده است. پس از موفقیت چشمگیر فیلمهای «آن» (It) در سالهای ۲۰۱۷ و ۲۰۱۹، انتظار برای بازگشت به این جهان پرکشش و هراسانگیز به اوج خود رسید. پاسخ این انتظار، سریال «آن: به درری خوش آمدید» (It: Welcome to Derry) است که از اکتبر ۲۰۲۵ از اچبیاو و مکس پخش شد. این پیشدرآمد بلندپروازانه، قول بررسی ریشههای پنیوایز و خود شهر درری را میدهد. اما آیا این سریال ۹ قسمتی، که در روزهای نخست میلیونها بیننده را جذب کرد، واقعاً ارزش ترسیدن دارد؟ یا صرفاً سایهای از عظمت آثار پیشین است؟ این نقد جامع، با واکاوی عمیق داستان، شخصیتها، اجرا، و تمهای اجتماعی، به این پرسشها پاسخ میدهد.
پروژهای بلندپروازانه: گسترش جهان درری
«به درری خوش آمدید» داستان خود را در سال ۱۹۶۲ روایت میکند، یعنی حدود ۲۷ سال پیش از وقایع فیلم اول. این انتخاب زمانی هوشمندانه است. این دوره نه تنها درست در میانه یکی دیگر از چرخههای ۲۷ ساله بیداری پنیوایز قرار دارد، بلکه دههای است پرتلاطم از نظر اجتماعی در آمریکا؛ دورهای که فضای مناسبی برای بافتترس اجتماعی در دل ترس فراواقعی فراهم میکند. سریال با معرفی خانواده هانلون—لروی (جیوان آدپو)، شارلوت (تیلور پیج) و پسرشان ویل—که به درری نقل مکان میکنند، و چند کودک محلی که با ناپدید شدن دوستانشان مواجه میشوند، بستر داستانی خود را میچیند. اما هدف سریال فراتر از یک داستان ترس معمولی است. اینجا درری نه فقط محل وقوع حوادث، که خود یک شخصیت زنده و تنفسکننده است. سریال موفق میشود با جزئیات حیرتانگیز، حس و حال دهه ۶۰ را بازسازی کند: از معماری و لباسها گرفته تا خودروهای کلاسیک و موسیقی پسزمینه. این «ساخت جهان» (World-Building) غنی، مخاطب را کاملاً در فضای نوستالژیک و در عین حال شومی غرق میکند که مشخصه دنیای کینگ است.
نقاط قوت: عمق اجتماعی و ترس روانشناختی
یکی از بزرگترین دستاوردهای سریال، پرداختی است که به تمهای اجتماعی رمان اصلی کینگ دارد؛ تمهایی که در فیلمها تا حدی کمرنگ شده بودند. سریال به وضوح و با جسارت، مسائلی مانند نژادپرستی سیستماتیک، تبعیض طبقاتی، و ترومای جمعی را بررسی میکند. نمایش رویداد مهم «سوختن کلاب بلک اسپات»—که در رمان به عنوان یک فاجعه نژادپرستانه توصیف شده—و نحوه تغذیه هیولا از نفرت و خشونت انسانی، سریال را به یک اثر چندلایه و اندیشمندانه تبدیل میکند. این رویکرد، ترس را از سطح «جامپاسکر» (jump scare) صرف فراتر برده و به قلمرو وحشت روانشناختی و جامعهشناختی میبرد. ترس دیگر فقط از یک دلقک با دندانهای تیز نمیآید، بلکه از سکوت همسایگان در برابر بیعدالتی، از تعصب پلیس، و از خشونت پنهان در زیر پوست یک جامعه به ظاهر آرام نشأت میگیرد. بازیگری نیز از ستونهای قدرتمند سریال است. جیوان آدپو در نقش لروی هانلون (پدربزرگ مایک هانلون در داستان اصلی) ترکیبی حیرتانگیز از اقتدار نظامی و آسیبپذیری انسانی را ارائه میدهد. نگرانی او برای خانوادهاش، قلب تپنده احساسی سریال است. تیلور پیج در نقش شارلوت، زنی باهوش و مقاوم در برابر نژادپرستی روزمره، عملکردی درخشان دارد. در میان بازیگران مکمل، حضور کریس چالک در نقش جوانی دیک هالوران (شخصیتی از «درخشش») نه تنها یک «ایستر اگ» (ارجاع) لذتبخش برای هواداران کینگ است، بلکه پیوندی غنی میان جهانهای مختلف او ایجاد میکند. و البته، بیل اسکارسگارد بار دیگر در نقش پنیوایز بازمیگردد. حضوری کوتاه اما بسیار تأثیرگذار که بر باستانی و فرازمانی بودن این هیولا تأکید میکند. از نظر فنی، کارگردانی کلی که زیر نظر تهیهکنندگی اجرایی اندی و باربارا موشیتی انجام شده، حس و حال یکدست فیلمها را حفظ کرده است. استفاده از نور روز برای ایجاد ترس—امضای موشیتی—بار دیگر مؤثر واقع میشود. صحنههایی مانند تعقیب در جنگل زیر آفتاب، حس ناامنی عمیقی ایجاد میکنند.
نقاط ضعف: ریتم و فقدان ترس متمرکز
با این همه، «به درری خوش آمدید» خالی از اشکال نیست. بزرگترین چالش سریال، ریتم نامتعادل آن است. دو قسمت اول با تأکید زیاد بر معرفی شخصیتها و بافت اجتماعی، کند پیش میروند. این رویکرد اگرچه برای ساختن پایه داستان ضروری است، اما ممکن است مخاطبانی که مشتاق درگیری سریع با عنصر فراطبیعی هستند را خسته کند. اگرچه اکثر نقدها توافق دارند که از قسمت سوم به بعد سرعت میگیرد، اما این افت اولیه میتواند مانعی برای جذب بخشی از مخاطبان باشد. مشکل دیگر، پراکندگی تهدید است. در فیلمها، تمرکز اصلی بر گروه منسجم «باشگاه بازندهها» بود و پنیوایز به عنوان تهدیدی دائمی و ملموس حضور داشت. در این سریال، داستان بین چندین خط روایی (خانواده هانلون، کودکان محلی، پروژه نظامی) تقسیم شده و حضور پنیوایز محدودتر است. این امر اگرچه به پیچیدگی روایی میافزاید، اما از شدت و تمرکز ترس میکاهد. حس اضطرار و تهدید مداومی که فیلمها داشتند، در اینجا تا حدی رقیق شده است. ضعف دیگر به جلوههای ویژه در برخی سکانسها مربوط میشود. اگرچه کیفیت کلی بالا است، اما در معدود مواردی، طراحی هیولاهای فرعی (غیر از پنیوایز) ممکن است کمی مصنوعی یا بیش از حد «فانتزی» به نظر برسد و از حس واقعگرایی تاریک دنیای کینگ فاصله بگیرد. همچنین، شیمی گروه کودکان این سریال، با وجود بازی طبیعی و قابل قبول (به ویژه کلارا استک در نقش لیلی)، به اندازه ارتباط عمیق و دوستداشتنی «باشگاه بازندهها» در فیلمها قوی و جذاب نیست.
تحلیل ساختار روایی و هوشمندی انتخاب بستر تاریخی
سریال «به درری خوش آمدید» با انتخاب هوشمندانه سال ۱۹۶۲ به عنوان بستر داستان، دو هدف عمده را دنبال میکند. نخست، این تاریخ دقیقاً در میانه یک چرخه ۲۷ ساله دیگر از بیداری پنیوایز قرار دارد که به اسطورهشناسی منسجم داستان پایبند میماند. دوم، دهه ۶۰ میلادی در آمریکا دورانی پرتلاطم از نظر تحولات اجتماعی، جنبشهای حقوق مدنی و شکافهای طبقاتی است که بستر بینظیری برای بافتترس اجتماعی در دل ترس فراطبیعی فراهم میآورد. این انتخاب تاریخی به سریال اجازه میدهد تا بر خلاف فیلمها که بیشتر بر ترس شخصی و کودکی متمرکز بودند، به کالبدشکافی ترس جمعی و تاریخی بپردازد. شهر درری در این سریال، دیگر تنها مکانی برای وقوع حوادث ترسناک نیست، بلکه به نمادی از یک جامعه بیمار با زخمهای کهنه تبدیل میشود. نمایش رویدادهایی مانند «سوختن کلاب بلک اسپات» به عنوان یک فاجعه نژادپرستانه، مستقیماً ترس را با واقعیتهای تاریک تاریخ آمریکا گره میزند. این لایه اجتماعی اضافه شده، هوشمندانه باعث غنیتر شدن جهان داستانی میشود. اهریمن تنها یک هیولای فراطبیعی نیست، بلکه نفرت، تعصب و خشونت سیستماتیک انسانی است که به هیولا قدرت میبخشد. این رویکرد، سریال را از یک اثر ترسناک صرف به یک درام اجتماعی-تاریخی چندلایه ارتقا میدهد که وامدار سنت روایی عمیق خود استیون کینگ است.
واکاوی شخصیتها: از خانواده هانلون تا نقش نمادین کودکان
سریال با معرفی خانواده هانلون (پدربزرگ و مادربزرگ مایک هانلون در داستان اصلی) به عنوان شخصیتهای محوری، گامی جالب برمیدارد. لروی هانلون (با بازی درخشان جیوان آدپو) تنها یک نظامی ساده نیست؛ او نماد مقاومت و شرف در برابر سیستم فاسد و نژادپرست است. نگرانی او برای خانوادهاش، قلب احساسی سریال را تشکیل میدهد و ترس او نه از هیولا، که از ناتوانی در محافظت از عزیزانش در جامعهای خصومتآمیز نشأت میگیرد. شارلوت هانلون (تیلور پیج) نیز به عنوان زنی باهوش و مقاوم در برابر تبعیض روزمره، عمق بسیار بیشتری نسبت به نقشهای زن معمول در ژانر وحشت دارد. او با چالشهای دوگانه مبارزه با هیولایی فراطبیعی , مقاومت در برابر ساختارهای نژادپرستانه جامعه روبروست. این پیچیدگی، شخصیت او را به یکی از قویترین عناصر داستان تبدیل میکند. کودکان سریال، اگرچه شیمی گروهی قوی «باشگاه بازندهها» در فیلمها را ندارند، اما هر کدام نماینده ترسهای خاص اجتماعیاند. آنها نه تنها قربانی پنیوایز، که قربانی بیعدالتی، غفلت والدین و خشونت پنهان در جامعه خود هستند. حضور کوتاه اما تأثیرگذار بیل اسکارسگارد در نقش پنیوایز و نیز حضور کریس چالک در نقش جوانی دیک هالوران (از «درخشش»)، نه تنها برای هواداران لذتبخش است، بلکه شبکه پیچیده جهانهای کینگ را بیشتر میبافد و بر ابعاد اسطورهای داستان میافزاید.
ترس در نور روز: تمهیدات کارگردانی و زیباییشناسی بصری
کارگردانی سریال که زیر نظر تهیهکنندگان اجرایی اندی و باربارا موشیتی انجام شده، موفق شده است حس و حال یکدست و متمایز فیلمهای قبلی را حفظ کند. امضای موشیتی—یعنی «ایجاد ترس در نور روز»—در اینجا نیز به شدت مؤثر است. صحنههایی مانند تعقیب در جنگل زیر آفتاب تابستان یا صحنههای در بازار شلوغ شهر، حس ناامنی و شومی را در مکانهایی منتقل میکنند که معمولاً امن و عادی به نظر میرسند. این انتخاب زیباییشناختی، بر مفهوم اصلی داستان تأکید دارد: وحشت نه در تاریکی کهنه خانهها، بلکه در روشنایی زندگی روزمره و در بطن جامعه به ظاهر عادی لانه کرده است. طراحی تولید و صحنهآرایی نیز در بازسازی جزئیات دهه ۶۰ درخشان است. از معماری و دکوراسیون داخلی خانهها گرفته تا خودروها، تابلوها و حتی بافت پارچه لباسها، همه در خدمت غرق کردن بیننده در این دوره تاریخی هستند. موسیقی نیز نقش کلیدی دارد. استفاده از قطعات دورهای در کنار موسیقی متن عالی که تمهای فیلمها را بازتاب میدهد، فضایی نوستالژیک و در عین حال نگرانکننده ایجاد میکند. ترکیب این عناصر، سریال را از نظر بصری و دراماتیک به تجربهای غنی و منسجم تبدیل میکند که وفاداری به جهان کینگ را نشان میدهد.
نقد اجتماعی به مثابه منبع وحشت؛ تقابل ترس فراطبیعی و واقعی
شاید بزرگترین دستاورد سریال، تلفیق موفق ترس فراطبیعی با نقد اجتماعی تند است. سریال به وضوح و با جسارت، مسائلی مانند نژادپرستی سیستماتیک، تبعیض طبقاتی، خشونت پلیس و ترومای جمعی را بررسی میکند. در این روایت، پنیوایز نه یک هیولای مستقل، بلکه موجودی است که از نفرت، ترس و خشونت انسانی تغذیه میکند. هرجا که بیعدالتی و نفرت باشد، او قدرت میگیرد. این رویکرد، ترس را از سطح ترس از یک دلقک عجیب با دندانهای تیز فراتر برده و به قلمرو وحشت روانشناختی و جامعهشناختی میبرد. ترس واقعی از سکوت همسایگان در برابر ظلم، از نگاههای تحقیرآمیز، از تبعیض در محل کار و از خشونتی میآید که سیستمها علیه افراد اعمال میکنند. سریال نشان میدهد که جامعه خود میتواند به هیولایی تبدیل شود که شهروندانش را میبلعد. این لایه عمیق، سریال را برای مخاطب امروزی بسیار مرتبط میسازد. در عصبی که مسائل نژادی و اجتماعی در کانون توجه است، ترسهای به تصویر کشیده شده در سریال، طنیندار و قابل درک هستند. این امر، «به درری خوش آمدید» را از یک سریال ترسناک معمولی متمایز کرده و به اثری بدل میکند که در عین سرگرمکنندگی، بیننده را به تفکر درباره تاریکیهای درون جامعه خود وامیدارد.
ارزیابی نهایی: برای چه کسی ساخته شده است؟
«آن: به درری خوش آمدید» پروژهای جاهطلبانه با دستاوردهای قابل توجه و نیز کاستیهای غیرقابل اغماض است. از یک سو، در ساخت جهان غنی، پرداخت عمیق مسائل اجتماعی و بازیهای قدرتمند درخشان است. این سریال ثابت میکند که ترسناکترین هیولاها، آنهایی هستند که از تاریکیهای درون جامعه متولد میشوند. از سوی دیگر، ریتم کند دو قسمت اول میتواند برای مخاطب عام که مشتاق درگیری سریع با عنصر فراطبیعی است، خستهکننده باشد. پراکندگی خطوط داستانی بین خانواده هانلون، کودکان محلی و پروژه نظامی، اگرچه به پیچیدگی میافزاید، اما از شدت و تمرکز ترس میکاهد و فوریت موجود در فیلمها را ندارد. همچنین، شیمی گروه کودکان به اندازه «باشگاه بازندهها» جذاب نیست و جلوههای ویژه در مواردی ضعیف به نظر میرسند.
پس آیا دیدنش ارزش دارد؟
پاسخ قطعاً مثبت است، اما با انتظارات تنظیمشده. اگر شما یک هوادار پروپاقرص استیون کینگ هستید که مشتاقید ریشههای درری، پیشینه پنیوایز و پیوندهای پنهان دنیای کینگ را کاوش کنید، این سریال گنجینهای است. اگر به داستانهای ترسناکی که علاوه بر جنوجنی، عمق اجتماعی و روانشناختی دارند علاقهمندید، «به درری خوش آمدید» برای شما ساخته شده است. اما اگر صرفاً به دنبال تجربه ترسآوری همتراز با فیلمهای «آن» با همان شدت عمل، تمرکز و شیمی گروهی بینظیرش هستید، ممکن است کمی ناامید شوید. این سریال بیشتر یک داستان ترس ژرفنگر و جامعهمحور است تا یک اسلشر پرهیجان. در نهایت، «به درری خوش آمدید» گام بلند و قابل احترامی در گسترش یکی از iconicترین دنیاهای ادبیات وحشت است. این سریال نشان میدهد که اهریمن واقعی شاید خود ما باشیم، و شهر درری، تنها آیینهای از تاریکیهایی است که هر جامعهای میتواند در درون خود پرورش دهد. این پیشدرآمد نه تنها ما را به درری میبرد، بلکه از ما میخواهد در تاریکیهای جمعی خودمان نیز نگاهی بیندازیم—و این، شاید ترسناکترین بخش ماجرا باشد.
جمعبندی: اثری ضروری برای هواداران، اما نه بیعیب و نقص
«آن: به درری خوش آمدید» یک پیشدرآمد جاهطلبانه و عموماً موفق است که وظیفه دشوار گسترش یک اسطوره محبوب را بر عهده گرفته. این سریال در قله نقاط قوت خود—یعنی ساخت جهان غنی، پرداخت عمیق مسائل اجتماعی، و بازیهای قدرتمند—درخشان میدرخشد. این اثر ثابت میکند که ترسناکترین هیولاها، آنهایی هستند که از تاریکیهای درون خود جامعه متولد میشوند. با این حال، از نظر ارائه وحشت خالص و متمرکز سینمایی، به پای فیلمهای اندی موشیتی نمیرسد. ریتم کند ابتدایی و پراکندگی روایی، ممکن است برای برخی مخاطبان عامهپسند که صرفاً در جستوجوی «جامپاسکر» هستند، کسالتآور باشد.